پای راست را روی پای چپ انداخته ام و تکيه داده ام به پشتی صندليم.نگاهم سر تا پايت را می کاود.نطقت عجيب باز شده....سکوت کرده ام و دارم به اراجيفت گوش ميدهم.کدوم احمقی گفته که سکوت علامت رضايت است؟يعنی تو انقدر ابلهی که نمی فهمی اين سکوت, سکوتی از برای حقير شمردن توست(که حقيقتا هم هستی)؟....چقدر قار قار می کنی...انگار نمی خواهی خودت زيپ دهنت را بکشی تا کلمات متعفن و تهوع اورت سلسله وار بيرون نريزد؟ژستت را ديدي؟وقتی مثل الان بالای منبر ميری و ترشحات چندش اور مغزت را با غرور و افتخار بيرون ميريزي؟؟....مردک!من جور واجور ادم ديده ام.مدل به مدل پسر ديدم.قابل احترام ترينتان انهايی هستند که حرف اخر را اول می زنند...رک و راست درد اصلی را می گويند.لباس های اراسته می پوشبد, به سر تا پايتان را ادکلن می زنيد که بوی گند کثافت افکارتان بيرون نزند.....اما من اين بو را به راحتی استشمام می کنم...به راحتی.ماهيت حقيقيتان را پشت صحبت درباره دموکراسی, حقوق بشر, کتاب های هگل و ميلان کوندرا و ريموند کارور, تساوی حقوق زن و مرد(که دو زار به ان معتقد نيستيد), اخرين سر مقاله گاردين و اخرين بحران های اقتصادی پنهان می کنيد.همانطور که مثلا! معقول و مرتب نشسته ايد و مثلا از مسائل مهم حرف می زنيد دختر روبرويتان را لخت تصور می کنيد.....به اين فکر می کنيد که دختر در جبهه رخت خواب چگونه عمل خواهد کرد.....هنوز که داری قار قار می کنی!ادم کوچولو!يک چيزی را نمی دانی تو....من نقطه ضعف های شخصيتی ادم ها را زود می يابم.....خوب هم بلدم هر کس را چطور هيچ کنم و به لجن کشم....از اين توانايی تا به حال به تعداد انگشتان يک دست هم استفاده نکرده ام.....اما ديگه داری روی سگم را بالا مياری.شعله های خشم را تو چشمهام نمی بيني؟؟معلومه که نه!ان چنان باد کردی و سر مست از قلنيه گويی هستی که هيچ نمی بينی.به خبالت مرا مقهور گستردگی اطلاعات صد من يک غازت کرده ای....طفيلی!خودت باش....تو هم حرف اخر را اول بزن.اينطوری لا اقل خودت را از چشم نمی اندازی.می توان دلخوش بود که لا اقل صادق است.اها....جابجا شدی و زل زدی يه چشمهام.من تمام اين مراحل را حفظم.الان خواهی گفت:چقدر رنگ طوسی به شما می ايد,خوشگل که هستيد خوشگلتر هم می شويد.بعد می گويی وای!می خنديد لپ هاتون چال ميافتد.چه چال های قشنگی....اها!ديدي؟دقيقا همين حرفها را زدی!...هنوز هم حاليت نشده که من تا ته شماها را از برم؟؟!خوب...حالا وقتشه يک شمه ديگه تو و صدی نود شماها را هم بار ديگر رو دايره بريزم.جابجا می شوم,شروع می کنم نظرات عجيب و غريب دادن.می خواهی بدانی الان چه خواهی گفت؟با کلی محبت کشکی زل خواهی زد به چشمانم و خواهی گفت:من با نظراتت کاری ندارم...بعد دستم را خواهی گرفت وادامه می دهی:خودت برايم مهمی عزيزم.من خودت را دوست دارم... اها!ديدی عينا همين را گفتي؟اخه درازگوش!خود ادمی مگر چيزی غير از مجموعه خصوصيات,باورها,ديدگاه ها و طرز تفکر ادمی است.عزيزم من خودت را دوست دارم يعنی عزيزم من سر و سينه و هيکل و پايين تنه تو را دوست دارم.خفه شو ديگه!داری مجبورم می کنی که به لجن بکشمت.با سردی تمام جواب های کوتاه و کنابه دار تحويلت می دهم اما تو خنگ باز هم نمی فهمی که بايد زيپ دهنت را بکشی.بر ميگردی ميگی:من خيلی وقت است که شما را زير نظر دارم.از بار اولی که شما را ديدم تحت تاثير ظاهر و شخصبت شما قرار گرفتم...چشمهايت برق می زند.مغز پر از کثافت اما راست گويت داره ميگه تحت تاثير هيکلت قرار گرفتم و سريع لختت را اسکن کردم و اب از لب و لوچه ام اويزان شد.بعد يهو مغزت سوتی ميده.ميگويی:الان دخترها همه مثل پسرها شده اند.زمخت و عاری از جذابيت های زنانه!اما شما با اين که فمينيست هستيد در نهايت زنانگی هستيد.لطيف هستيد.....ها ها ها!خوب ادامه بده ببينم مردک.....خوب باز حدسم درست از اب در مياد.همان سوال کليشه ای را می پرسی:راستی!شما تا حالا عاشق شديد؟...اخه به تو چه!فضولی های اضافی به تو نيومده.(تازگی ها ۸۰٪ اقايونی که از وبلاگم بهم پی ام می دهند همين سوال را می پرسند.همين جا بگم که پرسيدن سوال های کليشه ای بی موردی از اين قبيل مطلقا ممنوع است و موجبات ايگنور شدن شما را فراهم می اورد!حتی شما دوست عزيز!).....يک ساعت بيشتر گذشته و تو هنوز داری قار قار می کنی.سر درد گرفتم....با سردی تمام می گويم:خوب!حرف هاتون را شنيدم.من بايد برم.با خوش خدمتی تمام می گويی:من ميرسونمتون.....نه!ممنون.جايی کار دارم.....باز با خوش خدمتی و قاطعيت تمام ميگويی:من در خدمتم.ساعت ۹ شده.من که نميذارم شما اين وقت شب تنها بريد.شما بيجا کردی که واسه من اقا بالا سری می کنی!...بلند می شوم, کيفم را از روی ميز بر ميدارم و تنها با يک جمله به لجن می کشمت....قيافت ديدنی شده:))....از کافی شاپ تاريک بيرون می ايم و در خنکای شب راه می افتم.نمی توانم خنده ام را کنترل کنم.قاه قاه می خندم.مردم با تعجب نگاهم می کنند و من بعد از مدت ها از ته دل می خندم.تلفنم را از کيفم در می اورم و به هاله زنگ می زنم.راهی خانه اش می شوم.سر راه کيک نسکافه می گيرم,هاله هم بساط قهوه را  راه انداخته است.دوتايی روی زمين ولو می شويم و در حين هر هر کردن ها و صحبت های پايان ناپذير مان دخل کيک نسکافه و قهوه را در می اوريم و هر از چند گاهی که ياد قيافه حيرت زده و وا  رفته اقا دکتر تحصيل کرده  کمبريج می افتم قاه قاه ريسه می روم.اين يکی احتمالا ياد گرفت که با ژست ها و سخنان دلنواز نمی توا ن همه را شيفته و مترسک خود کرد.اين ژست ها و سخنان تنها دوستی ساده انسان ها و چارچوب طبيعی روابط را از بين می برد و بس.....

