|
|
|
![]()
کارزار
از پشت دریچه های بسته دیدیم پرنده پر زد و رفت در خانه ی غم نشسته بودیم دیدیم که بخت در زد و رفت زندانی شام تیره بودیم دیدیم که ماه سر زد و رفت
گفتیم که این چه روزگار است؟ دیگر نه زمان انتظار است هان! اینک. وقت کارزار است
دیدیم که زن به خاطر عشق محکوم به مرگ و سنگسار است دیدیم که کارگر پیاده ست سرمایه به کارگر سوارست دیدیم که کودک گرسنه گریان و غمین و اشکبارست دیدیم نهال آرزوها پژمرده و زرد و بی بهارست
گفتیم که این چه روزگار است؟ دیگر نه زمان انتظار است هان! اینک. وقت کارزار است
تا پای من و تو بسته باشد سرمایه و جهل و دین به کارست جز آزادی مگر چه می خواست آن جان جوان که سر به دارست
گفتیم که این چه روزگار است؟ دیگر نه زمان انتظار است هان! اینک. وقت کارزار است
|