«زندانی تهران». چوب حراج به خاطرات زندان 

ايراج مصداقی

به سختی می‌توان راجع به انگیزه‌‌ی اصلی افراد برای انجام کاری صحبت کرد. اما آن‌چه از شواهد و قرائن پیداست پس از قتل فجیع خانم زهرا کاظمی و حساسیت افکار عمومی در کانادا، عده‌‌ای به فراست افتاده‌اند که با خلق داستان‌های غیرواقعی، اسمی در کرده و پولی به جیب بزنند. ظاهراً‌ انگیزه مارینا نمت(مرادی بخت) نیز نبایستی غیر از این باشد. البته فرد دیگری که نام «غزل امید» را بر خود گذاشته نیز دست کمی از او ندارد. اتفاقاً او نیز کارش را در کانادا شروع کرد و پس از انتشار کتاب «زندگی‌ در جهنم» که به زبان انگلیسی انتشار یافت به فعالیت‌های «سیاسی» روی آورد و ظاهراً به رضا پهلوی نزدیک شده است. در انتهای این مطلب توضیح کوتاهی راجع به آخرین مصاحبه‌ی او نیز آورده می‌شود.

کتاب مارینا نمت با نام «زندانی تهران» به زبان انگلیسی توسط انتشارات معتبر پنگوئن به چاپ رسیده و در آوریل ۲۰۰۷ پخش شد و  قرار است به هفده زبان منتشر شود. چرا به زبان فارسی انتشار نیافته نمی‌دانم؟

متأسفانه کتاب وی توسط فعالین فمینیست که فریب دروغ‌های شاخدار او را خورده‌اند تبلیغ می‌شود و خبر آن در شبکه‌های داخلی زنان پخش شده و خود وی در سمینارهای مختلف در دانشگاه‌های کانادا و... شرکت می‌کند. اخیراً پایش به اروپا هم باز شده است. متأسفانه رادیو زمانه در۴ خرداد ماه ۱۳۸۶ در برنامه‌ای به پرسش و پاسخ در مورد او و کتابش پرداخت و عکس‌های مختلف وی را نیز در سایت این رادیو گذاشت. این که چرا از میان این همه زندانی سیاسی و خاطرات انتشار یافته روی این فرد دست گذاشته می‌شود سؤالی است که لابد مسؤلان رادیو زمانه پیشاپیش به آن فکر کرده‌اند و پاسخ لازم را دارند.

http://www.radiozamaneh.org/special/2007/05/post_230.html

مارینا نمت در پاسخ گفتگوگر رادیو زمانه که می‌پرسد:

«حتماً خيلی از ايرانی‌ها کتابتان را خوانده‌اند و با شما صحبت کرده‌اند .  برداشت‌شان بيشتر مثبت بود يا منفی؟»

می‌گوید:

 «من تا حالا غير از استقبال چيز ديگری نشنيدم. من با خيلی از زندانی‌های سياسی در  رابطه هستم. برای اينکه اکنون من با دانشگاه تورنتو (کانادا) و دکتر شهزاد مجاب، که  رئيس بخش مطالعات زنان و مسائل جنسيتی است، همکاری می‌کنم. ما درباره‌ی زنان زندانی  سياسی داريم تحقيق می‌کنيم. از طريق دکتر مجاب من با خيلی از زندانی‌های سياسی سابق  ايران رابطه برقرار کردم و ما همديگر را ديديم و با هم صحبت کرديم. و همه‌شان خيلی  خوشحال‌اند که اين کتاب چاپ شده .»

ظاهراً او با سوء‌استفاده از عدم اطلاع خانم دکتر مجاب نسبت به شرایط زندان اوین، با مظلوم جلوه دادن خود راهش را به مراکز تحقیقی و پژوهشی کانادا گشوده است. نمی‌دانم او با کدام یک از زندانیان سیاسی دهه‌ی ۶۰ در رابطه است؟ و در رابطه با کدام یک از مسائل زنان زندانی تحقیق می‌کند؟ بهتر است زندانیان سیاسی که با او در ارتباط هستند مشخص شوند. او می‌گوید همه‌ی زندانیان سیاسی که با آن‌ها برخورد داشته «خوشحال‌اند که این کتاب چاپ شده»

در پاسخ به او و برای روشن شدن افکار عمومی و برای این که خوانندگان احساساتشان به بازی گرفته نشود و رنج و مصیبت نسلی که به قربانگاه رفته لوث نشود به عنوان یک زندانی سیاسی سابق که ده سال از عمر خود را در زندان‌های جمهوری اسلامی گذرانده و در مورد مسئله‌ی زندان‌ها تحقیق کرده و اطلاعات دارد و همسرش نیز پنج سال زندانی بوده و از آثار آن رنج می‌برد و به عنوان کسی که هم اکنون نیز با ده‌ها زندانی زن وابسته به گروه‌های مختلف سیاسی ارتباط نزدیک و فعال دارد و برای ثبت در تاریخ با قاطعیت می‌گویم که این کتاب چیزی نیست جز داستانی ساختگی که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد. هیچ چیز این کتاب منطقی نیست و با واقعیت اوین در سال‌های ۶۰ تا ۶۲ که اوج اقتدار لاجوردی در اوین است و با وقایع سیاسی ایران در پیش از سال‌ ۶۰ نمی‌خواند. حاضرم برای اثبات ادعای خود در هر سمینار، رادیو، تلویزیون و ...همراه ایشان حاضر شده و ثابت کنم که این کتاب با انگیزه‌ سالم نوشته نشده است. نویسنده کتاب مثل تمامی کسانی که دروغ می‌‌‌گویند تلاش می‌کند ردی در مورد ادعاهای خود به جای نگذارد، برای همین در پاسخ به پرسشگر رادیو زمانه که می‌پرسد:

«داستان زندگی‌تان به اندازه‌ای جالب است که فکر می‌کنم می‌تواند سناريوی  جالبی باشد برای يک فيلم هاليوود. چون ندرتاً اتفاق می‌افتد که اين همه ماجراهای  عجيب و غريب و پر نشيب و فرازی که در کتاب‌تان تصوير می‌شود، وقايع زندگی يک نفر  باشد. به خاطر همين هم برخی از خوانندگان تارنمای راديو زمانه از ما پرسيدند که مرز  ميان تخيل و واقعيت در اين کتاب از کجا رد می‌شود. چه مقدارش واقعيت دارد و چه  مقدارش احتمالاً محصول تخيل مارينا نمت است؟»

مارینا نمت می‌گوید:

 «مطلقاً هيچ چيزش تخيل من نيست. همه چيزش کاملاً، صد درصد، واقعيت محض است. من  تنها تغييراتی که در کتاب دادم، اين بود که فرض کنيد من در اوين با بيست‌وپنج دختر  دوست بودم. من نمی‌توانستم 25 نفر را در کتاب معرفی کنم. نه فقط به خاطر اينکه از  لحاظ داستان‌نويسی کار مشکلی است، بلکه به خاطر اينکه من چه‌گونه می‌توانستم به  خودم اجازه دهم که جزئيات زندگی آدمانی را که الآن اصلاً با ايشان در رابطه نيستم و  نمی‌دانم زنده‌اند، مرده‌اند، کجا هستند... اينها ممکن است در ايران باشند يا خارج  باشند. کی می‌داند؟ اگر يکی از اينها می‌رفت به مغازه و کتاب را می‌خريد و می‌ديد  که تمام جزئيات زندگی‌اش که شايد اين دختر هرگز به هيچ کس نگفته، آنجا هست، (چه  می‌شد؟) آيا من اين اجازه را دارم که با زندگی کسی ديگر اين‌طور بازی کنم؟ ... .»

از نظر من بر اساس این کتاب تنها می‌توان یک فیلم بی‌ارزش ساخت و وقت و پول مردم را به هدر داد.

احتمالاً‌ یکی از انگیزه‌های نویسنده کتاب هم می‌تواند همین باشد. مارینا در مورد انگیزه خود برای عدم درج اسامی واقعی و... نیز راست نمی‌‌گوید. لازم نیست داستان زندگی افراد را بگوید. می تواند نام واقعی کسانی را که با او هم بند بودند بگوید و از آن‌ها بخواهد گفته‌های او را تأیید کنند. آیا نظام جمهوری اسلامی اسامی کسانی را که زندانی بودند، ندارد؟ بسیاری که در سال‌های ۶۰-۶۲ در بند ۲۴۶ بودند امروز در خارج از کشور هستند و لابد یک زندانی مسیحی را که روابط نزدیکی با پاسداران مسئول بند و بازجوی خود داشته به خاطر دارند. گویا برای نویسنده باصرفه‌تر است که همه‌ چیز را  در پرده و مبهم بگوید و ردی برجای نگذارد. او فکر می‌کند با این کار صحت و سقم گفته‌هایش مشخص نمی‌شود. هرچند او خود در تمامی صحنه‌ها تک شاهد بوده است.

