zan_dem_iran@hotmail.com         سازمان زنان هشت مارس (ايران - افغانستان)
 
14 Dec 2017
پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
  برگشت   دیدگاه ها
موقعیت زنان افغانستان: گامی به جلو؟ / پ. نسیم

موقعیت زنان افغانستان: گامی به جلو؟

پ. نسیم

موضوع قتل وحشیانه‌ی فرخنده در مرکز شهر کابل توسط متعصبین و چماق‌داران، درب و داغان شدن بدن و صورت ستاره که توسط ضرب و شتم و ضربات چاقوی همسرش به این روز افتاد و زندانی و شکنجه شدن سحرگل توسط خانواده‌ی همسرش، بار دیگر توجه مردم دنیا را به موضوع هزاران زنی که هر روزه در افغانستان قربانی خشونت وحشیانه می‌شوند، جلب کرد.

فرخنده زن جوانی که فقط 27 سال داشت به جرم سوزاندن قرآن، در مقابل مسجد شاه دوشمشیره‌ی کابل، که تنها چند صد متر با کاخ ریاست جمهوری فاصله داشت، بی‌رحمانه توسط مشت و لگد اراذل و اوباش مردسالار به قتل رسید. زمانی که او در مقابل اوباش به شدت مقاومت می‌کرد، ده‌ها نفر نظاره‌گر بودند و با این‌که تعدادی پلیس در صحنه حضور داشتند، هیچ‌ کاری در حمایت از فرخنده انجام ندادند. در حالی که فرخنده بر زمین افتاده بود یک ماشین از روی او عبور کرد و سپس جسد بی‌جان او به آتش کشیده شد. این همه قساوت، بی‌رحمی و نفرت نسبت به زنان از کجا بر می‌خیزد؟

نیمه­های شب بود، وقتی‌که همسر ستاره احتمالا از خماریِ موادمخدر از خواب بیدار شد و به او حمله کرد و با زدن سنگ به سرش او را بی‌هوش نمود. هنگامی که ستاره به هوش آمد شوهرش در حال بریدن بینی او بود. ستاره مقاومت کرد اما او با چاقو سینه‌هایش را لت و پار کرد و لب­هایش را برید. تا این که ستاره دوباره بی‌هوش شد. بار دوم که او به هوش آمد، از او خون می‌ریخت و درد می‌کشید و همسرش او را کشان کشان به بیرون از خانه می‌برد. در این همهمه بود که بچه‌های‌شان از خواب بیدار شدند و موفق شدند تا او را از دست پدرشان بیرون بکشند.

بعد از این‌که مورد ستاره توجه یک وکیل محلی را جلب می‌کند، این خبر جنبه‌ی بین‌المللی گرفت، دو عمل جراحی در خارج به او کمک می‌کند تا جراحات او کنترل شوند. اما صورت او هم‌چنان از شکل‌افتاده، باقی مانده است. صورت او از بینی تا جایی که قبلا در آن لب­ها قرار داشتند، با نقش و نگاری که نشان از ضربات و جراحات عمیق کارد و چاقو دارد، پوشیده شده است. جای چاقو در پیشانی و هم‌چنین در پایین صورتش باقی مانده است. هرچند که ممکن است مورد عمل­های جراحی دیگری قرار بگیرد اما صورت ستاره برای همیشه مهر بدبختی و ستمدیدگی این زن در اوان جوانی‌اش و چه‌ بسا بسیاری از زنان در این جامعه را با خود به همراه خواهد داشت.

سحرگل، عروس خردسالی که در زیرزمین خانه حبس بود و شکنجه می­شد هم نمونه­ای دیگر از خشونت افسار گسیخته علیه زنان در افغانستان است. خانواده‌ی همسرش در حالی که او را به زنجیر بسته بودند به او گرسنگی می­دادند و به جای دادن غذا او را شلاق می­زدند و بدنش را با آتش می­سوزاندند، چرا که او حاضر نبود برای آن­ها تن‌فروشی کند.