پ.ن:لطفا باز وقت خود را بيهوده صرف فرستادن ايميل های حاوی انواع و اقسام فخش های رکيک نکنيد.من هم خوب می دانم که همه مثل هم نيستند.خوب می دانم که مردانی هم هستند که اينگو نه نيستند.مردانی که شخصا احترام بسياری برای انها قائلم اما متاسفانه حقيقت چيزی جز اين نيست که درصد بسيار قابل توجهی همينگونه هستند که توضيح داده شد.

-----------

http://amshasepandan.persianblog.com/

ميشه به اينجور آدما گفت « خفاش قار قاري» !! یادمه یه بار یکی توی یه فیلم میگفت دوست دارم پوست سرم رو بشکافم تا این کرمهای ریز از تو مغزم بریزن بیرون. بعضی از مردها رو جون به جونشون کنی٬ بهترین لباسها رو تنشون ببینی٬ همینن که هستن.. // کلی هم کامنتای بی اسم داری.. نشون میده مردم ما چقدر جنبه دارن ! ………

قناری زرد دنبو خفه شو و

آواز سر نده

در این دوره زمانه بدان که مرد عمل يا عرعر می کند يا خرناسه می کشد

آواز سر نمی دهد.

http://dokhijoon.persianblog.com/

 

دوشنبه، 13 مهر، 1383

زبان رايج هر كشوري به طور پويا در حال تغيير است و گفتمان هر دوره اي را خصوصياتي است منحصر به فرد . و به نوعي لحن رايج هر زباني را مي توان نشاني از فرهنگ و عقايد آن زمانه دانست .