او حتا نام فامیل دوست پسرش را که در ۱۷ شهریور کشته شد نمی‌گوید. مدعی است عکس دو نفری هم با او ندارد. از درج عکس یک نفری او هم امتناع می‌کند. اما تا دلتان بخواهد این‌جا و آن‌‌جا عکس‌های خودش و ازدواجش با آندره نمت شوهر دوم و کنونی‌اش را دارد. هیچ عکسی از شوهر اول (بازجوی اوین که کشته شد) و خانواده‌ی او و... در دست نیست. همه آب شده‌اند و در زمین فرو رفته‌اند.

پرسشگر می‌ پرسد:

 «آيا اين پرسش من برای شما غيرعادی بود يا در گذشته هم افرادی بودند که  در واقعيت حوادث کتاب‌تان شک می‌کردند؟»

مارینا نمت پاسخ می‌دهد:

 «نه، تا حالا اصلاً کسی شک نکرده است. برای اينکه کتاب من چنين جنبه‌ای ندارد که  من سعی کرده باشم خودم را قهرمان معرفی کنم»

مطمئناً خانم نمت راست نمی‌گوید، می‌تواند اظهار نظرهای کسانی که تنها مصاحبه‌ی او با رادیو زمانه را خوانده‌ و گوش کرده‌اند و در پایان مصاحبه‌اش نیز درج شده است، ببیند. غالباً او را دروغگو خطاب می‌کنند. این مشت نمونه خروار است. مگر می‌شود نظر خوانندگان ایرانی و به ویژه زندانیان سیاسی غیر از این بوده باشد. آن‌هم با قاطعیتی که ایشان می‌گوید: «نه تا حالا اصلاً کسی شک نکرده است».

من به عنوان یک زندانی سیاسی که کتاب ایشان را خوانده و تناقض‌ها و روایت‌های غیرواقعی و ساختگی آن را آشکار کرده‌ام، با قاطعیت می‌گویم که تردیدی در داستانسرایی و خیالبافی او ندارم و متأسفم که دایره جعل و فریب و سودجویی به چنین عرصه‌هایی کشیده شده است. انگیزه به دست آوردن درآمد مالی هنگفت، قویتر از قهرمان معرفی کردن خود و قرض و قوله بالا آوردن بر سر انتشار کتاب است. 

از نظر من مارینا نمت می‌تواند زندان بوده‌ باشد، مسلمان شده باشد و به عقد بازجویش درآمده باشد.کاری که توابین زندان برای برخورداری از شرایط بهتر، آزادی زودرس و... به آن مبادرت می‌کردند. تلاش من این نیست که ثابت کنم مارینا نمت زندانی نبوده، مسلمان نشده و یا با یکی از بازجویان اوین ازدواج نکرده است. حتی اگر همه‌‌‌ی این‌ها صحت هم داشته باشد باز باعث نمی‌شود که در جعلی بودن روایاتی که مطرح می‌کند تردیدی کنم.

مارینا نمت همچنین  روز ۴ ژوئن به مدت ۱۰ دقیقه و ۴۰ ثانیه در برنامه تلویزیونی cbc شرکت کرده و همان دروغ‌های شاخدار را تحویل بینندگان بی خبر از همه‌جای کانادایی داد.  پیش از آن مصاحبه‌ای هم با تلویزیون محلی واشنگتن داشت. احتمالاً مصاحبه‌های دیگری هم داشته و خواهد داشت.

http://www.cbc.ca/thehour/video.php?id=1611

 

من در قسمت اظهار نظر راجع به فیلم، ضمن معرفی کوتاه خود و کارهایی که کرده‌ام، نظرم را نوشته و با ذکر شماره تلفن و... توضیح دادم آن‌چه وی می‌گوید دروغی بیش نیست و حاضرم در هر زمان و در هر جلسه‌ی مشترکی با او شرکت کرده و ادعایم را ثابت کنم.

مارینا نمت در پاسخ من همان‌جا به دروغ و با پشت‌هم‌اندازی نوشت:

«من بایستی نسبت به آن‌چه ایرج نوشته پاسخ دهم... من تنها قربانی نیستم. شما در کتاب‌هایتان، به نویسندگان و صاحبان خاطره‌ی زیادی که تجربیات شخصی خودشان از اوین را نوشته‌اند حمله کرده‌اید. برای کسانی که با شرایط ایران آشنا نیستند من فکر می‌کنم و بایستی اضافه کنم ایرج، عضو یک گروه اسلامی به نام «مجاهدین» است که متأسفانه هرکس را که با آن‌ها نیست دشمن‌شان فرض می‌کنند. من هنگامی‌که دکتر مجاب که مدیر بخش مطالعات زنان و مسائل جنسیتی است به من اطلاع داد که وقتی شما در تورنتو راجع به کتابتان صحبت می‌کردید هو شدید، خیلی متأسف شدم.»

ملاحظه کنید او چند دروغ در همین چند خط می‌گوید. اولاً من وابسته به هیچ گروه سیاسی نیستم. و در کتابم هر روایتی را که نادرست می‌پنداشتم توضیح داده‌ام. به جز کتایون آذرلی که او نیز مانند ایشان به جای بیان خاطرات زندان، داستانسرایی کرده است، هیچ یک از صاحبان خاطره، پاسخی در رد نظراتم و یا مواردی که روی آن انگشت گذاشته‌ام، نداده‌‌اند. در صداقت نویسندگان گرامی خاطره‌‌ها و یا روایت‌ها که با تعدادی‌شان نیز رابطه‌ی دوستانه دارم شک نکرده‌ام و نقدی که نیز بر آن‌ها نوشته‌ام و نیز پرسشگری‌ام، بیشتر به دیدگاه‌ها برمی‌گردد و در اساس از جنس دیگری است. به هنگام نقد برایم فرقی نمی‌کرد فرد وابسته به کدام گروه و یا جریان سیاسی بوده‌ است. من ده‌ها و ده‌‌ها روایت را که از سوی زندانیان مجاهد و یا مجاهدین گفته شده و برخی متعلق به نزدیک‌ترین دوستانم می‌باشد نیز در کتابم با آوردن دلیل و برهان رد کرده‌ام. کتاب من موجود است.

همچنین من هیچ سخنرانی‌ای راجع به کتابم در تورنتو کانادا نداشته‌ام. لابد این را خانم شهرزاد مجاب می‌دانند. من در تورنتو فقط بک بار حضور داشتم و شعرهای زندان را خواندم، شعرهایی که در ارتباط با کشتار ۶۷ در زندان سروده شده بود و ربطی به من نداشت. من آن‌ها را به یاد کشته شدگان خواندم. و به زبان انگلیسی کمی راجع به قتل‌عام ۶۷ توضیح دادم. فیلم‌اش روی نت و در سایت خاوران موجود است. حتا یک کلمه راجع به کتابم صحبت نکردم. اصلاً‌ برای معرفی کتاب نرفته بودم. مراسمی به مناسبت بزرگداشت هفدهمین سالگرد قتل‌‌عام ۶۷ از سوی کانون خاوران برگزار شد و به غیر از من خانم‌ شیرین مهربد آواز خواند و آرام بیات رقص زیبایی را اجرا کرد و آقایان یحیی خزائینه و فریدون قاسمی با اجرای قطعات موسیقی اصیل به مجلس گرمی بخشیدند و ندا یکی از زندانیان سیاسی سابق در مورد توطئه رژیم برای نابودی خاوران سخن گفت. نمی‌دانم چرا بایستی هو‌ می‌شدم؟ همین چند خط نشان می‌دهد که مارینا نمت تا کجا در رابطه با مواردی که اسناد آن موجود است به دروغگویی و جعل خبر می‌پردازد. همین مطلب به خوبی شخصیت مارینا نمت را نشان می‌دهد که برای پیش‌برد اهدافش هیچ حد و مرزی را رعایت نمی‌کند.