چرا زنان افغانستان هم‌چنان تحت بدترین شرایط اجتماعی، اقتصادی جامعه قرار دارند؟ به چه دلیل در افغانستان زنانی چون ستاره و فرخنده و سحرگل و ... قربانی خشونت می­شوند؟ چرا حقوق زنان در افغانستان تا این حد نازل است و همین سطح نازل هر روزه محدودتر می­شود؟ سوالاتی از این دست، پاسخ می­طلبند.

موضوع زنان با موضوع افغانستان گره خورده است. موقعیت زنان افغانستان و ارزیابی از 14 سال اشغال هم‌چنان یکی از مسائل مهم و مورد بحث در سطح جهانی است. این‌که رهایی زنان یکی از بهانه­های اشغال نظامی افغانستان بود، به کجا کشیده شد؟ این که امپریالیست­ها تا چه حد توانستند در موقعیت زنان تأثیر بگذارند یا به عبارت دیگر تا چه حد قصد داشتند و یا اصلاً می‌توانستند تأثیرگذار باشند، بیلانِ کار امپریالیست­ها را بیش از پیش برای مردم روشن می­کند.

کافی است این سوالات را در مقابل هوراکشان و حامیان قدرت­های امپریالیستی و رژیمی که در نتیجه‌ی اشغال آنان بر کار گمارده شد بگذاریم، تا برای‌مان از دستاوردهای مهم باز شدن مدارس دختران و راه یافتن زنان به کار و مشاغل سخنرانی کنند؛ تا بگویند که 40 درصد ثبت‌نام کنندگان مدارس دختران هستند؛ تا بگویند که زنان می­توانند اشتغال داشته باشند؛ تا بگویند زنان می­توانند رانندگی و یا دوچرخه‌سواری کنند؛ این‌که چند نفر نماینده‌ی مجلس زن هستند؛ و یا یک زن والی فلان منطقه شده است. اما آیا این ادعاها بیان تغییر موقعیت ستمدیده‌ی زنان افغانستان است؟ این دار و دسته، رژیم موجود را با رژیم طالبان، یک رژیم بنیادگرای افراطی مقایسه می­کنند و آن‌گاه بر «پیش‌روی» خود در این زمینه می­بالند! بدون شک تا جایی که به موقعیت زنان مربوط می­شود هر شکلی از رژیم در مقایسه با رژیم­های به شدت افراطیِ بنیادگرایِ مذهبی مثل طالبان و یا داعش تفاوت­هایی هر چند جزیی و کوچک در برخواهد داشت. اما سوال این‌جاست که آیا این رژیم توانسته است موقعیت به شدت فرودست زنان افغانستان را حتی به دوران قبل از نفوذ و غلبه‌ی بنیادگرایی، یعنی سال­های 70 و اوایل 80 برساند؟ (هرچند که در آن دوران نیز زنان فرودست بودند، اما موقعیت‌شان نسبت به امروز تفاوت داشت.)