جوانان در ايران زباني خاص دارند و كمتر پيش مي آيد كه لغات مصطلح آنان وارد زبان عامه شود ، متاسفانه يكي از لغاتي كه پا را در اين عرصه فرا نهاده و وارد عرف گرديده است .كلامي است كه بر زنان و  دختران مي نهند و امروزه از دهان هر روشنفكر مابي هم مي شنوي .

كافي است دختري زيبا روي را ببيني و آنگاه بر دهان مردان اين ديار بنگري و ببيني كه چه راحت او را به نام آلت تناسلي زنانه نام مي برند و يك ((چه)) هم در ابتداي آن مي گنجانند تا تاكيدي باشد بر بيشعوري خودشان .

اينكه چرا اين كلام  اينچنين در زبان محاوره اي جاي گرفته دلايل بسياري دارد كه آنچه بر ذهن من خطور كرده ريشه اي به بلنداي ايران دارد.

زن در فرهنگ ما _بي تعارف بگويم_جايگاهي ندارد و اين واقعيتي است كتمان ناپذير ، كه در تاريخي نه چندان دور او را تنها لايق آبستني و پنهان كردن در پستوي خانه و اندروني مي دانستند و اين قضيه با ورود دنياي جديد به ايران از بين نرفت و تنها رنگ و لعاب مدرنيسم بر خود گرفت و در بايگاني تمام آدابي كه رنگ مدرنيزاسيون بر خود نديده مدرن خوانده مي شوند جاي گرفت .

در زمان ماضي حتي زن را عورت مي ناميدند و سبب اين اطلاق را بي غيرتي مرد در صورت ديدن روي زنش توسط غير مي دانستند و عورت كه معنايش آلت تناسلي است هم همين گونه است و غير نبايد ببيندش و در ديد پيشينيان احمق ما زن طفيل مرد بود وعقبه اي بر او  و نه حتي همانند وسايلش كه مانند آلت تناسيلش .

امروزه هم مردم به تبع همان پيش زمينه زن را به نام آلتش صدا مي زنند و اين گويش تعميم داده شده همان عورت است .

در چنين سرزميني آيا جايي براي تنفس همانند فرناز ها و مريم ها و آسيه هايي هست؟گمان نكنم.

¤ نوشته شده در ساعت 14:9 توسط روزبه

http://goftarenik.persianblog.com/

جیگر! / رها طباطبایی

به امید(!) برابری، آزادی و پایان همه شکلهای تجاوز

به الف و نون و شین

شبها

کابوس آلت های کلاه پوش را می بینم

که حمله کرده اند به زنها

با دستهایی که از زیر کلاهشان بیرون است

و تنها چشم وقیحشان که رو سرشان است

آلت های کلاه پوش،

و زنها طبق داستانهای همیشه تاریخ

جیغ می زنند و گریه می کنند.

و زنها

همانطور که بچه ها از پستانهایشان آویزانند

و نیمی از باسنشان بیرون است،

برنامه نویسی می کنند

تایپ می کنند

تحلیل سیستم می کنند

ماشین طراحی می کنند

فوق دکترا می گیرند

و با دست دیگرشان ، دیگ غذا را هم می زنند

( یا ماکروویو و ماشین ظرف شویی را روشن می کنند)

همانطور که بچه ها از پستانهایشان آویزانند

و نیمی از باسنشان بیرون است

نیمی از باسنشان.

شبها

یک جگر خون آلود پرنده

همراه آلتهای کلاه پوش

به من حمله می کنند

و روزها

بین مردان شیک پوش زندگی می کنم

بین مردان مهم کت و شلوار پوش

که وقتی دهانشان را باز می کنند

صدایشان را کش می دهند و می گویند:

« جیگر»!

می پرسم کدام جگر؟

گاو ، گوسفند یا مرغ

راستی ماهی هم جگر دارد؟

آنها دوباره صدایشان را کش می دهند

و میگویند:

« جیگر»!

از خواب که می پرم در آیینه نگاه می کنم

مبادا یک جگر سرخ خون چکان

جای صورتم را گرفته باشد

جای لبها و چشمهایم را...

شبها

خواب آلت های کلاه پوش

و روزها مردان مهم شیک پوش

چشمانشان را خمار می کنند

دستانشان را جلو می آورند

صدایشان را کش می دهند

و می گویند:

«جیگر»!
http://rahayabi.persianblog.comوبلاگ طباطبایی

 

بياييد خانم ها کمی خشن باشيم!

http://dokhijoon.persianblog.com/

از آنجايی که هر چی ما بگویيم و بنويسيم حمل بر این می شود که داريم مظلوم نمايی می کنيم يا بهانه می گيريم و انکه تعدادی برايشان این سؤال پيش آمده بود که خوب بايد چه کرد در مقابل اين همه خشونت پيدا و پنهان عليه زنان ... بنده دست به يک سری افشاگری زدم!

