مرغ سحر، ناله سر كن (به ياد «قمر»،
بانويِ اولِ آواز ايران)
نوشين احمدي خراساني
تريبون فمينيستي ايران
(14 مرداد 1384 چهل و
ششمين سال خاموشي قمرالملوك وزيري)
جامعهي استبدادزدهي ايران، در زمان تولد «قمر»، چند صباحي است
كه از زير يوغ پنجاه سالهي سلطنت «ناصري» رهايي يافته و بهتدريج نفس تازه ميكند. بناي پوسيدهي حكومت قاجاريان به پاس بيلياقتي، خرافهپرستي، وطنفروشي، رشوهخواري، اختناقآفريني و شورشهاي محلي فروپاشيده و ملت ايران شاهد دست به
دست شدنِ كاخ سلطنتي از قاجاريان به پهلويان است.
نرمه نسيم آزادي و صداي پاي ناآشنايِ مدرنيسم اهدايي،
حال و هوايي تازه ـ اما نامأنوس ـ در شريانهاي فرهنگ خفتهي ايرانيان دميده است و رعيت ايراني به انتظار
بهبود زندگي فلاكتبار خويش، هر صبح و شب، لشكري از دعا به آسمان گسيل ميدارد. ذهن و باور هر ايراني، همچنان كولهباري از سنت و خرافه و ترس از پديدههاي نو را، يدك ميكشد.
هنوز علوم و معرفتِ مسلطِ روز عبارت از رمالي،
دعانويسي، آداب طهارت، جنگيري، مارنويسي، آداب زيارت و نظاير اينهاست. و درست در
همين زمان، دانش و معرفت اروپا، از انديشه و نبوغ فرزندانِ متفكر خويش: آدام
اسميت، كارل ماركس، مري ولستون كرافت، اگوست كنت، دوركيم، اسپنسر، جسي برنارد،
ولتر، نيچه، اديسون، جان استوارت ميل، روسو، هگل و... بهره ميبرد، فربه ميشود و بر غنا و زيبايي زندگي اجتماعي ميافزايد. بر بنياد فلسفه و تفكر اين
انديشمندان، انقلابهاي پياپي صنعتي، سياسي و علمي برپا ميكند، استبداد و خرافهپرستي را به حاشيه ميراند و حقوق و آزاديهاي فردي و اجتماعي را نهادمند ميسازد. درحاليكه هنوز حقوق و تشخّص فردي در ايران، كمترين
ارزش و اعتباري ندارد.
كاست حكومتي حاكم بر ايران و آنچه در اندرونيها و كاخها ميگذرد، به اندازهي صدها سال نوري از زندگي غمناك و سراسر
عزاداريِ تودهي مردم فاصله دارد. اگر عيش و نوش هست، اگر مطربي و
قوالّي هست، اگر جلسات بزم و ساز و موسيقي هست، در پشت ديوارهاي بلند و خارايين كاخهاست و كسي جرأتِ عمومي كردن اين لذتها را ندارد. بهرهوري تودهي مردم از شادي و لذتها و عمومي شدن نعمات و هنرها و دانش و
خردمندي، براي بناي لرزان كاخها مضرّ و خطرآفرين است. پاسداران سنت و ايدئولوژيِ
مريدپرورِ حاكم، در اوج بيلياقتي و در ناز و نعمت، با تكيه بر جهل مُركّبِ مردم،
در خدمت به بيگانگانند و تدارك انواع سرسرهي ناصرالدين شاهي؛ توده مردم اما در مغاك
هولناكِ فقر و اختناق و بيحقوقي و در منجلابي از ناامني و خرافه غوطهور! آري اين ايران بود.
اين ايران بود و اين شِمايي از فرهنگِ پوسيدهي حاكم برآن! در چنين ظلماتِ دهشتباري، نخستين
ستارهي شبِ هزاران
سالهي ايران درخشيدن
گرفت و قمرالملوك وزيري با اقتدار و تشخصي زنانه قدم به عرصهي هنر و آواز اين مرز و بوم نهاد؛ آواز ملكوتياش در پيوند با اشعار «عارف»، درد و حرمانِ
تودهي مردم را فرياد
كشيد و به صراحت خواند: «... مرغ سحر ناله سر كن، داغ مرا تازهتر كن، زآه شرربار، اين قفس را، برشكن و زير و
زبر كن...»