امپریالیست­های آمریکایی و شرکا نه تنها نتوانسته­اند کمکی در جهت رهایی زنان افغانستان بکنند، بلکه نقش بسیاری در رساندن موقعیت زنان بدین‌جا داشته­اند. در دوران اشغال افغانستان توسط شوروی (در زمانی که دیگر یک کشور سوسیالیستی نبود)، آمریکا در مقابله با شوروی و در خدمت به منافع خود با کمک‌های مالی و نظامی­اش به انواع گروه­های بنیادگرا و فئودال­ها یاری رساند. این نیروها جان دوباره­ای به بنیادگرایی مذهبی در افغانستان و منطقه بخشیدند، سنت­های عقب‌مانده و زن­ستیزانه را پیش گذاشته و به شدت تبلیغ کردند. هنوز جهادی­ها یعنی بنیادگرایان طرف‌دار غرب که از طریق پاکستان، هدایت و راهنمایی می­شدند به قدرت نرسیده بودند که سیاست­های زن­ستیزانه‌ی خود را در مناطق تحت نفوذشان برقرار کردند. اسیدپاشی بر دختران و زنان بی­حجاب و کم­حجاب در این دوره معمول شد. بعد از سر کار آمدن، اولین کاری که کردند محدودیت بر زنان را شدت بخشیدند تا اسلامی بودن خود را ثابت کنند. تمام ستمگری­ها بر زنان مورد حمایت پاکستان و غرب قرار گرفت. گروه­های جهادی بعد از رسیدن به قدرت و در رقابت با هم، هریک برای خود جهتی یافته و ارتباطاتی برقرار کرده بودند. آنان برای اینکه بتوانند منابع مالی برای خود دست و پا کنند به سوی قدرت­های منطقه­ای مثل روسیه، ایران، پاکستان و هند روی آورده بودند. این مسأله به جنگ­های داخلی نیز دامن زد و آن‌ها را تشدید کرد که باز هم زنان اولین قربانیان آن بودند، چراکه تجاوز به زنانِ گروه مقابل یک ابزار جنگی قدرتمند بود. اما به نظر می‌رسد که پاکستان و آمریکا به فکر یک گروه بنیادگرایِ یک‌دست­تری بودند، تا بتوانند به فعالیت فرقه­های مختلف که تمایلاتی به قدرت­های منطقه‌ای متفاوت داشتند، پایان دهند. ناگهان طالبان با تأیید و کمک­های غیرمستقیم آمریکا، حمایت کامل و حتی شرکت مستقیم نظامی پاکستان ظاهر شد و بر حضور گروه­های جهادی مختلف پایان داد. این گروه بنیادگرای اسلامی آن‌چنان افراطی و مرتجع بود که مورد حمایت امپریالیست­های اروپایی قرار نگرفت. (اگرچه جنبه‌ی عمده این عدم حمایت، دفاع از منافع مردم و یا دفاعی در محدوده‌ی حقوق بشری هم نبود؛ بلکه عمدتاً در زمره‌ی تضادهای بین امپریالیست‌های آمریکایی و اروپایی و رقابت برای نفوذ بیشتر در افغانستان و منطقه در آن مقطع زمانی می­گنجید.) و حتی آمریکا به صورت علنی از آن حمایت نکرد. تنها متحدین اصلی آمریکا در منطقه، پاکستان، عربستان و امارات این حکومت را به رسمیت شناختند و این تأیید هم، مورد انتقاد آمریکا قرار نگرفت. اما از آن‌جا که استراتژی امپریالیسم آمریکا در رابطه با سازمان دادن نظم نوین جهانی در این منطقه تغییر کرده بود، به همین دلیل پس از واقعه‌ی 11 سپتامبر، علی‌رغم میل متحدین منطقه­ای­اش، طالبان را از میان برداشت.

آمریکا موضوع رهایی زنان را یکی از بهانه­های اصلی خود برای اشغال افغانستان قرار داد. لورا بوش، همسر جورج بوش، یک مسیحی متعصب شدیدا ضدزن، به جلو انداخته شد تا در مورد موضوع زنان صحبت کند، تا این بهانه را جدی­تر نشان دهند.

بعد از سرنگونی طالبان، نیرویی که آمریکا می­توانست به آن اتکاء کند همان جهادی­هایی بودند، که قبل از طالبان افسار قدرت را در دست داشتند. همان نیروهایی که در یکی دو دهه‌ی قبل سنت­های عقب­مانده و ضدزن را زنده کرده و جان تازه­ای بخشیده بودند اما این‌بار قرار بود که نقش رهایی­بخش زنان را بازی کنند. برخی­شان مانند کرزای و اشرف غنی که در دوران حکومت طالبان به آمریکا و غرب رفته بودند، این‌بار با فوکل و کراوات بر سر کار بازگشتند و قرار بود که نقش بخش مدرن حکومت را بازی کنند.

بنابراین هنگامی که قدرت­های مردسالاری چون آمریکا و کاسه لیسان‌شان باز شدن مدارس دختران را به عنوان دستاورد اشغال وحشیانه و سر کار آوردن رژیم وابسته به خود طرح می­کنند، فراموش کرده­اند که هنوز نتوانسته­اند موقعیت زنان افغانستان را حتی در مورد ثبت­نام دختران در مدارس و بازگشت زنان به اشتغال، در حد اوایل دهه‌ی 80 بازسازی کند. فراموش کرده­اند که چه نقش مهمی را در محرومیت زنان در دوران جهادی­ها و طالبان برعهده داشتند. حتی اگر بخواهیم از نقش آمریکا و متحدین‌اش در محرومیت زنان افغانستان که دهه­ها به شدت از آن رنج برده­اند، بگذریم، آمریکا و رژیم گمارده شده توسط آنان تنها می­توانند دستاوردهای خود را در مقایسه با رژیم طالبان مثبت جلوه دهند و نه حتی قبل از آن.