در آ‌درس زیر می‌توانید گزارش مراسم مربوطه را ببینید. برگزارکننده کانون خاوران بود که لابد برای همه شناخته شده است. http://www.khavaran.com/HTMLs/Yadman2005.htm

 

مارینا در مصاحبه با تلویزیون سی بی سی کانادا که لینکش در بالا آمده، مرگ مادرش در ۵ سال پیش را انگیزه‌‌ی اصلی نوشتن کتاب معرفی می‌کند. او در این مصاحبه گفت: می‌خواستم به مادرم، همسرم و بچه‌هایم بگویم که من کی هستم و... مارینا نمت در کتابش نیز می‌گوید به خاطر این که رژیم برای پدر و مادرش مشکلی به وجود نیاورد تن به ازدواج با بازجویش داده است. اما او کتابش را به آندره همسرش، مایکل و توماس فرزندانش، به همه زندانیان سیاسی به خصوص «ش. ف. میم»، «میم. دال» و  «ک.میم» و زهرا کاظمی تقدیم کرده است. نامی از والدین‌اش و به ویژه مادرش که به اعتراف خودش انگیزه اصلی نوشتن کتاب بوده، نیست! آیا کمی عجیب نیست؟ آیا نبایستی کتاب به کسی که مرگش، بنا به ادعای نویسنده محرک اصلی نوشتن کتاب بود نیز تقدیم می‌شد؟ کتاب همچنین به همه‌ی زندانیان سیاسی ایران تقدیم شده ولی نه به زبان فارسی که می‌دانند بلکه به زبان انگلیسی، به نظر من انگیزه اصلی نوشتن و انتشار کتاب، نه مرگ مادر و نه آشنایی همسر و فرزندان با گذشته نویسنده، بلکه مرگ دلخراش خانم زهرا کاظمی و برانگیخته شدن افکار عمومی مردم کانادا و ایجاد زمینه مناسب برای مطرح شدن و به دست آوردن منابع مالی است. 

 

مارینا نمت می‌‌گوید به خاطر این که نسل‌های بعدی بدانند بر ما چه رفت است این کتاب را نوشته است. اتفاقاً من هم به خاطر همان نسل‌های بعدی زحمت نوشتن این مقاله‌ی بلند را به خودم دادم تا به آن‌ها بگویم فریب کتاب‌ها و روایاتی از این دست را نخورید. احتمالاً‌ نسل‌های بعدی ایرانی بایستی زبان انگلیسی را نیز یاد بگیرند تا بدانند بر مارینا نمت و امثال او چه رفته است.

ذکر این نکته ضروری است چنانچه مارینا نمت و یا دیگر افراد بخواهند مطلبی را تحت عنوان رمان و یا داستان بنویسند من هیچ اعتراضی ندارم و از کارشان نیز تقدیر و پشتیبانی خواهد شد. اما وقتی چیزی به عنوان حقیقت و آن‌چه که اتفاق افتاده قالب می‌شود موضوع فرق می‌کند. کاربرد شیوه‌ی واقع‌نمایی در ادبیات داستانی از اساس با اصرار داشتن نویسنده بر واقعی بودن روایت‌ها متفاوت است. این نویسنده در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هایش بر واقعی و راست بودن روایت‌های بازگفته‌شده در کتابش تأکیدی مکرر داشته است.

خاطرات زیادی تا کنون انتشار یافته و  زندانیان متعددی با گرایش‌های سیاسی متفاوت در سخنرانی‌ ها و مقاله‌های خود از زوایای گوناگون به شرح دوران زندان خویش و بیان مسائل و مصائب آن پرداخته‌اند. شناختی که آن‌ها از زندان و روابط آن به دست می‌دهند یکسان است و تضادی با هم ندارد. آن‌ها به جنگ بدیهیات نرفته‌اند. هیچ کدام، جز یک مورد، به دنبال سناریو نویسی به سبک فیلم‌های عامه پسند و مبتذل نیستند.  شرح و توصیفی که از نوع رفتار مسئولان و اداره‌کنندگان زندان و بازجویان و شکنجه‌گران می‌دهند، و همچنین توصیف وضعیت زندان‌ها، زمان اتفاق افتادن رویدادها و حادثه‌‌ها، چگونگی اداره‌ی زندان‌ها و مسائل درگیر آن، شکل و شیوه‌ی برگزاری دادگاه‌ها و مراسم اعدام، گونه‌ و شیوه‌ی ‌اجرای شکنجه‌ها، شرح‌شان پیرامون بند‌ها و روابط حاکم بر ‌آن‌ها در دوره‌های مختلف، روابط بین بازجو و زندانی و زندانی و زندانبان و... و بسیاری موضوع‌های دیگر همه  در کلیت خود منطبق بر واقعیت است و دروغ و ساختگی و یا تصویری وارونه نیست. برای همین این شرح وتوصیف‌ها در تمام روایت‌هایی که از سوی زندانیان منتشر شده است، یکسان بوده و یا تفاوت‌هایی اندک و مشخص با هم دارند. این تفاوت‌ها نیز به‌روشنی درک‌شدنی است. تفاوت‌هایی که خواستگاه آن می‌تواند تعلق ایدئولوژيکی و سیاسی و یا وابستگی‌ها‌ و دگم‌های گروهی و سازمانی باشد که در بیان روایت‌ها و یا ثبت وقایع تأثیر مشخصی می‌گذارند. تأثیری که موجب برداشت‌هایی متفاوت از رخدادها می‌شود. و گاه نیز فرهنگ غلط سیاسی باعث دخالت دادن بزرگ‌نمایی و غلو در بازگویی واقعیت‌های زندان می‌شود. گاه ممکن است فرد با نیت افشای جنایات رژیم واقعه‌ای را که ندیده بیان کند؛ در آن اشتباه کند. این ها قابل فهم است. در پاره‌ای موردها نیز درگیری و یا رقابت با یک گروه سیاسی موجب شده است که انسان در بیان خاطره از جاده انصاف خارج شده و یا خواسته و ناخواسته حقیقتی‌ را بپوشاند و در برابر بعضی مسائل سکوت کند و آن‌ها را نگفته بگذارد.

همه‌ی این‌ها قابل فهم است. همانطور که من با برداشت تعدادی از خاطره نویسان از وقایع زندان موافق نیستم، آن‌ها نیز در ارتباط با من چنین نظری دارند، این حق آن‌‌ها و من است. ما چه بسا از دو زاویه مختلف به یک پدیده می‌نگریم و بر پایه‌ی تجربه‌هایی شاید به تمامی متفاوت. بخش‌هایی را آن‌ها می‌بینند که من نمی‌بینم و یا برعکس. ما همدیگر را تکمیل می‌کنیم. اما آن‌چه در کتاب «زندانی تهران» با آن روبرو هستیم اساساً از جنس دیگری است. این کتاب نه تنها بیان وارونه مسائل زندان و تاریخ کشور است، بلکه دربردارنده‌ی روایت‌های ساختگی است. نفی بدیهی‌ترین واقعیت‌هاست. این دیگر ناشی از تأثیر دیدگاه‌های سیاسی و ایدئولوژیک نمی‌تواند باشد.

 

*     *          *

 

آشنایی با مارینا نمت از زبان خودش

«زندانی سیاسی» مارینا نمت که سرگذشتش را در پایین می‌آورم طبق روایت خودش در کتاب «زندانی تهران» یک پایش در زندان اوین بوده و یک پایش در خانه‌ی شوهر(که بازجوی‌ او هم بوده) و پدرشوهر و میهمانی و مسافرت شمال و گردش شبانه و...

مارینا در سال ۱۳۴۴ در یک خانواده مسیحی با ریشه‌ی روسی زاده شده است. مادر بزرگ پدری و مادری‌اش روس‌هایی بوده‌اند که با ایرانیان شاغل در روسیه پیش از انقلاب اکتبر ازدواج کرده‌‌اند و چون پدربزرگ‌ها روس نبوده‌‌اند پس از انقلاب اکتبر مجبور به ترک روسیه شده‌اند.

مادر بزرگ پدری‌اش هر روز او را به پارک ‌برده و برایش صحبت می‌کرده. مادربزرگ توضیح می‌دهد هنگامی که ۱۸ ساله بوده عاشق جوانی می‌شود که عاقبت در انقلاب اکتبر روسیه کشته می شود.

مادر بزرگ در مورد یک خانه با در سبز رنگ در یک خیابان باریک، یک رودخانه عریض، و یک پل بزرگ توضیح می‌دهد و در مورد سربازانی که سوار بر اسب به جمعیت شلیک می‌کنند، صحبت می‌کند.

