|
|
|
مهرنوش معظمی گودرزی
که
مرا گفتند ز عشق زاده نشده ام
نگفتند مرا که دوست بدارم زندگی را
اما بس دیر
به ناگاه
در نیمه راه عمر
زیر معرفت آفتاب
در
بلندی فریاد جان و عقل برگی
ز پا ئیز روزگار
ز بی رنگی رخ یار ز
سرخی گودال ها ز سنگ ها
و از زیر
چوبه دار
بر سینه ام لرزید
اما ندانستم
چگونه دوید در رگهای من
و چگونه کین
از پنجر ه ای شکسته دل گریخت
اما شناختم عشق را
دیدم چشم های من به تو باز می گردند ,
ا
دیدم عشق گل داد,
در من , در همه جا
دیدم آوای صلح می آویزد از
همه چیز , همه چیز!
ز ندگی زیبااست اما اگر از آسما نش باران عشق فرو
نبارد,دگر من هستم درگذر از این روزگارخشک با قلبی که
هرگز بر روی لطافت شبنم باز نمی شود و قلمی که
با همین پیک شعر می سراید. , اما چرا در
تحیرم ,که در بهار من گل سرخی نمی
روید ! من سحر را دوست دارم , که برخیزم و آوا سر دهم , دوباره و دوباره تا
جهان ز زجر جنگ رها شود , اما خود را می بینم که با تو در جنگ
هستم. آن مردمی که مرا دوست داشتند و در شب و روزهای
یتیمی پناه من بودند, با دهانی که هرگز از عشق نگفت,
مرا با دنیا آشنا کردند.آنگاه دیدم تو در روز من نیستی!
از غیبت تو پرسیدم! مرا ندا دادند که زنان خراب وفا
ندارند و دوباره با همان دهان که شعر می خواند, کردند کین
تو در دل, عقل و جان من ,که در گام هایم ماند
تا بزرگ شدم و دانستم باید به سوی چپ روم , به
فراسوی خلق و در کلام نا گفته زن ....و می پنداشتم که
فمینیسم هستم !پس در گریز از یاد تو در کتابها
پنهان شدم , مثل ماهیان دریا در تئوری غوطه ور شدم و
افسوس که هرگز چشم خام من نشد بر اشک تو آگاه. من در تقلا
بودم که نقش خودم را در دنیا آزاد سازم که منم ,
من , زن . اما ماه و روز گذشته و نقش من با بوی آز ,
بوی حرص , در زندان قدرت اسیر است .
آری در چنین حال و احوالی در ماه مارس 2006
به سیل زنان مبارز در راه پیمایی کارزار
محلق می شوم , کاروانی از صدها چهره و صدها آوا به
سوی صلح و برابری در راه است و
مشت هایم من هم در صد ها مشت خشمگین یکی
می شوند. کاروان از خنده مرده نو عروس عراقی , از
شیون مادر افعانی , از کاسه خالی سفره
آفریقایی و ازسنگ های شوم مرگ در ایران ,
ترانه های ساده می خواند.
اینجا
در کارزار عشق همه رنگ دارد و از دیاری به سوی
دیار دیگر می رود چون پرنده های بهاری برای
رسیدن به لانه ای , دانه ای و اجاقی گرم , شب های
ارام و فردای که از بی رحمی نمی اید .