نمی دانم چرا اینکه خانم ها از ابزار خشونت برای دفاع از خود استفاده نمی کنند حمل بر ضعيف بودنشان می شود. اما می خواهم بگويم خير از این خبر ها هم نيست.

نمی دانم يادتان هست آن زمان که اتوبوس ها زنانه مردانه نبود يا نه. زنی چادری نشسته بود و بالای سرش مردی ایستاده بود. گويا زن در کيفش ميل بافتنی داشت که سرش بيرون زده بود و به پای مرد ایستاده فرو می رفت.

مردان هم که غالبا طاقتشان سريع طاق می شود‌‌ با صدايی بلند به زن گفت

- هی خانم ميلتو جمع کن برای خودش لميده ميل بافتنيش رو کرده تو *** ما.

زن چادری که از این جملات خجالت کشيده بود خودشو جمع کرد و عذر خواهی کرد. اما نمی دانم چرا مرد تا پايان راه همچنان غر می زد. شايد شاکی بود چرا او ایستاده و آن زن نشسته. نمی دانم!

بگذريم تا پايان راه مرد هی غر زد. مسافران داشتند پياده می شدند که ناگهان زن خر - همان پشت يقه-  مرد را گرفت از اتوبوس بيرون کشید و تا آنجا که توانست مرد را زد!

کاراته کار بود يا چيز ديگر نمی دانم اما فقط می دانم که راوی داستان بعد از مشاهده این رويداد در يک کلاس کاراته اسم نوشت و تا کمربند آبی ادامه داد.

کم نيست خاطراتمان از نمايشگاه های کتاب مخصوصا غرفه ناشران خارجی.

وای غرفه ناشران انگليسی! که خيلی از خانم ها اگر واقعا خريدی هم داشتند به خاطر فشار طبیعی و غير طبيعی بهشان از رفتن به داخل منصرف می شدند. اما خوب از آنجا که قرار است نشان دهيم که آنقدر هم مظلوم نيستيم و بلديم که خشونت هم به خرج دهيم برايتان شرح می دهم که قبل از ورود به قرفه چطور پونز به مانتو هايمان می چسبانديم. حتی به قيمت وارد شدن سرش به تن خودمان. يا به دست ميگرفتيم و  فرو می کرديم در تن این و آن! و چه خنده ها می کرديم موقعه ای که صدای آخ و واخ آن جماعت دست دراز را می شنيديم. يا پوتين های سنگين ميپوشيديم که اگر در تاکسی کسی پاهايش را «به خطا طرف ديگر برد» چگونه لهش کنيم.

همچنين ترفند فندک! اگر سوار تاکسی شديم که راننده اش مشکل داشت. يک فندک پس گردنش می گرفتیم. شايد عجيب بياد اما آن زمان که خفاش شب در محله ما به راحتی می چرخيد و طمعه هايش را بلند می کرد ما اینگونه جان سالم به در می برديم.

بله خانم ها هم بلدند. اما راستش را بگوييد کدام مرد حاضر می شود با زنی زير يک سقف رود که اگر بخورد بزند؟ - البته هستند -

 

پ.ن : خيلی جالب است که خيلی از این سوژه ها مربوط به اتوبوس سواری است!دوستی در نظر خواهی ميگفت« برو پولدار شو که مجبور نشی سوار اتوبوس شوی » به این آقای محترم بگويم که ایشان چند بار مجبور شده سوار تاکسی شود اما بعد مجبور شده کيفش را در بغلش بگيرد و از ماشين در حال حرکت بپرد بيرون. يا اینکه پشت رل بنشيند و ماشين های ديگر به صرف زن بودنش اذيت و آزارش کنند.

بماند. شايد روزی حوصله کردم و شرح تاکسی سواری هايم را هم نوشتم! 

¤ نوشته شده در ساعت 19:58 توسط آسیه

 

سلام...خیلی باحال بود...یاد خودم افتادم که گاهی وقتها توی تاکسی آنقدر مچاله نشستم که موقع پیاده شدن همه بدنم درد میگرفت ...حالا دیگه همیشه یه کاتر و اسپری فلفل همراهم هست...راستی به منم سر بزنی خوشحال میشم...