مادر بزرگ می‌‌گوید: من برگشتم و نگاه کردم او افتاده بود. او مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. خون همه جا بود، من او را نگاه داشتم. او در آغوشم مرد.

ظاهراً قرار است سرنوشت کسی که مادر بزرگ به او دلبسته بود در مورد نوه‌اش بعداً تکرار شود. به نظرم این قسمت به این خاطر نوشته شده است.

مارینا توضیح می‌دهد مادر بزرگ بر خلاف همیشه که به ندرت صحبت می‌کرد، این بار داستان زندگی‌اش را برای او تعریف می‌کند. بعد از توضیح داستان زندگی، ظاهراً مادر بزرگ دیگر کاری در این دنیا نداشته چرا که به مجرد رسیدن به خانه  به بستر مرگ می‌افتد. مادربزرگ توسط پدر و مادر به دکتر برده می‌شود اما در بازگشت کسی به سؤال‌های مارینا پاسخی نمی‌دهد.

مارینا به اتاق مادر بزرگ می‌رود. او به مارینا می‌گوید که در حال مرگ است و از او می‌خواهد که از درون کشوی کمد یک جعبه طلایی را برایش بیاورد. سپس می‌‌گوید که زیر تخت یک جفت کفش سیاه خواهی یافت. و در لنگه چپ کفش یک کلید طلایی است. آن را برای من بیار. مادربزرگ در حالی که گریه می کند کلید طلایی و جعبه را به مارینا داده و می‌‌گوید داستان زندگی‌اش را نوشته و در جعبه گذاشته است. او سپس می‌گوید که این داستان متعلق به مارینا است و از او قول می‌گیرد که آن را داشته باشد و به یاد او باشد.

مادر بزرگ به خواب می‌رود و دیگر بر نمی‌خیزد. او مبتلا به سرطان ریه است و پیش از مرگ به مدت دو هفته در خانه، در کما به سر می‌برد. مادر بزرگ که زندگی‌نامه‌اش را از همه قایم می‌کرده و چون اسرار مخفی یک گنج، در چند سوراخ سنبه پنهان کرده بود به هنگام مرگ، نوه‌ هفت ساله را وصی خودش قرار می‌دهد. در نگاه مادر بزرگ این نوه هفت ‌ساله مطمئن ترین کسی است که می‌تواند گنجینه‌ی او را حفظ کند. پس از آزادی مارینا مشخص می‌شود که مادر جعبه و نوشته‌های مادر بزرگ را دور انداخته است. یعنی بازهم داستان تک شاهد دارد و آن هم خود مارینا است.

 

مارینا می‌گوید در ۱۳ سالگی در شمال ایران دوست دختر یک پسر ۱۸ ساله دانشجوی پزشکی به نام ‌آرش می‌شود. آرش هم دارای ریشه‌های روسی است. پدرش از یک خانواده مسلمان است به خدا اعتقاد دارد ولی به هیچ یک از پیامبران اعتقادی ندارد. مادرش مسیحی است همیشه دعا می‌کند ولی به کلیسا نمی‌رود. آرش هم از ۱۳ سالگی مسلمان شده و یک وعده نمازش هم قضا نشده است. یعنی هر روز قبل از طلوع آفتاب از خواب برخاسته و نماز صبح‌اش را می‌خوانده! آرش در فعالیت‌های انقلابی پیش از انقلاب شرکت دارد! در میهمانی و پارتی هم شرکت می‌کند، فلوت می‌نوازد و از طریق نواختن فلوت با خدا رابطه برقرار می‌کند، همراه دخترها شنا می‌کند، به تماشای آن‌ها موقع شنا می‌نشیند، برای مارینا حافظ و سعدی و مولانا می‌خواند و...! یک بار هم که مارینا را می‌بوسد عذرخواهی می‌کند چون این کار «ضد قانون خداست» لابد فکر می‌کرده بقیه کارهایی که می‌کرده «ضد قانون خدا» نیست.

آرش وقتی برادرش آرام را می‌بیند که با مارینا دوتایی شنا می‌کنند حسادتش برانگیخته و افسرده می‌شود. او مارینا را در این رابطه مورد پرسش قرار می‌دهد و مارینا در پاسخ می‌گوید فقط او را دوست دارد. آرش بعد از اطمینان از عشق مارینا به خودش، بلافاصله به او توضیح می‌دهد که یک جنبش بزرگ علیه شاه در راه است و انقلاب در پیش است. او توضیح می‌دهد که اعتراضات و دستگیری‌های زیادی بوده است. او سپس از ملاقاتش با زندانیان سیاسی و شکنجه برای مارینا حرف می‌زند. این صحبت‌ها مربوط به تیرماه  سال ۵۷ است. ظاهراً در آن موقع کسی ترسی از ساواک نداشته و همه دور هم نشسته و بحث سیاسی می‌کرده‌اند، حتا با یک بچه‌ی ۱۳ ساله! نکته جالب آن‌که دختر بچه‌ی ۱۳ ساله که در دوران شاه رشد کرده چنان عنصر سیاسی است که نگو و نپرس و در باره‌ی عدم ضرورت انقلاب بحث می‌کند! مارینا که نمی‌تواند تاریخ انقلاب و یا تولد خودش را جابجا کند تلاش می‌‌کند از زبان یک دختر بچه‌‌ی ۱۳ ساله حرف‌های امروز یک زن ۴۰ ساله را بزند. جالب آن‌که در آن دوران هیچ‌کس هم وی را یک دختر بچه‌ی ۱۳ ساله در نظر نمی‌گرفته!

پیش از آن نیز مارینا با خاله زینا که زنی روس است دیالوگی دارد خواندنی. خاله زینا از چند سال قبل یک کارخانه گوشت را که از شوهر مرحومش به ارث رسیده در رشت اداره می‌‌کند و مارینا در تهران زندگی می‌کند و برای تعطیلات تابستان به ویلای شمال در غازیان رفته است.  خاله زینا با یک نگاه پی به عاشق شدن او می‌برد و از او می‌پرسد: چند ساله هستی؟ و مارینا پاسخ می‌دهد: ۱۳ ساله. خاله زینا بلافاصله می‌پرسد: لابد هنوز بکارت‌ات را از دست ندادی، دادی؟

مارینا دستپاچه می‌شود، خاله زینا لبخند می‌زند و می‌‌گوید: بسیار خوب.

خاله زینا می‌گوید من تو را بهتر از مادرت می‌شناسم، من نگاه می‌کنم و می‌بینم ولی مادرت نگاه می‌کند اما نمی‌بیند. من فکرمی‌کنم این اولین روزی است که تو را بدون کتاب دیده‌ام. آیا می‌خواهی آن‌ها را نام ببرم.

مارینا می‌گوید: چی را نام ببری؟

خاله زینا می‌گوید: کتاب‌هایی را که خواندی

مارینا می‌گوید: نام ببر

و خاله زینا می‌‌گوید:

هاملت، رومئو و ژولیت، برباد رفته، زن کوچک، آرزوهای برباد رفته، دکتر ژیواگو، جنگ و صلح و خیلی کتاب‌های دیگر. خوب تو از این کتاب‌ها چی فهمیدی؟

و دیالوگ ادامه پیدا می‌کند...

توجه کنید مارینا ۱۳ ساله است. او و خاله زینا یکی در تهران و دیگری سال‌هاست در شمال زندگی می‌کند. موضوع دیالوگ هم مربوط به روزهای اول تعطیلات تابستان است. خاله زینا او را در حالی که همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده، دیده است! این‌ها تازه کتاب‌هایی است که خاله زینا اسمشان را به یاد دارد. آیا این دیالوگ واقعی است؟

آیا در عرض چند روز می‌توان این همه کتاب خواند؟ آن‌هم در تعطیلات، کنار دریا، توسط دختر ۱۳ ساله!

آیا مارینا داستانسرایی نمی‌کند؟

سپس خاله زینا می‌‌گوید: کار احمقانه انجام ندهی و از او سؤال می‌کند که آیا درگیر انقلاب هست یا نه؟

مارینا پاسخ می‌دهد:‌ خاله زینا راجع به چی صحبت می‌‌کنی؟ چه انقلابی؟ خاله زینا می‌گوید: آیا می‌خواهی من را خر کنی؟

تظاهرات قم و تبریز را بگذاریم کنار ولی آیا در تیر ۵۷ نهضت خاصی در کشور بود که یک دختر ۱۳ ساله مسیحی درگیر آن باشد؟ آیا توقع این که او روح‌اش از این چیزها خبر دار نباشد چیز غریبی است‌؟ آن‌هم برای یک خاله کارکشته.

