|
|
|
شعری برای "دعا" شوکت جلادان عرق زده اند آفتاب
مرده در سایه و روشن غروب ماه
عسل مرگ تور
سر سنگ مد
پیراهن خون قهقهه
زنان! شیاطین
بیرون
می زنند غنچه
سرخی پرپر می شود. باد
باد را می کشد سکوت
طوفان می کند سنگی
که سخت می زند نیزمی گرید بیعدالتی
بر جا حیران میماند. وقتی
دشنه
وچاقو عهد می کنند اهریمن
وبدکار همکارند ! زمانی
است بی شرمی
شرمگین وخجالت
خجلتزده است. زمانیست
که صورت
زمین شرمگونه گریان و
باری بر کرکسان نیست از بی رحمی . لحظه ای ایست که
کفتاراز دریدن میلرزد و
گرگ از پاره کردن. زمان!
زمان
سبعیت انسان وقتل
وعام انسانیت است. وقتیکه آلودگان
زمین به قضاوت گل وشبنم وپرچم
آبروی انسانیت را بدار می کشند رو
سیاهی جهل دیگر به هیچ کتابی نمی آید نه
هرگز به هیچ شعری می سراید . دیگر فریاد عدالتی
نیست که بنا کنیم نه
خون وغیرتی که بنمایش در آوریم وقتیکه
.. عشق ومحبت با"دعا"
به خاک وخون می روند. درزمان
غارت روشنی ها نمایش
قساوت دعا
از کتب تمام مذاهب پاک می شود. حال وقتی است که ...... جلادان نیز از شرم عرق
زده اند. |