ترنم دلنشين و شاديبخش اين آوازهخوانِ سنتشكن، در شرايطي پردههاي «عصمتِ» مردسالار
جامعه آن روز را ميدريد كه زن در اين جامعهي سنتزده براي صحبت با مردان، بايد ريگ در زير زبان
مينهاد تا صدايش،
مرد نامحرم را تحريك نكند!؟
ببينيد خرافهي مردسروري، تا كجاها ريشه داشته و ما زنان در
طول تاريخ، با چه مشقّت و هزينهي گزافي، توانستهايم باورهاي مردسالارانه را تا حدودي به عقبنشيني واداريم. ازاين رو نميتوان نقش و فداكاري زنان پيشكسوت و آرمانخواهي
همچون «قمر»، «فروغ»، «بيبي خانم»، «صديقه دولتآبادي» و امثال آنها را در اين پيشرفتها ناديده گرفت.
آواز دلنواز و بانگ پرتوانِ قمر در زمانهاي قلوب ملت خفته ايران را ميلرزاند كه آوازخواني و قوالّي، توهين محسوب ميشد ـ حتا آوازخواني مردان، چه رسد به زنان!
”قمر“ در مقطعي از تاريخ
وارد جريان هنر و موسيقي ميشود كه زن در جريان موسيقي نقش مهمي نداشته است، تنها
تعداد انگشتشمار
نوازندگانِ زن، در اندرونيها مينواختند. قمر درواقع موسيقي اندروني را به پهنهي جامعه كشاند. او موسيقي را از دربار و محافل
اشرافي به ميان مردم آورد و در سالنهاي عمومي براي تودهي مردم و شادماني آنها آواز خواند.
دوران جواني و ورود قمر به عرصة هنر مصادف با رويِ
كارآمدنِ سلسلة پهلوي بود و از اين رو در مجلات و روزنامههاي فرهنگي، موج تجددطلبي آن چنان شدت يافت كه
حتا مطالبي راجع به آزادي زنان نيز به چاپ ميرسيد و در اين ميان مسئلة مشاركت زنان در امور
اجتماعي نيز مطرح شد. اما با وجود اين فضاي محدود و نيمبندِ آزادي، قمر استقلال هنرمندانهاش را با تحمل رنج و سختي فراوان بهاثبات رساند. تا آن زمان تنها 3 نوع مجلس براي
شنيدن موسيقي وجود داشت: مجالس كاملاً خصوصي كه اكثراً نخبگان و صاحبنظران بودند؛
نوع دوم، مجالس عروسي بود كه از مطربان دعوت ميكردند، و بالاخره مجالس تعزيه كه تا پيش از
سالهاي 1302 مردم
همة اين سه نوع هنرمند را مطرب خطاب ميكردند.
قمرالملوك وزيري از خانوادهاي متوسط، در سال 1284 در
قزوين (و به روايت شناسنامهاش ـ در تهران) متولد شد. پيش از تولد، پدرش را و در
يك سالگي مادرش را از دست داد و ازآن زمان با مادربزرگش ـ «ملاخيرالنساء» ـ زندگي
كرد. قمر در هنگام وقوع جنگ جهاني اول، 9 ساله بود. او در كنار خيرالنساء، از
كودكي در مجالس روضهخواني زنانه و پاي منبرها مرثيه ميخواند و به قول خودش اين امر، جرأت خوانندگي
به او بخشيد. ازآن جايي كه به لحاظ موقعيت ويژهاش، هم با محافل فرادستان وهم با مردم فرودست
سر و كار داشت امكان مقايسه ودركِ حسّيِ اين تفاوت عظيم، برايش ميّسر بود. گرچه
اين درك حسّي، به مرحلهي شناخت عميق تاريخي نرسيد اما باعث شد كه آوازهايش و
اشعاري كه براي ترنم انتخاب ميكرد، داراي غنا و درونمايهاي مردمي باشد. اين امر بهتدريج، صدايش را در خدمت شعر پيشرو زمانش قرار
داد.