خاله زینا سپس توضیح می‌دهد که او اطلاعات زیادی در مورد انقلابات دارد. و به او توضیح می‌دهد که یک چیز وحشتناکی در کشور در حال وقوع است و  او بوی آن را در هوا احساس می‌کند، بوی خون و فاجعه. وی اضافه می‌کند اعتراضات و گردهمایی‌هایی علیه شاه بوده است. این آیت‌الله که نامش را فراموش کردم سالهاست با دولت مخالف بود و من به تو می‌گویم که به درد بخور نیست. یک دیکتاتور می‌رود و یکی بدتر جای او می‌آید. درست مشابه آن‌چه در روسیه اتفاق افتاد. این بار با نامی دیگر. اما این خطرناکتر خواهد بود. به خاطر این که این انقلاب پشت نام مذهب پنهان شده است. روشنفکران به دنبال این آیت‌الله راه‌ افتاده‌اند. او  الان در تبعید است...

چنان‌چه می‌بینید در تیرماه سال ۵۷ که هنوز خمینی به صورت گسترده و به عنوان رهبر انقلاب مطرح نشده بود، خاله زینا هم او را می‌شناسند و هم دقیقاً‌ آن‌چه را که قرار است در ماه‌ها و سال‌های بعد اتفاق بیافتد پیش بینی می‌کند. این درحالی است که دستگاه‌های اطلاعاتی غرب و گروه‌های سیاسی چنین روندی را هنوز پیش‌بینی نمی‌کردند و یا در حال جا انداختن آن بودند. خاله زینا به او هشدار می‌دهد که دنبال خمینی و انقلاب مذهبی او راه نیافتد. معلوم نیست چرا یک زن روس به دختری که مسیحی است هشدار می‌دهد که دنبال «آیت‌الله» و جنبش مذهبی- اسلامی او راه نیافتد؟

من ربط بین سؤال در مورد پرده بکارت، سیر مطالعاتی و پیش‌بینی انقلاب و... را نفهمیدم.

مارینا می‌نویسد در روز ۷ سپتامبر که  در سال ۵۷ مصادف با ۱۶ شهریور است به تهران بازگشته و در همان‌جا توضیح می‌دهد که آرش دو هفته قبل از او به تهران بازگشته بود. در سال ۵۷ روز ۱۶ شهریور، عید فطر بود. بنا بر این حداقل دو هفته از ماه رمضان را آرش در کنار دریا همراه با دوست دخترش یعنی مارینا سپری کرده است. با هم ناهار می‌خوردند به پارتی می‌رفتند و... از روزه بودن آرش نیز که می‌گفت از ۱۳ سالگی به بعد حتا یک وعده نمازش هم قضا نشده است، حرفی در میان نیست. آن‌ها با هم دعا می‌کنند. مارینا می‌نشیند و نماز خواندن آرش را می‌بیند ولی هیچکدام یادشان نیست که از ماه رمضان هم حرفی بزنند و یا با هم افطار کنند! مارینا تلاش نمی‌‌کند روزه شکستن آرش را ببیند. او می‌نشست نماز خواندن آرش را می‌دید. آرش در ماه رمضان که برای مسلمانان ماه «ضیافت‌الله» است و شب‌های قدر در آن قرار دارد به جای نزدیکی به خدا و عبادت او به گردش و شنا و پارتی می‌رود، با دوست دخترش خلوت می‌کند و... مارینا نمت به هنگام نگارش کتاب نمی‌دانسته که آن موقع ماه رمضان بوده است. لااقل وقتی که به آرش زنگ می‌زد عید فطر را به او تبریک می‌گفت و دلش را شاد می‌کرد! به نظرم هنگام نگارش او حساب اینجای کار را نکرده بود وگرنه داستانی برایش ساخته بود. در ضمن هنگام آتش‌ سوزی سینما رکس این دو دلداده در کنار دریا بودند. احتمالاً دانشجوی انقلابی مسلمان که در حال مبارزه با شاه بود بایستی یک چیزی راجع به کشته شدن بیش از ۴۰۰ انسان می‌گفت. آیا عجیب نیست؟ 

 

نامه آخر یا وصیت نامه آرش

روز ۱۷ شهریور در تهران آرش و مارینا با هم قرار دارند. روز قبل مارینا با آرش تلفنی حرف زده و برای روز بعد قرار گذاشته بود. آرش که دانشجوی مسلمان معتقدی بود حرفی راجع به عید فطر و نماز عید فطر و ... نمی‌زند. روز ۱۷ شهریور آرش سرقرار حاضر نمی‌شود...

مارینا نگران می‌شود هنگامی که به خانه‌ی آرش می‌رود متوجه می‌شود چند روز قبل آرش یک گردنبند طلا برایش خریده و گذاشته است روی میز. آرام، برادر آرش آن را به مارینا می‌دهد اما مارینا آن را نگاه می‌کند و سرجایش می‌گذارد. مارینا متوجه می‌شود که هیچ عکس مشترکی با دوست پسرش ندارد!...

ظاهراً این به آن دلیل است که ردی از طرف باقی نماند...

آرش روی میزش نامه‌ای گذاشته که به وصیت شبیه است. چرا که تأکید می‌کند این نامه زمانی به دست شما می‌رسد که احتمالاً من مرده‌ام! 

نامه بنا به گفته‌ی مارینا و چنانچه از ابتدای آن بر می‌آید، رو به عزیزانش، یعنی والدین، برادر، مادر بزرگ و مارینا نوشته شده است. اما از خط سوم و بعد از این که می‌گوید «مارینا، من تو را بیش از هرچیز دیگری دوست دارم و نقطه نظرات‌ات را درک می‌کنم» همگی فراموش شده و فقط مارینا مخاطب نامه قرار می‌‌گیرد و در خاتمه‌ی نامه، آرش از او می‌خواهد که او را ببخشد و برایش دعا کند. آرش چنین درخواستی از پدر و مادر و برادر و مادربزرگش ندارد. بعید به نظر می‌رسد اگر آرش نامه‌ای می‌نوشت آن‌ها را از قلم می‌انداخت. لااقل در وصیت‌اش از آن‌ها که عمری برایش زحمت کشیده بودند، خداحافظی می‌کرد. او مارینا را فقط برای مدت کوتاهی در شمال دیده بود. آیا منطقی است وقتی کسی رو به مادر و پدر و مادربزرگش به عنوان وصیت،‌ نامه می‌نویسد اشاره کند که دوست دخترش را که تنها برای مدت کوتاهی در شمال دیده، بیش از هر چیزی در دنیا و از جمله، آن‌ها دوست دارد؟

با آن‌که نامه در مورد مبارزات آرش علیه رژیم شاه و حمایت اش از نهضت اسلامی است، روی میز باقی مانده و دست به دست می‌چرخد. باید توجه داشت که در آن لحظه از سرنوشت آرش اطلاعی در دست نیست و خانواده احتمال دستگیری او را داده و حتا به اوین هم سرزده‌اند. پدر ومادر آرش هیچ حساسیتی در رابطه با نامه او که می‌تواند برایش تولید دردسر کند به خرج نمی‌دهند. هنوز در دورانی هستیم که ابهت ساواک نشکسته است.

یک کودک ۱۳ ساله مسیحی دارای چه نقطه نظراتی می‌تواند باشد که برای یک دانشجوی پزشکی مسلمان درگیر در انقلاب اسلامی و... جالب باشد؟ آن‌هم نظراتی برعلیه انقلاب و مبارزه و اسلام. بر کسی که از اندکی هوش برخوردار باشد پوشیده نیست که نویسنده نامه مارینا نمت است و نه معشوق او آرش.

آرش احتمالاً‌ در میان کشته شدگان ۱۷ شهریور است ولی کسی خبر ندارد. خانواده آرش مراسم عزداریا می‌گیرند و...  ظاهراً آن‌ها از خارج برگشته‌اند چون قبلاً آرش گفته بود که پدر و مادرش برای تعطیلات تابستان به خارج رفته‌اند. اما در اینجا مارینا نمی‌گوید تازه آن‌ها از خارج بازگشته بودند.

 

تغییرات در مدرسه

در جای دیگری مارینا از دیالوگ خود با آرام برادر آرش پیش از اردیبهشت ۵۸ سخن می‌گوید چرا که در ابتدا فکر می‌کند او خبری راجع به برادر گمشده‌اش آرش دارد.