سلام دوست عزيز !‌ با اينکه برخی معتقدند که اين پستت با سبک و سياق نوشته های قبليت تفاوت داره و منم موافقم اما دردی اجتماعيه که بالاخره بايد عنوان بشه درديه که محجبه و غير محجبه خوشگل و زشت نداره ! هممون حتما مورد تعرض جسمی و کلامی قرار گرفته ايم کوچه نمايشگاه تاکسی اتوبوس بقالی و............. فرقی نداره بالاخره تجربه کرده ايم ! من جزو کسايی هستم که در اين موارد بر خلاف رويه اکثر زنها که از ترس آبرو دم نمی زنن اعتراض می کنم و گاهی کتک هم می زنم ! باور نمی کنيد اگر بگم تو برخی از موارد به خود من انگ چسبوندن که تو خودت منو دستمالی کردی ! ببخشيد که اينقدر صريح صحبت کردم ... اگر ده تا وبلاگ هم فقط به اين موضوع اختصاص داده بشه و خاطرات تاکسی و خيابون رو توش بيان کنيم مطمئن باشيد باز هم تا ابد داستان برای پست کردن هست !! تا ابد

میخوای ما هم خاطراتمون رو برات بفرستیم کلی اسناد موجه جمع میشه ها در ضمن من هم به دلیلی نسبتا مشابه دارم کاراته کار میکنم!!!!!!!!!!

زمانی که دبيرستان می رفتم يه روز با دوستم داشتيم از مدرسه بر می گشتيم. سه تا پسر هم سن و سال خودمونم از رو به رو ميومدن و يه متلک رکيکم به ما دوتا گفتن... دوست منم که کونگ فو کار می کرد سه تاييشونو چنان زد که دوتاشون در رفتن يکيشونم افتاد تو جوی آب! البته منم بيکار نمونده بودم.. از اون روز به بعد جرات کردم که حتی وقتی تنهام ساکت نمونم...

مرد کثيفی که زن رو يه تکه گوشت می دونه که هر وقت تو خيابون ديدش بايد باهش ور بره همون بهتر که بزنن و لهش کنی..دستت درست ..زورت هم زياد باد ان شا ذالله

انگار آمدن به این جا هم دارد خطرناک می شود! و خانمها هم دست بزن پيدا کرده اند. ما خرمان از همان کره گی دم نداشت! ولی جالب بود.

سلام آسيه جان.از این مقوله هرچه بگويی و بگوييم باز کم گفته ايم!

آره با اين جماعت بايد مث خودشون رفتار کرد.. زبون آدم سرشون نميشه

می خواستم پست بعدی درباره موضوعی که می خواهم بگويم بنويسم.دو روزه پيش ابلهی را که در خيابان شروع به انگولک کردن من کرده بود کتک زدم....انقدر زدم که لبش ترکيد و خون فواره زدوانقدر زدم که دستان خودم درد گرفت و به سوزشی عجيب دچار شد.اولين بار بود که اينطور شديد يکی از اين مزاحمین خيابانی را کتک می زدم و راستش هيچ دلم نسوخت

و شايد اينا تمرينهايی باشه واسه اون روز بزرگ که عامل و عاملین بدبختی مردم و به سزای کاراشون برسونيم.

لباس ملی

اين روز ها بحث جالبي در رسانه هاي  كشور بخصوص  صدا سيما در جريانه، بحث لباس ملي، چند شبه  گزارشگران تلويزيون در خيابان جلوي مردم بخصوص جوانان را مي گيرند و در مورد تهاجم فرهنگي در بُعد لباسي آن را سوال مي كنند كه آيا اين لباسي كه پوشيدي مربوط به فر هنگ ملي و مذهبي ما ميشود يا نه كه اكثر قريب به اتفاق هم مي گويند نه اين لباس هاي كه ما در اين زمانه مي پوشيم  مربوط به فرهنگ بيگانه مي باشد. و اين بحث را پيش مي كشند. كه   وزارت ارشاد اسلامي بايد يك لباس ملي طراحي كند كه تمامي مردم اعم از زنان و مردان اين لباسها را بپوشند. اين موضوع از زمان سفر مقام رهبري به همدان شروع شد ايشان در سخنراني خود به اين موضوع اشاره هم نمودند و اوليا حكومتي را به اين فكر انداخت. كه لباس ملي را طراحي كنند. كاري كه كشور هاي كمونيستي نظير چين شوروي سالها پيش انجام دادن شما حتما فيلم هاي كه از گذشته نه چندان دور چين  را ديده ايد. همه مردم اعم از زن و مرد يك نوع يونيفورم مي پوشيدند.. البته اين مربوط به سالها پيشه و اكنون اين يونيفورمها ديگر كاربرد ندارد. خوب ما از آنجايي كه كشور پيشرو هستيم تصميم گرفته ايم كه لباسي ملي طراحي كنيم. البته يكي براي زنان يكي براي مردان، براي زنان را مي توانم پيش بيني كنم يك چادر سراسري، اما براي مردان چند گزينه مورد نظر هست.