آمادگي بخش پيشرو جامعه براي پذيرش مدرنيته و زندگي
نو، بيترديد
در ظهور قمر به عنوان بانوي اول آواز اين مرز و بوم، مؤثر بوده است. اما آنچه مهم
است اينكه چنين شرايطي براي بسياري از زنها وجود داشته يا ميتوانسته وجود داشته باشد؛ ولي از ميان همه اين
قمرالملوك وزيري است كه در آسمان ظلماني ايران ميدرخشد و يك تنه در مقابل خيل تهمتها و تحقيرها قدعلم ميكند.
او زني شجاع، باصراحت و بيپروا بود ـ كه اگر چنين روحيهاي نداشت، در همان دقايق نخست متلاشي و منزوي
ميشد ـ استقلال شخصيتاش كه احتمالاً به خاطر ازدست دادن پدر و مادر در
كودكي و بدون ياور ماندن، و نيز ازدواج ناموفقش در سن 14 سالگي (كه يك ماه بعد به
طلاق منتهي شد)، ازجمله عوامل باروريِ استقلال شخصيت وي و تقويتكنندهي اتكا به نفسش محسوب ميشود. يادمانهايي كه از قمر و سير زندگي او در دست داريم
نشان ميدهد
كه وي از قالبهاي تنگ زنان همعصرش فراتر ميانديشيده است. او به جاي تمكين، طنازي،
خودكوچكبيني
و دوگانگي (كه چهرهي آشناي و تحميلشدهي زن ايراني بود) عصيان، صراحت، سنتشكني و يكرنگي را برگزيد.
بعد از فروپاشي سلسلهي قاجار و آغاز دوران نوگرايي، بسياري از
ايرانيان كه در اروپا بهتحصيل اشتغال داشتند به كشور بازميگردند. در بين آنها «كلنل علي نقي وزيري» پس
از مراجعت از اروپا به تأسيس «مدرسهي عالي موسيقي» در اسفند 1302 و «كلوپ موزيكال» در
تهران همت ميگمارد.
با تأسيس و فعاليت اين كانونها و بعدها با آغاز بهكار راديو، هنر آوازهخواني قمر، اوج تازهاي ميگيرد. شكوه و غناي آواز او به جريان نوگرايي و
روح تحولخواهي
روشنفكران زمانهاش ياري ميدهد. در اين دوران، قمر، اولين كنسرت خود را در «گراند
هتل» به سال 1303 يعني در سن 19 سالگي اجرا ميكند. حضور شجاعانه و شامخ او به عنوان آوازهخوانِ زن در سالنهاي عمومي و كنسرتها باعث ميگردد كه كلنل وزيري خواهان شركت
زنان در كنسرتها شود. تحقق اين امر بالاخره با پيگيري و مذاكرات
وزيري با مقامات وقت به وجود ميآيد. مقرر ميشود هفتهاي يك شب، خانمها نيز بتوانند در كنسرت شركت كنند و از
تماشاي برنامههاي هنري بهره ببرند.
اما فرهنگ واپسگرايانه و سنتي جامعه كه بطرزي عميق با
افكار مردسالارانه ممزوج شده بود، از ادامهي اين كار، جلوگيري بهعمل ميآورد. كنسرتهاي گراندهتل به تعطيلي و خاموشي كشيده ميشود. حتا عدهاي اوباش به تحريك سنتگرايان براي
كشتن قمر بسيج ميشوند و گروههاي فشار، آنچنان تبليغات مسموم ايجاد ميكنند كه سرانجام قمر را به كلانتري جلب ميكنند و به او تأكيد ميشود كه زينپس بيحجاب در مجامع عمومي ظاهر نشود. حتا از وي
تعهد ميگيرند
كه بدون مجوز، صفحه ضبط نكند.
پس از اين ماجرا و تهديدهاي مكرر، باز قمر به خواندن
ادامه ميدهد
و هنگامي كه وي براي نخستين بار در يكي از شهرستانها به اجراي كنسرت ميپردازد، پس ازسه شب، فرماندار آن شهر، كنسرت
را ممنوع اعلام كرده و آن را به تعطيلي ميكشاند. اما با فشار مردم وبه ويژه جوانها، فرماندار از شهر بيرون رانده ميشود و آواز پيروزمندانه قمر دوباره در فضاي
شهر طنين ميافكند.