آرام در دبیرستان البرز تحصیل می‌کند و می‌‌گوید مدرسه خیلی تغییر کرده است. مارینا می‌گوید می‌دانم. مدیر جدید مدرسه ما(دبیرستان انوشیروان دادگر که وابسته به زرتشتیان است) یک پاسدار است. من تعجب نمی‌‌کنم اگر بشنوم آن خانم در جیبش یک اسلحه نیز حمل می‌کند!

آیا مدیر دبیرستان انوشیروان دادگر در فروردین ۵۸ یک پاسدار بود؟

سال تحصیلی ۵۸ ادامه سال تحصیلی ۵۷ است. آیا وضع مدارس پیش از اردیبهشت ۵۸ چنین بود؟ هنوز سپاه پاسداران به طور عملی تشکیل نشده بود، تنها نشست‌هایی برای ایجاد آن در جریان بود. چگونه سپاه پاسداران مدیر برای اداره مدارس می‌فرستاد؟ در آن ایام وزیر آموزش و پرورش دکتر غلامحسین شکوهی یک فرهنگی خوشنام و از اعضای نهضت آزادی بود و بافت مدارس دست نخورده باقی مانده بود.   

در آدرس زیر تاریخچه دبیرستان انوشیروان دادگر و نام مدیران آن از روز تأسیس تا سال ۱۳۶۵آمده است، نام خانم محمودی که مارینا به عنوان مدیر مدرسه معرفی می‌کند در این تاریخچه نیامده است! او توضیح می‌دهد که رئیس جدید مدرسه یک پاسدار زن ۱۹ ساله به نام خانم محمودی بوده است. زنی فناتیک که حجاب کامل اسلامی داشته است:

http://atashkadehiran.blogfa.com/post-23.aspx

مارینا می‌گوید: مدارس باز شدند. ما به کلاس درس بازگشتیم. او توضیح می‌دهد که مدیر مدرسه‌شان که از نزدیکان وزیر سابق آموزش و پرورش بوده برکنار شده و آن‌‌ها می‌شنوند که آن خانم اعدام می‌شود!

به جز خانم فرخ‌رو پارسا وزیر آموزش و پرورش اسبق ایران هیچ زنی اعدام نشد. ظاهراً سرکار خانم فرخ‌ وکیل بایستی مدیر مدرسه انوشیروان دادگر بوده‌ باشند. کمی تحقیق نشان می‌دهد که ایشان اعدام نشده‌اند.

 

کشف جنازه‌ی آرش در فیلم مستند

پس از پیروزی انقلاب، در اردیبهشت ۵۸ مارینا در یکی از فیلم‌های مستند راجع به دوران انقلاب می‌بیند سربازان حکومت نظامی جنازه آرش را در کامیون می‌گذارند. مارینا و آرام برادر کوچک آرش با اتوبوس به رادیو تلویزیون می‌روند. ابتدا موضوع را به یک خانم که قسمت پذیرش نشسته بود می‌‌گویند. او که پسرخاله‌اش در ۱۷ شهریور کشته شده بود خیلی سمپاتیک برخورد می‌کند و بعد از چند تلفن آن‌ها را به اتاق یک جوان ریشو هدایت می‌کند و جوان مزبور عاقبت آن‌ها را به یک اتاق بزرگ برده و به فردی به نام آقای رضایی معرفی می‌کند. وی قول می‌دهد که نوار مربوطه را برای آن دو پیدا کرده و نشان‌شان دهد.

آقای رضایی روی پرده فیلم را برای یک دختربچه‌‌ی ۱۴ ساله و یک پسر کمی بزرگتر از او نشان داده و صحنه را روی آرش نگاه می‌دارد و آن‌ها مطمئن می‌شوند که جنازه به آرش تعلق دارد. آن ها در فیلم می‌بینند که آرش چشمانش بسته بود، دهانش باز بود و پیراهن تی‌شرت سفیدش پر از خون بود. آن‌ها بعد تلفن می‌زنند پدر و مادر آرش هم می‌آیند و آن‌ها هم فیلم را بر پرده‌ی تلویزیون تماشا می ‌کنند و مطمئن می‌شوند که آرش در ۱۷ شهریور کشته شده است و... اگر مارینا فیلم مستند تلویزیونی را نمی‌دید شاید خانواده‌ی آرش تا حالا دنبال او می‌گشتند.

هیچ کس در آن سال‌ها از این واقعه‌ که ژورنالیست‌ها جان می‌دهند یک لحظه‌ی  آن را ثبت کنند آگاه نمی‌شود. هیچ مصاحبه‌ای در تلویزیون با این خانواده که همگی حی و حاضر بودند نمی‌شود.

مسئولان رادیو تلویزیون تلاش نمی‌کنند از صحنه‌هایی که خود در خلق آن سهیم بوده‌اند بر علیه رژیم شاه استفاده کرده و لااقل با ثبت آن برنامه‌های خود را پر کنند. سوژه از این بهتر، آن‌هم برای تلویزیونی که هیچ برنامه‌ای نداشت و در به در دنبال سوژه بود. این که یک مسیحی مسلمان شده باشد و در روز ۱۷ شهریور به شهادت رسیده باشد برای مسئولان نظام مهم نیست؟ آیا با آن نمی‌توانند برای خود تبلیغ کنند؟ در ۲۸ سال گذشته حتا یک فیلم از جنایت ۱۷ شهریور انتشار نیافته است. اما مارینا فیلم جنازه جمع کردن آن را هم دیده است. آیا فیلم مستند جا به جا کردن جنازه‌ی کشته شدگان ۱۷ شهریور یک بار مصرف بود؟ آیا نبایستی جز مارینا نمت کس دیگری هم می‌دید؟ آیا نباید در طول سال‌های گذشته آن را مکرر نشان می‌دادند؟ آیا نباید این روزها سروکله‌اش در اینترنت هم پیدا می‌شد؟ آیا نشان دادن چنین صحنه‌ای به ضرر مقامات جمهوری اسلامی است؟

مارینا وقتی برای خاکسپاری مادربزرگ آرش و آرام به گورستان می‌رود به یاد آرش می‌افتد که قبری ندارد. او دوست دارد که بر سر قبر او رود و دسته گلی بر آن بگذارد و ...

ظاهراً مارینا داستان مادرانی را که در رژیم خمینی نشانی از قبر فرزندانشان ندارد شینده و آن را روی آرش پیاده کرده است. آرش اولین کسی است که ادعا می‌شود قبرش پیدا نیست و کسی از کشته شدنش در ۱۷ شهریور هم خبر نداشته تا آن که جسدش توسط مارینا در فیلم مستند کشف می‌شود. این‌ها تحریف تاریخ است. در ۲۸ سال گذشته هنوز هیچ یک از مقامات جمهوری اسلامی چنین ادعایی نکرده‌اند و هیچ کجا مطرح نشده که کسی در ۱۷ شهریور کشته شده و مجهول‌الهویه دفن شده است. تازه اگر چنین کاری شده بود بعد از انقلاب به سادگی قابل پیگیری بود. این‌ها داستان‌سرایی‌های کودکانه است. نویسنده تلاش می‌‌کند پیاز داغ نوشته را زیاد کند.

 

اعتصاب کودکان ۱۴ ساله و خطر حمله پاسداران به مدرسه در سال ۵۸

او می‌نویسد در زمستان ۵۸ بنی صدر اولین رئیس جمهور ایران شد و سپس می‌افزاید همه چیز به بدترین شکل تغییرکرده بود. معلمان بی‌تجربه، فناتیک، زنان جوان جایگزین معلمان قبلی ما شده بودند. حجاب برای زنان اجباری شده بود و زنان مجبور بودند یا مانتوی بلند رنگ کدر به همراه روسری بزرگ برای پوشاندن موهایشان بپوشند و یا مجبور بودند چادر سر کنند. گروه‌های سیاسی که مخالف دولت اسلامی بودند و یا انتقاد می‌کردند همگی غیرقانونی شده بودند. استفاده از کراوات، ادوکلن، عطر، آرایش، لاک ناخن شیطانی اعلام شده و به بنابر این استفاده از آن‌ها با مجازات های سنگین توأم بود و...

 

آیا فضای مدارس و جامعه در زمستان ۵۸ این‌گونه بود. 