اینجا کارزار است و فریاد گرم توده زنان می تازد
, می خواهد از مرز ها عبور کند و بگذرد , بگذرد . اما صدای
من قوی نیست, دستهایم می لرزند, شورم در
بند است . غمی در درونم چراغی بر می افروزد
و در پرتو نور ترا می بینم , در لابلای نفرت و عشق د
رمیان خود و این زنان مبارز یادهایم جان می
گیرند , تو می آیی , چنان نزدیک که
گونه هایم از اشک تو خیس می شوند و باز دستها را در
نیلگونی آسمان می بینم و ترانه ها مو ج به مو ج د
رمن فرو می ریزند . اینجا من انگیزه دوست داشتن
دارم و با یورش تمامی عشق می چرخم و د
ر رعشه ی تمامی یادها , به ساعت ها و شبها.... در
بازگشت از راه پیمایی کارزار می اندیشم
, این جدل نیست , رهایی است , من می خواهم
فراسوی نادانی قدم نهم و به سوی تو
بیایم .من می خواهم آزاد باشم . و شماره ترا در ایران می گیرم امیدوارم که
شماره اشتباه نباشد ! الو , الو , الو باید گوشی رابگذارم ! من سالها در خانه خالی
یتیمی سرگردان بود ه ام ! الو الو باز یک مزاحم ! , اما من یک غریبه مزاحم نیستم , مهرنوش از مونسی
با تیرگیهای قلب , الو الو الو! سلام..... من , من مهرنوشم! صدای نفس تو می آید و دیگر هیچ جز
سکوتی که به صدها پرسش گره خورده است. . می خواستم که.... که حالتو بپرسم؟ س... سلا....سلام مهرنوش....مهر نوش....!! سخنت را می بری و من بوی تردید, ترس و
ناامیدی و سرگردانیت رااحساس می کنم. مادر.....شرمنده ام ....شرمند ه از همه چیز! واژه ها دست پا می زنند که خود را آزاد کنند , از اندوه من خارج شوند,
جدا از عقد ه های مد فونی دل من! به ناگهان احساس
می کنم در من چیزی به جستجو بر می آید , شب
های زیبای زندگی و آن شب گرم تابستانی
را به خاطر می آورم و ابن بار بدون جشمان کینه توز قلب
. صدای فواره حوض , بوی گلهای خوش رز و یاس ,
قدمهای آمدن پدر ها در بازگشت از کار به خانه ها , عطر پلو
اقدس خانم , قهقهه بچه های محله و درخانه ما که بسته می
شد,تو می رفتی برای همیشه ! برادر کو چکم
می گریست و خواهر و برادر دیگرم آنچنان در سکوت رفتن ترا
تماشامی کردند , چنان که باید تصویر آن شب هرگز ز
خاطر شان نجنبد. شرمنده ام مادر ....که زیر لگام بی محبتی ترا آزاردم. صدای
تو افسرده تر وغمگیتر ازلحظه پیش مرا گرفت: دخترم ... روله عزیزم چه میگویی؟ روی
من سیاه است, تو شرمنده ا یی؟ نه , مادر
شهری گنه خود رابر سر تو نهاد! آه روله که رنگ چشم و ابروت در یادم نیست , پشیمانم
, پشیمان از اعمال خودم , در حق چهار طفل معصوم
بی پدر بدی کردم. نه مرا با کین هرگز پایانی نیست .ره من و مادرم
یکی نیست, دوباره زهر ی از آن یادهای
تلخ در درونم می چکد , ما به سالها یتیم
های واقعی دو جانبه بوده ایم. نه , نباید
یکبار دیگر در جلبک های نفرت گرفتار آیم . روله عزیزم ببخش منو که با دلی آرام چشم ببندم! مادر نفسی کش و با هزاران چشم از احساس گناه بیرون
بیا. دیره
, دیره برای من , هر ثانیه من با هزاران آه حسرت می
گذرد. مادر این سخن را بس شنیدم , که با چشم باز عشق را
پس زدم . نه عزیز روله دلم شاده که تو مثل من نکردی, تو
عاقلی و.... آری مرا یاد دادند که عاقلتر , نجیبتر
و زبونتر از سایر دختران باشم ,که به یاد بیاورم
, یک زن هستم و باید رفتار زنانه داشته باشم , آ موختم که
تو نشوم , اما در کارزار زنان تو شدم , مادر , امروز من تو هستم! روله , زبان مردم را من نگفتم که شهره شدم, خراب کردم , و نهفمیدم
تا آنکه جزام را دیدم !بر سگهای محله هم رحم شد, بر من کافر نشد, که