از طرف دیگر نه قادرند و نه تلاشی می­کنند که امنیت همین دختران خردسال در مدارس را تأمین کنند. هر روزه دختران خردسال، قربانی جنگ­های بین دولت و طالبان می­شوند. عده­ای قربانی بمب می‌شوند، عده­ای مسموم می­شوند، عده­ای در سر راه مدرسه ربوده شده و مورد تجاوز قرار می­گیرند و یا به قاچاقچیان انسان فروخته می­شوند. بدین طریق بسیاری از والدین از ثبت نام فرزندان خود صرف نظر می‌کنند. از طرف دیگر موقعیت زندگی بسیاری از خانواده­ها به خاطر وضعیت بد اقتصادی در جامعه چنان وخیم­تر شده است که از ادامه‌ی تحصیل دختران خود صرف نظر می­کنند و به سختی به یکی دوسال تحصیل آنان رضایت می­دهند.

اشتغال زنان نیز تغییر چندانی نکرده است. تعداد محدودی از زنان طبقات معینی دارای شرایطی­اند که بتوانند از چارچوب سنتیِ محاصره شده قدمی فراتر نهند و وارد زندگی اجتماعی شوند که البته این قشر محدود در پشت ویترین­های تبلیغاتی رسانه­های دولتی، شبکه­های رادیویی و تلویزیونی­ غربی و یا یکی دو کانال ماهواره‌ای نهاده شده­اند تا مردم دنیا زنان افغانستان را از آن طریق و از آن زاویه ببینند و گوش­ها پُر کنند با اخباری از این دست که زنان در کابل اجازه رانندگی یافته‌اند، زنی نماینده‌ی مجلس شد، زنی والی این و یا آن ولایت شد. اما ویترین‌های تبلیغاتی از دنیای واقعی و زندگی واقعیِ زنان افغانستان فاصله‌ی بسیاری دارد. زندگی واقعی میلیون­ها زن در آن غایب است. موقعیت زنانی چون فرخنده، ستاره و سحرگل­ها که به صورتی اتفاقی خبرش به مردم دنیا می­رسد، با صدای بلند به مردم جهان نهیب می­زند و زندگی واقعی زنان افغانستان را حکایت می­کند.

میلیون­ها زن در افغانستان و کشورهایی چون افغانستان قربانی عقب­ماندگی اجتماعی، اقتصادی و بنیادگرایی مذهبی می­باشند و در طول عمرشان باید ستم­های غیرقابل وصفی را تحمل کنند و یا زندگی خود را در این راه از دست بدهند. فرخنده یک نمونه‌ی آن بود، اما فرخنده از ویژگی­هایی برخورد بود که نه تنها افغانستان بلکه دنیا را تکان داد. مرگ فرخنده نهیبی دوباره بود به آنانی که زندگی واقعی زنان افغانستان را از یاد برده­اند و یا این‌که آن را از پشت ویترین­های پر زرق و برق رسانه­های امپریالیستی می­دیدند. ضرب و شتم فرخنده چنان قلب مردم را به درد آورد که مردم افغانستان که 35 سال در مرکز جنگ­ها و جنایت امپریالیستی قرار داشته­اند و جنایات وحشیانه‌ی بنیادگرایانی چون جهادی­ها، طالبانی­ها و داعشی­ها را مشاهده کرده و با پوست و گوشت خود لمس کرده­اند، در شوک فرو رفتند؛ و سپس بزرگ‌ترین تظاهرات دفاع از زنان را به پا کردند. چرا که مرگ فرخنده مهم‌ترین تضادهای این جامعه را در خود متمرکز داشت. قتل فرخنده انعکاسی بود از برنامه‌ی بنیادگرایان مذهبی برای زنان. قتل فرخنده بازتاتی از این بود که چگونه زنان هم‌چنان در اسارت مناسبات عقب­مانده باقی مانده­اند. قتل فرخنده یادآور وعده­های دروغین امپریالیست­های آمریکایی و غربی بود که با بهانه‌ی رهایی زنان، کشور را به اشغال درآوردند و آن را به یک خرابه تبدیل کردند و مناسبات اجتماعی آن را در هم کوبیدند. اما فرخنده جرأت کرده بود که ملاها و خرافاتی را که به نام دعا برای فریب مردم به کار می­برند، زیر سوال برده و به چالش بکشد. این نشان از آن دارد که زنان شجاع بسیاری وجود دارند که علی‌رغم محدودیت­هایی که در مقابل‌شان قرار می­گیرد، تسلیم سنت و خرافات نمی‌شوند و مصرانه در مقابل آن می­ایستند، حتی اگر به قیمت جان‌شان تمام شود.