نویسنده بعداً‌ می‌نویسد که در سال ۵۸ معلم هندسه‌اش یک زن پاسدار بود و سر کلاس به جای هندسه از رژیم و اسلام و... تعریف می‌کرد.

او در مصاحبه تلویزیونی با سی بی سی کانادا می‌گوید پس از انقلاب و در سال ۵۸  دختران فناتیک ۱۸-۱۹ ساله وابسته به سپاه پاسداران به جای معلمین قبلی وارد مدرسه شده و به جای درس دادن به تبلیغ برای رژیم و تدریس مسائل قران می‌پرداختند!

او فراموش می‌کند که چند صفحه بعد می‌نویسد آندره همسر کنونی‌اش بعد از انقلاب فرهنگی یعنی در سال ۵۹ به عنوان معلم در مدرسه ارامنه مشغول تدریس فیزیک، ریاضی و انگلیسی و... شده است. 

 

او در کتاب توضیح می‌دهد یک روز از معلم هندسه‌شان می‌خواهد که به جای تعریف از رژیم به درس دادن بپردازد. ولی معلم در پاسخ می‌گوید اگر مایل نیست گوش کند می‌تواند کلاس را ترک کند. و او چنین می‌کند و پشت سر او ۳۰ دانش آموز بچه‌ی ۱۴ ساله کلاس را ترک می‌کنند. اعتصاب در مدرسه آغاز می‌شود و ۹۰ درصد دانش آموزان در اعتصاب شرکت می‌کنند. او به عنوان رهبر اعتصاب شناخته می‌شود و با دو نفر دیگر اعتصاب را رهبری می‌کنند. عاقبت خانم محمودی رئیس مدرسه به آن‌ها می‌‌گوید اگر به کلاس نروید پاسداران را خواهیم خواست که شما را به زور به کلاس بفرستند و این احتمالاً‌ باعث خواهد شد که تعدادی آسیب ببینند. و می‌گوید از آن جایی که اعتصاب اقدامی ضد رژیم است می‌‌توانند با مجازات مرگ مواجه شوند. مارینا نمت حداکثر می‌تواند کلاس اول نظری بوده باشد. آیا دانش‌آموزان بزرگتر رهبری یک کودک ۱۴ ساله را می‌پذیرند؟ با توجه به این که در مدارس کلاس پایین‌تری‌ها همیشه از کلاس بالاتری‌ها پیروی می‌کنند.

آیا این بحث‌ها بین یک مدیر و کودک ۱۴ ساله در سال ۵۸ واقعی است؟ همه می‌دانیم که در آن سال هنوز رژیم پا نگرفته بود و تسلطی بر مدارس و ... نداشت. توجه داشته باشید موضوع اعتصاب کودکان ۱۴ ساله است. مدرسه دارای کلاس‌های راهنمایی هم بود. یعنی کودکان ۱۱-۱۲ ساله هم در مدرسه بودند.

او می‌گوید در روزهای اعتصاب در مدرسه بدون آن که به کلاس روند دور هم نشسته و بحث می‌کردند. او می‌‌گوید سال قبل فکر نمی‌کردند که روزی لباس‌هایشان ممکن است جانشان را به خطر اندازد و یا ممکن است جنگی را به پا کرده و به اعتصاب دست بزنند برای این که هندسه یاد بگیرند!‌

آیا در سال ۵۸، زنان برای آن که چه لباسی بپوشند جانشان در خطر بود؟ آیا چنین بحث‌هایی بود؟‌ آیا چنین دوراندیشی‌‌ای بود؟ آیا گروه‌های سیاسی ایرانی نیز چنین بحث‌هایی را در میان خود داشتند؟ چه برسد به کودکان ۱۳-۱۴ ساله و این که همان موقع درگیر این خطر هم باشند!

 

حمله حزب‌ اللهی ها به زنان بدحجاب در سال ۵۸!

مارینا نمت همچنین اضافه می‌کند که عناصر حزب‌اللهی در خیابان به زنانی که حجاب را به طور کامل رعایت نمی‌کردند حمله می‌کردند. زنان زیادی مورد حمله قرار گرفته و مضروب شده بودند چرا که از روژ‌ لب استفاده کرده بودند و یا چند تار مویشان از زیر روسری بیرون بود.

آیا وضعیت تهران در سال‌های قبل از سرکوب دهه ۶۰ اینگونه بود؟ آیا حجاب اجباری بود؟ آیا زنان مجبور به داشتن حجاب بودند و...؟  آیا کسی دغدغه‌ی این را داشت که مویش از زیر حجاب بیرون است یا نه؟ آیا در آن سال‌ها حجاب از سوی زنان رعایت می‌شد؟ آیا خوانندگان کتاب ایشان این موارد را هم فراموش کرده‌‌اند؟

 

مارینا نمت سپس از شرکت در تظاهرات میدان فردوسی در اواخر پاییز ۵۹ می‌گوید:

پیرزنی در حالی که چادرش را به کمر بسته بود در همان تظاهرات عکس دخترش را که خنده‌ای بر لب داشت به صورت پلاکاردی کرده و بالای سرش گرفته بود و زیر تصویر نوشته بود: اعدام شده در اوین.

کیست که نداند دختری در سال ۵۹ در اوین اعدام نشده بود. او سپس مدعی می‌شود که پسری در همانجا تیر می‌خورد و او تلاش می‌کند به فرد تیرخورده کمک کند ولی او جان می‌دهد و... کیست که نداند در تظاهرات میدان فردوسی در سال ۵۹! کسی کشته نشده است. او مشخص نمی‌کند این تظاهرات متعلق به کدام گروه سیاسی بود؟

مارینا اینجا فلاش بک می‌زند به داستان کشته شدن آرش. و... بقیه داستان آنقدر ملال آور است که نگویم بهتر است.

او از دیالوگ خود با آرام برادر دوست پسر سابق‌اش در سال تحصیلی ۵۹-۶۰ می‌گوید. آرام نگران سلامتی و امنیت اوست و می‌گوید شنیده است این روزها هر کس به اوین می‌رود دیگر باز نمی‌گردد و خبر می‌دهد بسیاری از هم‌کلاسی‌هایش دیگر از اوین بازنگشته‌اند. سال تحصیلی در خرداد ۶۰ تمام می‌شود و آن‌ها این دیالوگ را در سال ۵۹ داشته‌‌اند. آیا واقعی است؟

 

در سال ۵۹ بالاخره او پس از سال‌ها دست‌نوشته‌های مادربزرگ را که به زبان روسی نوشته شده بود به یکی از دوستان مادربزرگ آرام که روس بود می‌دهد تا ترجمه کند. آنا(مترجم) می‌گوید که ترجمه زندگی‌نامه مادربزرگ چند ساعتی طول می‌کشد. وی روز بعد ترجمه را که ۴۰صفحه‌!‌ است و با خطی خوش و به لحاظ گرامری کامل و بدون نقص نوشته شده به او تحویل می‌دهد.

مادر بزرگ نوشته بود: در سن ۱۸ سالگی عاشق جوانی ۲۳ ساله و کمونیست به نام آندری می‌شود. او از جوان کمونیست می‌خواهد در تظاهرات‌ها و اعتراضات علیه تزار شرکت نکند اما وی هیچ‌گاه به او گوش نمی‌کند. جوان کمونیست دیدگاه‌هایش درست شبیه آرش بوده است. منتهی او کمونیست بود و آرش مسلمان. ظاهراً این بار مارینا به جای مادربزرگ نشسته بود و آرش به جای آندری معشوق‌اش.

مادر بزرگ شاهد تیرخوردن معشوق‌اش آندری بود. او در آغوش مادر بزرگ جان سپرد.

مارینا که صلاح ندیده بود بگوید شاهد تیرخوردن آرش بوده و او در آغوشش جان باخته این بار جوان ناشناس میدان فردوسی را علم می‌کند که در تظاهرات تیرخورده و در آغوش او جان می‌بازد. و آنقدر به مارینا فشار می‌آید که می‌خواهد خودکشی کند!  او بایستی داستان مادر بزرگ را تمام و کمال پیاده کند. او ظاهراً داستان مادر بزرگ را برای دو پرسوناژ‌ پیاده می‌کند. انقلاب روسیه معشوق مادر بزرگ را می‌گیرد و انقلاب ایران معشوق مارینا را. هر دو انقلاب هم یکی از یکی بدتر است.

 

دستگیری در سال ۶۰، بازجوی خوب، بازجوی بد!