ا. گيوه، شلوار كردي، جبه، يك جليقه از جنس نمد، كلاه نمدي

2. نعل ين، عبا ،عمامه

3.لنگ، پاي برهنه

4.لباده، پوزار،  دستار بزرگ

3. چارق، تنبان، لباس پشمي، كلاه پشمي

4. پوتين ،شلوار خاكي رنگ پنج جيب، لباس سربازي دو جيب، چفيه (البته اين نوع لباس كمي تهاجم فرهنگي مي باشد اما براي حفظ ارزش هاي دفاع مقدس بدون اشكال مي باشد)

در مورد انتخاب لباس بايد بحث هاي كارشناسي زيادي بشود انشا الله بزودي  طرحي انتخاب و به تاييد خواهد رسيد.

بايد به ياد داشت اين اولين قدم براي پاك كردن نشانه هاي فرهنگ منحلت غربي مي باشد. بزودي فرهنگ هاي  وارداتي ديگر را هم از بين مي بريم

از قبيل سوار شدن به يابو، الاغ، اسب ،بجاي فرهنگ وارداتي سوار شدن به اتومبيل

خوردن غذا با دست و  هورت كشيدن بجاي فرهنگ وارداتي خوردن غذا با قاشق

كشيدن چپق بجاي فرهنگ وارداتي كشيدن سيگار

الك دولك بازي بجاي فرهنگ وارداتي بازي فوتبال

رفتن به مكتب خانه ها  بجاي فرهنگ وارداتي رفتن به مدرسه

به اميد روزي كه تمامي فرهنگي غربي از جامعه ما بيرون بروند

http://newton11.persianblog.com/

 

 

 

چهارشنبه، 1 مهر، 1383

 

   دخترك تا ديروز در خيابان با دوستانش بازي مي كرد و موهاي پر پشت و سياهش را در هوا به اهتزار در مي آورد .فارغ از تمام مشكلات زندگي مي دويد و گيلاس كيلويي 3000تومان رو آويزه گوش مي كرد .شاد بود و هيجان رفتن به مدرسه در پوستش مي دويد .مي دويد تا روزي كه كسوت مدرسه را به عينه ديد.توبره اي خاكسري كه بايد بر سر مي انداخت و شولايي بلند و گشاد كه بر اندام نحيفش كشيده مي شد .چرايي كار را خبر نداشت و تنها چاره اش بيتابي بود و انزجار.

    در روز اول مهر كودكان بسياري را مي بينيم كه تنگ آمده از اولين روز اجبار حجاب با تعجب به خانه مي آيند و ظاهر آشفته شان خبر از بيتابي شان مي دهد .و در همين روز اولين تفاوت خود را با همسالان پسر خود درك مي كنند و از همين ايام است كه موش مي شوند و در برابر شمشيريت پسران تسليم مي شوند.تسليمي به بلنداي يك عمر در برابر جبر مردانه اين ديار.

مادرم روانشناس كودك است و با كودكان در گير، خاطره اي دارد و مي گويد كه در روز اول مهر در مدرسه اي بودم و در حياط كودكان را نظاره مي كردم.دختركي را ادرار غلبه كرده بود و به دستشويي مي دويد .از شدت ناراحتي لباس از تن كند و روسري بر سر به دستشويي روان بود.رفت و در برگشت مادرم علت مقنعه را جويا شده بود و او حجاب را كه مادر بزرگ به پوشاندن مو از غريبه ياد داده بود علت العلل اين كار خوانده بود .

 از اين دست اتفاقات بسيار است و اين نونهالان را در روز اول مدرسه از همه چيز بيزار مي كنند و تخم حقارت در برابر پسران شاد را كه لباس زيبا بر تن دارند و در خيابان مي دوند در دلهاي كوچكشان مي ريزند .دلم مي سوزد براي اين خرمن گيسو كه در زير اين پوشش دور از نور مي گندد و مي ريزد و دخترك نورس كف سر پيداست و به دنبال دكتر روان است .

از آن بدتر ايجاد فاصله و عقده در پسران و دختران و كنجكاو شدن آنان نسبت به هم است و اين فاصله می ماند تا در سن بلوغ همه فاصله را تنها در ميل جنسي ببينند و فاصله را با ولع بشكنند .

  من يكسره با حجاب و هر گونه تضادي ميان زن و مرد مخالفم اما سخني هم با اكابر قوم دارم كه شما اگر مي خواهيد حجاب را عموميت ببخشيد و در ذهن مردمان حك كنيد چرا آن را بر سر كودكي خردسال مي كنيد كه توان شناخت مرد و زنش هم نيست .