قتل فرخنده حمله­ای بود علیه زنان به مثابه‌ی یک کل و سمبل رفتاری است که بخش عمده­ای از جامعه که اسیر مناسبات عقب­مانده است، با زنان دارد. قتل فرخنده نشان داد که چگونه ملاها، اراذل و اوباش، دولت و پلیس به این بخش عقب‌مانده‌ی جامعه تعلق دارند. حتی افرادی از مقامات بالای رژیم در ابتدا این قتل را به خاطر این‌که فرخنده قرآن را آتش زده است، قابل توجیه دانستند. بسیاری از دولت‌مردان در ابتدا فرخنده را به مشکل روانی متهم کردند؛ و سپس این قتل را از آن نظر غیرقابل توجیه دانستند؛ بدین شکل فرخنده گناه‌کار نبوده و اتهام قرآن­سوزی او واقعی نبوده است. به این معنی که اگر او قرآن را آتش زده بود، آن‌گاه قتلش به دست اوباشان موجه بود. این پرونده‌ی قتل فرخنده‌ی دیگری است. هیچ‌کس نباید و نمی­تواند حق داشته باشد که فرد دیگری را مجبور کند که به چه چیزی اعتقاد داشته باشد و یا نداشته باشد. آن‌چه به ذهن آن­ها خطور نکرد و نمی­توانست خطور کند این بود که اعلام کنند، قتل فرخنده محکوم و غیرقابل توجیه است، چه او اوراق قرآن را آتش زده باشد و یا نه. دلیل امتناع از این کار روشن است، چون این رژیم زن­ستیز که توسط امپریالیست­ها بر پایه‌ی توسل به مذهب و بنیادگرایی بر سرکار گمارده شده است، هرگز از ضدزن بودنِ خود دور نخواهد شد؛ چرا که این خط ارتباطی است بین ملای دعاخوان و رژیمی که توسط امپریالیست­های اشغال‌گر بر سرکار گمارده شده است.

اما علی‌رغم بی­عملی عده­ای نظاره­گر که ماهیت آن‌ها روشن نیست و در میان نگاه­های سنگین مرتجعین و بخش عقب­مانده‌ی جامعه، بسیاری از مردم افغانستان به خصوص زنان آن به مبارزه برخاستند و از دولت و سنت و خرافه نهراسیدند. با تظاهرات و اعتراضات خود ورق را برگرداندند تا عقب­ماندگی مذهبی و حامیان آن را افشا کنند و مرگ فرخنده را به افشای افکار پوسیده‌ی ضدزن مبدل کنند.

قتل وحشیانه‌ی فرخنده از آن نظر مهم بود که چرک و کثافت یک سیستم عمیقاً فاسد، مرتجع و زن­ستیز را به سطح آورد. به همین دلیل بود که خشم زنان و مردان متعهد در افغانستان را دامن زد و سیل اعتراضات و تظاهرات را جاری ساخت. این‌گونه است که علی‌رغم این‌که دولت و حامیانش تلاش داشتند موضوع فرخنده را از دولت و حاکمیتش جدا کند، اما از آن عاجز ماندند. قتل فرخنده از قوانین و حاکمیت امپریالیستی و دولت آن جدایی­ناپذیر است. به همان ترتیب موضوع ضرب و شتم ستاره توسط همسرش. اگرچه موضوع ضرب و شتم ستاره، موضوع خشونت خانگی است؛ اما ارتباط محکم و غیرقابل چشم‌پوشی با حاکمیت دارد. چرا که این خشونتِ دولتی است که خشونت خانگی و اجتماعی را سازمان‌دهی می­کند.