بالاخره می‌رسیم به جایی که وی مدعی می‌شود در دیماه ۶۰ ساعت ۹ شب دستگیر شده و با یک مرسدس بنز سیاه به اوین منتقل می‌شود.

دو بازجو در اوین مأمور برخورد با او هستند. علی موسوی بازجوی خوبه و حامد بازجو بد. همه‌ی داستان روی این دو نفر و نبرد این دو می‌چرخد. اوین به دو بخش تقسیم شده . دوستان علی موسوی و دشمنان او. علی موسوی بازجوی شعبه ۶ اوین یکی از زندانیان سیاسی زمان شاه است که سه سال و سه ماه زندان بوده است ولی برای هیچ یک از زندانیان سیاسی گذشته شناخته شده نیست.

مارینا به هنگام ورود به زندان و وقتی در راهرو شکنجه‌گاه اوین که با توضیحات او بایستی ساختمان دادستانی باشد نشسته است، در حال روحیه دادن به یک زندانی که به سختی می‌گرید توسط علی بازجوی شعبه‌ی ۶ دیده می‌شود؛ علی می‌گوید بسیار جالب است و او را به اتاق بازجویی می‌برد، اما به جای تنبیه که آن روزها عادی بود، شجاعت او را تحسین کرده و می‌گوید تو آن بیرون خیلی شجاع بودی. شجاعت کیفیتی است که در اوین خیلی کمیاب است. من مردان زیادی را دیدم که اینجا از پای درآمده‌‌اند. علی بازجو سپس سوره‌ی مریم قرآن را برایش می‌خواند، و... دیالوگ ملالت‌باری در این جا شکل می‌گیرد که جز برانگیختن خشم و عصبانیت کسانی که اوین را در سال ۶۰ تجربه کرده‌اند چیزی به همراه ندارد.

بازجو علی، عاقبت به اطلاع مارینا می‌رساند که دوست دارد مکالمه با او را ادامه دهد ولی برادر حامد می‌خواهد چند سؤال از او بپرسد. مارینا می‌‌گوید ظاهراً من او را سرگرم کرده بودم، شاید اولین دختر مسیحی‌ بودم که او در اوین دیده بود. مارینا سپس با خودشیفتگی اظهار می‌دارد که او احتمالاً انتظار داشت که من نیز مانند اکثر دختران مسلمان که از خانواده‌های سنتی آمده‌اند، ساکت، خجالتی و مطیع و فرمانبر باشم درحالی که هیچ یک از این خصوصیات در من نبود. 

دیالوگ‌های بین مارینا دختربچه‌ی ۱۶ساله و بازجوعلی خنده دار است. بازجو از او می‌خواهد که نام کمونیست‌ها و ضدانقلابیون مدرسه‌شان را بدهد و او محکم می‌گوید چنین کاری نخواهد کرد چرا که در صورت دادن اسامی آن‌ها دستگیر شده و این برخلاف میل اوست. علی می‌گوید: بله ما آن‌ها را دستگیر می‌کنیم چنانچه عملی علیه دولت انجام نداده باشند آن‌ها را آزاد می‌کنیم و در غیر این صورت باید آن‌ها را متوقف کنیم. مارینا در جواب باز تأکید می‌کند که اسامی افراد را نخواهد داد. جالب است نمی‌گوید نمی‌دانم و یا چنین افرادی را نمی‌شناسم، بلکه می‌گوید می‌دانم و نمی‌گویم!، در زیر بازجویی تنها اسطوره‌ها اینگونه برخورد می‌‌کنند و روی آن می‌ایستند. من چنین شهامت و توانی نداشته و ندارم. دوستان دیگرم که شکنجه را تجربه کرده‌اند نیز به این مسئله اشاره و اعتراف می‌کنند. سپس علی  به او می‌گوید: می‌دانم که دختر شجاعی هستی و به آن احترام می‌گذارم، اما من بایستی بدانم که تو از چه چیزهایی مطلع هستی. اگر تو به من نگویی برادر حامد ناراحت می‌شود. او مثل من صبور نیست. من نمی‌خواهم تو رنج ببری.

موضوع‌ها در همین‌جا آنقدر زیاد است که نمی‌دانم به کدام بپردازم. بازجوی نازنین اوین را می‌بینید که خودش از سکوت مارینا  ناراحت نمی‌شود بلکه برادر حامد ناراحت می‌شود! تازه دختر به خاطر شجاعتش مورد احترام او هم هست!

مارینا شکنجه‌شدگان را می‌بیند که یکی پس از دیگری شکسته و اطلاعاتشان را می‌دهند. اما با خود می‌گوید: هیچ چیزی نمی‌تواند تصمیم من مبنی بر این که هیچ نامی را به آن‌ها ندهم، تغییر دهد. او سپس می‌‌گوید من ناتوان نبودم. من می‌رفتم که جنگی را به پا کنم!

سپس او با حامد روبرو می‌شود. حامد به او می‌گوید: علی در رابطه تو با من صحبت کرده و تو او را تحت تأثیر قرار دادی و او نمی‌خواهد آسیبی ببینی. اما ما باید وظیفه‌مان را انجام دهیم.

مارینا به هنگام بازجویی چشم‌بندش افتاده و حامد و اتاق بازجویی را می‌بیند. چشم بند او را دیگر به چشمش نمی‌زنند و او در تمام مدتی که در اتاق شکنجه است بدون چشم‌بند است! مارینا، حامد سربازجوی شعبه ۶ را چنین توصیف می‌کند:

«چهل و چند ساله، لاغر، ریزه، دارای موی کوتاه قهوه‌ای، سبیل

حامد سربازجوی شعبه ۶ که به زندانیان مارکسیست اختصاص داشت، درست برخلاف توصیف‌های مارینا همیشه دارای ریش بود به ویژه زمانی که او از آن صحبت می‌کند. به هیچ‌ وجه دارای جثه‌ی ریز نبود. او دارای قدی نسبتاً بلند و کمتر از ۳۰ سال سن داشت و مدتی مسئولیت‌ بندهای چهارگانه اوین را به عهده داشت. حامد بازجوی ارومیه بود. در سال‌ ۵۹ متهمی را در شهر اورمیه در زیر شکنجه کشته بود و به خاطر آن‌که آب‌ها از آسیاب افتد وی را به تهران منتقل کرده و در اوین به کار گمارده بودند. ابتدا اجازه بازجویی نداشت به همین دلیل بندهای اوین را می‌گرداند، سپس بعد از ۳۰ خرداد به خاطر تجربه‌ای که داشت حکم قضایی خود را دریافت کرد و مسئولیت شعبه‌ی ۶ را به عهده گرفت. اولین مشخصه‌‌ی او لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش بود که مارینا در مورد آن سکوت می‌کند.

در باره‌ی بازجویی به‌نام علی موسوی نیز می‌توان از زندانیان مارکسیست مرد و زن غیر توده‌‌ای و اکثریتی که تعدادشان در خارج از کشور زیاد است و غالباً نیز در شعبه ۶ بازجویی شده‌اند سؤال کرد. آیا چنین کسی وجود خارجی دارد؟ مگر می‌شود بازجویی را که دو متر قد و ۹۰ کیلو وزن داشت کسی فراموش کند. چرا فقط مارینا وی را می‌شناسد؟ بسیاری از زندانیان سیاسی دوران شاه در زمان خمینی دوباره دستگیر شدند. خیلی از آن‌ها در شعبه‌ی ۶ بازجویی شدند؛ آن‌ها بایستی قاعدتاً علی موسوی را می‌شناختند چرا که در زمان شاه هم‌بندشان بوده؛ چرا هیچ یک در ۲۶ سال گذشته حرفی از وجود چنین بازجویی در اوین نزده بودند؟

علی و حامد سمبل دو نیروی خیر و شر در اوین همه چیزشان بایستی در نقطه مقابل هم باشد.

علی دارای مو و ریش کاملاً سیاه است و حامد بدون ریش! با سبیل و موی قهوه‌ای. علی قد بلند و درشت هیکل است (دومتر قد و ۹۰ کیلو وزن دارد) و حامد لاغر و ریزه. هرچند ۹۰ کیلو وزن، درشت‌هیکلی فردی را که ۲ متر قد دارد نمی‌رساند.

در همه‌ی صحنه‌ها از اعدام گرفته تا شکنجه و... حامد یعنی بازجو بده حاضر است. هر چه هست حامد است. گویا او همه کاره اوین است! در سال ۶۰ دایی جلیل (جلیل بنده) و دایی مجتبی (مجتبی مه