¤ نوشته شده در ساعت 10:48 توسط روزبه

http://goftarenik.persianblog.com/

 

انقلابی ديگر

با سلام امروز روزنامه جام جم عكس روبرو را از  تجمع ديروز صبح زنان تهراني در مقابل سفارت فرانسه چاپ رساند كه بنظرم جالب بود و خواستم شما هم اين عكس را ببينيد در دست يكي از اين خانمها اين عبارت به چشم مي خورد آيا در فرانسه انقلاب ديگري لازم است؟...انقلاب كه لازمه حتما بايد هم انقلاب اسلامي باشد. فكرش را كنيد در فرانسه انقلاب بشه از فرداش برادران حزب اللهي فرانسوي در شانزليزه جلوي خانم هاي بد حجاب را مي گيرند و به شلاق  محكوم مي كنند.   تمامي مشروب فروشي هاي فرانسه و تمامي شراب سازي هاي معروف فرانسه هم مشغول فروش و توليد سانديس مي شوند چه معني دارد كه خانم مونيكا بلوچي فيلم بازي كند، برج ايفل هم كه سمبل چيز هاي خيلي خيلي  خيلي انحرافي هستند بايد خراب و به جايش زيارت گاه بنا شود كه سمبل پاريس شود، كاخ ورساي هم كه نشانه طاغوت است به بنياد جانبازان انقلاب اسلامي فرانسه تعلق پيدا مي كند. كتابهاي البر كامو ،ژان پل سارتر بعلت بعضي از موارد، ممنوع الچاپ مي شود، تابلو ها موزه لوور بعلت بي حجابي و بعضا لخت بودن تصاوير صور قبيحه تشخيص داده شده و سوزانده مي شود....چه انقلابي بشه اين انقلاب اسلامي فرانسه...

اما يك نكته در مورد اين راهپيمايي، اين راهپيمايي در كشوري انجام مي شود كه خودش آزادي در انتخاب نوع لباس ندارد و حجاب در كشورش اجباري هست، حالا كدام منطق مي گويد كه عده اي در كشور عزيز مان در مقابل سفارت فرانسه جمع شوند و به ممنوعيت حجاب در مراكز دولتي و آموزشي كشور فرانسه  اعتراض كنند به قانوني كه نمايندگان واقعي پارلمان فرانسه با اكثريت قاطع آرا تصويب كردند و مردم فرانسه اكثرا مي خواهند اين قانون در كشورشان اجرا شود. انگار نه انگار همين روز جمعه عده اي  در تهران بعد از نماز جمعه با خشم بر عليه بي حجابي اعتراض مي كردند و بد حجابها را تهديد مي كردند. اگر اين قانون حجاب اجباري در كشور ما خوبه پس بي حجابي اجباري هم براي فرانسويها خوبه. اما بنظر من كه هيچ اجباري در اين زمينه خوب نيست ولي كشور هاي مي توانند به اين مسئله اعتراض كنند و ميتينگ راه بياندازند كه آزادي انتخاب نوع پوشش در كشور خودشان آزاد باشد. نه كشور هاي كه خودشان در اين زمينه مشكل دارند......

http://newton11.persianblog.com/

استراق سمع اجباری...

ببين چی بهت می گم. سعی کن همين جا يه دختر خوب پيدا کنی. دوست من با خانومش اينجا آشنا شد. الان با هم خيلی خوشبختن...
دختری که اينجا خودشو گم نکنه کسيه که می تونی يه عمر باهاش زندگی کنی.. بعضی دخترا تا ميان اينجا بايد بری هر شب از ديسکو جمعشون کنی، اما بعضيام حجابشونم حفظ می کنن.. بگرد دنبال يه دختر خوب..

من تو دلم: که تو هر کاری کردی و هر جا رفتی اون با روسری وايسه برات پياز داغ درست کنه و منتظر بشينه تا تو بيای بخوری، يه عمر.

http://abovethewall.blogspot.com/

 