ستاره با آن‌چه که همسرش بر سرش آورد، مدت­ها بعد توانست از او جدا شود. چرا که همسرش ناپدید شده و احتمال داده می­شود که به طالبان پیوسته باشد؛ و زن تنها در شرایطی می­تواند، تقاضای طلاق کند که همسرش به او غذا و لباس ندهد. البته این‌هم السویه است. همان‌طور که ستاره نمونه‌ی بارز آن بود. شوهرش که یک معتاد بود، پیش‌تر هم غذا و لباسی به او نمی­داد، بلکه هر روز از او تقاضای 5000 افغانی می‌کرد. اگر ستاره از این مسأله سر باز می­زد، با ضرب و شتم رو به رو می­شد. او می‌گوید: «آخر یک زن از کجا می­تواند آن مبلغ پول را فراهم کند؟!»؛ و تازه همسر ستاره به کل ناپدید شده است و در نتیجه به خودی خود روشن است که به او غذا و لباسی نمی­دهد، اما باز هم حکم طلاق ستاره صادر نمی­شد. البته مشکل دیگری هم وجود داشت. ستاره شناسنامه­ای (تذکره) ندارد، و برای صدور شناسنامه موافقت و اجازه‌ی همسر و یا پدر ضروری است. اگر شوهر هم ناپدید نشده بود باز هم به احتمال زیاد با آن موافقت نمی­کرد. پدر ستاره نیز هیچ­گونه احساس هم‌دردی با ستاره نکرد. پدرش ستاره را در سن 7 سالگی به شوهرش فروخته بود، اما از این بابت به هیچ وجه پشیمان نبود چرا که این را سرنوشت او می­دانست. پدرش برای این که هویت ستاره را تأیید کند، تقاضای 500 افغانی کرده بود. بدین‌گونه است که زنانی چون ستاره در دایره­ای بی­سرانجام قرار داده می­شوند که راه برون رفتی از آن نمی­یابند.

زنان افغانستان حتی اگر تحت بدترین شرایط خشونت خانگی قرار گیرند با مشکلات متنوعی برای جدایی روبرو هستند. در درجه‌ی اول وابستگی­های اقتصادی مانع این کار می­شود. چرا که زنان منبع درآمدی ندارند. تازه اگر از این سد بگذرند هنجارهای اجتماعی مانعی در مقابل زنان خواهد بود. این هنجارها فشارهای غیرقابل تحملی را بر زنان به دنبال دارد. به همین دلیل است که اکثریت قریب به اتفاق زنانی که قربانی خشونت خانگی می­شوند، مجبورند که با آن بسازند و بسوزند و به سرنوشت ستاره دچار شوند. تا جایی که به قانون هم مربوط می­شود، جرم ضرب و شتم احتیاج به دو شاهد دارد؛ و تازه یک پروسه‌ی قانونی بسیار طولانی در برخواهد گرفت که زنان حتی اگر از عهده‌ی مخارج و بقیه‌ی مشکلات آن برآیند که بسیار دشوار است با تهدیدات شوهر و خانواده­اش پیوسته باید دست و پنجه نرم کنند. بدین‌گونه است که گفته می­شود حق طلاق عملاً تنها با مرد است. چرا که هر لحظه که اراده کند می‌تواند زنش را طلاق بدهد؛ بدون این‌که لازم باشد هیچ­گونه دلیلی بیاورد.

اما جالب این‌جاست که حاکمین افغانستان، مسأله را بدین‌جا خاتمه نداده و برای این که حتی این حق بسیار محدود برای زنان را محدودتر کنند و برای بقیه عمر در اسارت خشونت خانگی حبس‌شان کنند، سال قبل قانونی را توسط هر دو مجلس تصویب کردند که شهادت خویشاوندان از نظر دادگاه بی­اعتبار شمرده خواهد شد و به این ترتیب امکان اثبات خشونت خانگی به مراتب مشکل­تر می­شود. این در شرایطی است که سازمانِ ملل از افزایش سالانه‌ی خشونت علیه‌ی زنان و دختران در چند سال اخیر خبر می­دهد.