آري، بذر نويني كه اين بانوي فرهيخته افشانده بود با
غوغاسالاري و تعصب و تخطئه، خشك نميشد. اين بود كه پس ازمدت كوتاهي ديگر بار، زنان
در مجالس و كنسرتها، حتا در سالن سينما حضور مييابند و راه ورود آنان هرچه بيشتر به جامعه
گشوده ميشود.
قمر از سال 1303 به پُر كردن صفحه در تهران همت گماشت.
ازنخستين صفحاتي كه از قمر ضبط شده است تصنيف «مارش جمهوري» از عارف است كه دولت
بلافاصله آن را توقيف وجمعآوري ميكند و اعلام ميدارد هركس اين صفحه را داشته باشد تحت تعقيب
قرار ميگيرد.
حتا عدهاي
از مشتاقان و هنردوستان، به جرم داشتن آن صفحه، زنداني ميشوند.
از صداي جاودان قمر، نزديك به 426 صفحه ضبط كردهاند كه متأسفانه 23 تاي آن از بين رفته است. جالب
است بدانيم كه قمر اولين عايدي از ضبط صدايش را به خريد و هديه كردنِ بيش از هفتاد
تختخواب به شهرداري اختصاص ميدهد كه به امر نگهداري و آسايش بچههاي بيسرپرست به كار رود.
جنگ جهاني دوم باعث ميشود كه ضبط و تكثير صفحات گرامافوني و كلاً
توليدات هنري در ايران براي بيش از يك دهه متوقف شود. همچنين از حدود سيصد تصنيف و
آوازي كه كمپانيهاي خارجي از صداي قمر داشتند براثر جنگ، منهدم ميشود. در همين زمان راديو اعلام ميكند كه چون كمپاني كلمبيا ازبين رفته است كليه
صفحات قمر نيز كه در خارج ازكشور در اين كمپاني نگهداري ميشد، نابوده شده است.
قمر از نخستين هنرمنداني است كه براي بزرگداشت يك
هنرمند از كارافتاده وبه نفع او، كنسرت ميدهد و عوايد حاصل را به وي تقديم ميكند. سنتي
كه قمر بنياد مينهد تا زمان ما نيز باقي مانده است. قمر در فيلم «مادر»
حدود 20 دقيقه ظاهر گرديد و آواز خواند. فيلم مادر در اسفندماه 1330 به نمايش
درآمد. در اين فيلم دلكش نيز ايفاي نقش ميكرد. قمر عمدهي درآمدي كه از اين كار به دست آورد به
بيمارستان مسلولين اهداء كرد. وي آن چنان عشق و علاقهاي براي گرفتن دست محرومان و حمايت از
تهيدستان داشت كه همواره ميگفت: «روزي كه نتوانم چيزي به كسي ببخشم چنان احساس
درد و بدبختي ميكنم كه دلم ميخواهد زار زار بگريم».