حقم بود , خودم این دفتر سیاه نامه را نوشته بودم ,این راصد
ها بار از برادرهایم شنیده ام. مادر دفترت را نوشتند از آن زمان که شویت مرد
و از تو بانگ مظلومانه نرسید ,گیس نبریدی , رخ
نخراشیدی و پیراهن ندریدی , و در داغ شوی
لباس وفاداری عمرانه نپوشیدی. روله جوان بودم و نادان و پدرت از خوانین بود و باید در عزایش
سنگ تمام میگذاشتم. باید می ماندم , ولی نشد مادر , تو
که یادت نیست , چی بگم رویم سیاه, رسم و رسوم
حالیم نبود, بعد از چهار شکم وچند سا ل بیمارداری از
شوهرم , بزرگ و کوچک سرم نمی شد , به خیا لم که آدم بود م ,
زن بودم , شعور داشتم , ولی فقط یک بیوه زن بود م! بیوه زنی بسیار زیبا , شو خ و شاداب و مردانی
که مهربانتر شدند. دهنم بسته
شده ..... اما از شوهر خواهر تا فرش فروش شهر , ملا,
همسایه , تا قاضی دادگاه! و صغیرت کردند! آره دخترم , بدون مرد باید برای گرفتن خرجی دست دراز
می کردم , برای مال و اموالم هم قیم های
ناقلا پیدا کردم. برادر ها و شوهر خواهر ها و شوهر عمه ها . وقتی دیدم حقم را بالامی کشند, دلم آتش گرفت , خونم قل قل
کرد , هوار کردم و رسوایی بالا آوردم ! اما خاله ها با آه ترا تماشا می کردند. و سرکوفت ها بر من می زد ند ! با نگرانی مهربانی از خواهرهایت جدا می شد. برای خود نگران
بودند, یکی شوهر تریاکی داشت و دیگری شوهرش
هرشب جمعه زنی را صیغه می کرد.هر کسی د ردی داشت
و حکایتی , مهم آن بود که نقل سفره مردم نباشی . و همان شوهر ها برای تو تعین و تکلیف می کردند در
آن زمانه که فرشته ها بها داشتند, من شر با تنهای هم
پیاله شدم . زنهای محله با من حرف نمی زد ند. پنجره
ای بر روی من باز نمی شد. بیداری کابوس من
بود .حتی گلهای باغچه هم از من روی برمی گردانند. زنهای
محله , آن زنهای خانه دار آرزو و آینده خود را از جیب
شوهر می دید ند . تر ک تو کردند چون از جفای شوی
بر آنها رنج می آمد. ترس از طلاق , شرم نشستن بر سر سفره
پدر و ترک بچه ها در پی آنها بود. و ای بر من که چه کردم! نه تو فقط بکبار
در زندگی به خودت حق دادی که از آن عشق باشی و مردت
را انتخاب کنی! دخترم ببخش , زنی که مادر شد , با عشق و عاشقی سرو کاری
ندارد, خطا کردم , توبه , توبه! مادر بسوی تو باز آمده ام ,اما از جا های دور می
آیم , از حادثه ها و غروب های غمگین؛ تنهای,رویا
و اندوه مرگ رویا دویدم و بر پنجره سالهای کودکی
رسیدم . پنجره را باید بگشایی و جشمانت را
باز کنی . باید بنگری و رها کنی مرغ شرم را !
آنگاه مرا می بینی هر روزو د رهر ترانه , در آن
سرزمین که مردمانش از سنت و مذهب رنگ نمی بازند, آنجا که عشق دور از
ترس و سرما است , دور از هذ یان الله اکبر و تو می خوانی و من
کنار باغچه عشق با نور بازی می کنم! آه , دخترم باید دوباره در باغچه گل
شمعدانی بکارم. و به
یاد آوری که,
انسانم و زن! و یک مادر , مردم گفتند : که پسرم مرد , دلم سوخت ,ولی حکم آمد
که حق مویه را از بگیرند! حال آسمان را بنگر و با با مرغان سپید آواره مویه کن! مردم به عروسی تو آمد ند! کل من در بی وفایی
دنیا گم شد. کل بزن مادر , کل بزن , محتاط مباش, بگذارکل دادخواهی تو به بالا شود
و از مغز های حفته, از پاهای سست , از سکوت بگذرد. این احساس
نزدیک بودن به صدای خودت است , به من و آن زن , آن عاشق , آن
نگاه آن عاشق ؛ آن محکوم و آن آخرین نفس ! کل بزن مادر جسورانه تا کل تو بر دلهای خشکیده فرود آید و
دنیا پر از آوا ی صلح شود.
و شاید به روزی و یا به شبی دیدار ما به
حقیقت رسد! |