بنابراین در حالی که دولتِ اسلامی و بنیادگرای افغانستان به همراه امپریالیست­های اشغال‌گر، دستاوردهای‌شان در مورد موقعیت زنان را تنها در مقایسه با طالبان در پشت ویترین­ها به نمایش گذارده­اند و به رخ مردم جهان می­کِشند، زندگیِ زنان در بسیاری عرصه­ها رو به وخامت گذارده است؛ و فرخنده­ها، ستاره­ها و سحرگل­های بسیار را آفریده و می‌آفریند.

نه امپریالیست­های اشغال‌گر و نه حاکمین گمارده شده توسط آن­ها قادر نبوده و نخواهند بود که در موقعیت زنان بهبودی ایجاد کنند. آن­ها خود عامل اصلی ستم بر زن هستند. حتی به اصطلاح مدرن­ترین بخش این رژیم، اساس اتکایش بر دو نیروی ارتجاعی است. یکی اتکاء به قدرت­های بزرگ امپریالیستی و دیگری اتکاء به بنیادگرایی. هرچند که می‌خواهد بنیادگرایی­اش را رقیق­تر نمایش دهد، اما واقعیت نشان داده است که هر روز غلیظ و غلیظ­تر می­شود. حامد کرزای که ژست بخش مدرن را به خود می­گرفت و می­خواست با شمشیر آمریکا طالبان را از صحنه پاک کند، بعد از 13 سال حکومت تلاش داشت دست در دست «برادران طالبان» حکومت کند. اشرف غنی و عبدالله عبدالله همان مسیر را ادامه می­دهند. تا جایی که سال گذشته فرانتز مایکل ملبین نماینده‌ی اتحادیه‌ی اروپا در کابل گفت افغانستان هم­چنان بدترین مکان برای زنان است و از دولت به خاطر کوتاهی در اولویت بخشیدن به مسأله‌ي حقوق زنان و بی­عملی در مقابل محافظه­کاران انتقاد کرد. اما واقعیت این است که دولت خود بخشی از محافظه­کاران ( بنیاد گرایان) است.

در نتیجه برخلاف ادعای مطبوعات و رسانه­ها موقعیت فرودست زنان در افغانستان پس از اشغال نظامی امپریالیست­های آمریکایی و شرکا نه تنها بهتر نشده است بلکه اگر چند خیابان از مرکز شهر کابل دور شویم، شاهد خواهیم بود که به مراتب بدتر شده است. قتل فرخنده در ملا عام و حتی بدون این‌که چند خیابان از مرکز شهر دور شویم، در نزدیکی ادارات دولتی و ساختمان مرکزی پلیس کابل، نمونه‌ی بارز آن است.

واقعیت این است که امپریالیست­ها و دولت دست­نشانده‌ی زن‌ستیزِ آنان نه می­خواهند و نه می­توانند تغییرات اساسی در موقعیت زنان ایجاد کنند، بلکه در نهایت تغییراتی را در شکل و شمایل ستم، آن‌هم برای قشر کوچکی از زنان ایجاد خواهند کرد. حرکت در جهت رهایی زنان در گرو سرنگونی رژیم بنیادگرای اسلامی و حامیان مردسالار امپریالیست‌اش می­باشد و جایگزینیِ آن نه با یک رژیم بنیادگرای دیگر بلکه با رژیمی که جامعه را به سوی رفع ستم جنسیتی و کلیه‌ی ستم­ها و استثمارها رهنمون سازد، هم­چنان چاره‌ی راه است.

 

برگرفته از نشریه هشت مارس شماره ۳۶

 

  سازمان زنان 8 مارس (ايران - افغانستان)  © *** 2017 - 1998   8mars.com   *** استفاده از مطالب سايت هشت مارس با ذکر ماخذ آزاد می باشد٠