پختگي و اوج كار قمر، در سن 30 تا 45 سالگي بود. نخستين
ترانهاي كه قمر در
راديو اجرا كرد به سال 1319 و آخرين برنامهاش پس از اولين سكتهي مغزي، در تيرماه 1330 از راديو پخش شد. اما
جامعه آن روز و حتا گردانندگان راديو، قدر و منزلتش را درك نكردند و در زماني كه پس
از سكته اول آن طراوت و سرزندگي را از دست داده و تهيدست شده بود مجبور به خواندن
در كافهها
براي امرار معاش ميشود. كسي كه تمام ثروتش را به فرودستان و افراد بيپناه
بخشيده بود، حالا ميبايست براي لقمه ناني در كافهها بخواند! با تمام اين تنگدستي و بيمهري جامعهي آنروز، اما ايمان عميق و زنانهي قمر بهاعتلاي هنرِ اين مرز و بوم، ذرّهاي فرو نكاست
و در واپسين گفتههايش، شور و اميد خود را چنين بهتصوير كشيد:
«خوانندهي عزيز، وقتي كه تو اين درددلهاي مرا ميخواني، من، يك زنِ بهقول تو هنرمند، هنرمندي كه متعلق به يك قرن
بود زير خروارها خاك سرد و سياه خفتهام. ديگر از حنجرهي من صوتي برنميخيزد، طنين آواز من دلها را نميلرزاند، دنياي من تاريك است، خاموش است، اما همچنان
خوشحالم كه روح من عظمت خود را از دست نداده است و هنري كه هرگز در زندگي، او را
بنده دينار و درهم نكردهام و به او خيانت نورزيدهام با من است. من مردهام اما خاطرهي من، خاطرهي حيات هنر من نمرده است، خاطرهاي كه در آن هيچگونه كينه و دشمني و گستاخي و حسد
و شايد هم پستي و رذالت و پولپرستي وجود ندارد. اطمينان دارم كه كسي بعد از مرگم از
من بدگويي نميكند، زيرا من هنرم را بنده تجارت نكردم و هميشه آنرا در
راه تحقق بخشيدن به آرزوهاي ملي و ميهني خودم بهكار انداختهام. من ثروتي ندارم، هيچ چيز اما دلهاي يتيماني را دارم كه بهخاطر مرگ من از غم مالامال ميشوند، چشمهايي را دارم كه در فقدان من اشك ميريزند، يعني همان دخترها و پسرهايي كه لبخند و
مهر مادر را نديدهاند، همانها كه با پول من پرورش يافتند، شوهر كردند، داماد شدند
و حالا بهجاي
آنكه در فاحشهخانهها يا زندانها بهسر برند آدمهاي خوشبختي هستند. وقتي من آنها را بزرگ ميكردم پاي شمع و آينه عروسيشان با تمام احساس وجودم، باتمام شاديهاي زندگيم آواز ميخواندم دست ميزدم و شايد هم ميرقصيدم، آنها تنها بودند اما من تنهايي را در
وجود آنها ميكشتم...»
پس از سكته دوم، قمر را كه به كلي صدايش را از دست
داده بود، به راديو دعوت ميكنند تا از وي تجليل به عمل آورند اما در تمام طول
برنامه، قمر فقط اشك ميريزد و جز چند كلمه نميتواند چيزي بر زبان آورد. متأسفانه نوارهايي
كه از وي در راديو ضبط شده بود، چند سال بعد با ورود دستگاه مغناطيسي ضبط صوت، همه
پاك ميشود
و براي هميشه از بين ميرود.
سرانجام قمر در 14 مرداد 1338 به سن 54 سالگي در خانة
محقرش، كنار تنها پسرش چشم از جهان فروبست. جنازة او را به جرم هنرمند بودنش به
هيچ مسجدي راه ندادند و در تشييع جنازه او جز «مرتضي نيداوودي» (اولين استادش) هنرمند ديگري شركت
نداشت. مرگ قمر هشداري شد براي زمزمة تشكيل خانة هنرمند و صندوقي براي حمايت از
هنرمندان از كارافتاده!
هنرمند اصيل نهتنها با جريانهاي بالنده و مترقيِ زمانة خود همراه ميشود بلكه در برابر موانع و تندبادهاي مخالفِ
در دوران خويش نيز چون سرو ايستادگي ميكند. اگر هنرمندي از اين خصلت عاري باشد از ايفاي نقش
مثبت و مؤثر ناتوان ميماند. خاطرهي «سروِ چمانِ» آواز ايران ـ قمر ـ جاودان باد
كه از زمرهي
چنين هنرمنداني بود.
پانوشت:
* - اين مقاله پيشتر در
مردادماه سال 1377 در ماهنامه ”جامعه سالم“ منتشر شده است.
منابع
ـ «آواي مهرباني» ـ زهره خالقي ـ نشر دنياي مادر 1373
ـ «از صبا تا نيما» ـ يحيي آرينپور ـ انتشارات
اميركبير 1354
ـ «سرگذشت موسيقي ايران» ـ روحالله خالقي ـ انتشارات
صفي عليشاه 1362