وای به حالت حَسَنی ، اگر هخا فردا بیاد...(چون مجبور می‌شی کاسه‌کوزه‌تو جمع کنی! مشتریات همه می‌پرن)
این هخا( دکتر اهورا پیروز آفریدگار یزدی، فتح‌الله خالقی یزدی سابق) صداش از جای گرم درمیاد..گفته امشب بریم حتما، هم رادیو تلویزیون رو بگیریم و هم تموم زندانی‌ها رو، (حتی قاتل‌هایی مثل بیجه و دزدا) آزاد کنیم...
آخه قربونت برم مگه ما چندتا دست داریم؟ رادیو کجاست؟ میدون ارک...تلویزیون کجاست؟ بالاتر از پارک ملت..زندانا کجان؟ در سراسر ایران. جان من یه امشبو کوتاه بیا...خودت که فردا اومدی ایشالله به کمک موج مثبتت همه‌کارا رو روبراه می‌کنی.
× شعارهای جدید هخا بعد از بسیجی‌ اتحاد، سپاهی اتحاد، کمیتة‌ای اتحاد: "خامنه‌ای اتحاد"، "رفسنجانی اتحاد"، "خاتمی اتحاد"، "جنتی اتحاد" و "سعیدجان مرتضوی اتحاد اتحاد".." گروه‌های فشار اتحاد"، "الله‌کرم اتحاد"، مرگ بر ضد ولایت فقیه و اجل فرجهُ...

به چند دليل منطقي جناب آقاي هخا نتوانستند جمعه 10 مهر وارد ايران شود ، با خواندن اين دلايل به ايشان حق بدهيد که نتوانسته به حرف خود عمل نماييد.

1- اول اينکه زماني که خميني گفت من 12 بهمن به ايران خواهم آمد سران فرانسه ، هواپيما، خلبان و خدمه اي را در اختيار ايشان قرار دادند و ايشان با تمامي فک و فاميل اقوام و دوستان با هواپيمايي دربستي در باند فرودگاه تهران فرود آمدن اما آقاي هخا هر چه فرياد زد من 10 مهر مي خواهم به ايران بروم جناب آقاي بوش انگار نه انگار که نگاري دارند، هيچ اقدامي براي تهيه هواپيمايي شخصي براي ايشان و اقوامشان نکردن حتي براي تهيه بليط هواپيما براي هم اقدام نکرد . لعنت به اين بوش که چقدر دير مي گيره قضايا رو.

http://saba.eparizi.com/

 

انتحار

 

منتظر بودم تا آسانسور بياد و برم پائين و تن خسته ام رو برسونم خونه ...دم پنجره راهرو رفتم  و از بالا به پايين رو که نگاه کردم سرم گيج رفت و ته دلم خالی شد ...ياد اون روزی افتادم که يه خانم ميان سال که تو زندگی شخصی اش شکست خورده بود و حالا اومده بود دکتر و فهميده بود داره کور هم ميشه خودشو از طبقه ۱۴ ساختمان پرت کرد پايين ...حالت تهوع گرفتم ....سرمو پائين گرفتم و يه جفت دست زنانه آويزان رو ديدم با ناخن های مانيکور کرده و يه حلقه طلا و يه نخ سيگار لای انگشتای باريک !‌اول ترسيدم فکر کردم اينم داره خودکشی می کنه ولی بعد فهميدم نه مثله اينکه واقعا داره خودکشی می کنه اونم از نوع تدريجی اش .. .شهامت کدوم يکی بيشتره ؟

http://marymoon.persianblog.com/

 

آديوس مرد

مرگ به شیوه ی بلوندی تو فیلم خوب بد زشت ! طناب دار. راستش دوستان از این یکی خیلی خوشم اومد... چون اون فیلم رو بار ها دیده بودم و کاملاً با شیوه ی کارش آشنا بودم. با بولِت قراری در بهشت چاقیدم و زندگی نکبت باری رو براش آرزو کردم. اومدم و دست به کار شدم. ...کمی به خودم افتخار کردم و به دوران زندگی بی حاصلم افسوس خوردم که این همه هنرمند بودم و خودم خبر نداشتم؟... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم دستگاه اعدامی به این زیبایی رو بسازم... به یه جور بنای هنری تبدیل شده بود. از در کف بودن پریدم بیرون و رفتم و طناب رو دور گردنم انداختم. آره... گود بای کرول وُرلد رو با صدای بلند خوندم و پریدم.

 

.....

.

کافی بود فقط و تنها فقط 5 دیقه فکر می کردم تا یکی از مسافران سواحل شمالی نُرث هِوِن می شدم. فقط یه نفر از عهده ی این همه گند زدن بر می آد، خودم هم داوطلابانه همشونو انجام دادم. بارها و بارها طنابیو که به خاطر سنگینیه یه جفت جوراب از وسط دو نیم می شد رو خودم به تقاضای ننه ی پیرم گره زده بودم، بعد این طناب باید مسؤلیت سنگینی کوهی از بهترین مارک ماهیچه و عضله رو به عهده می گرفت ! درست بین زمین و هوا بودم که یاد این قضیه افتادم... لغو عملیات در آن لحظه غیر ممکن بود. یعنی می دونید ؟ با محاسبات فیزیکیه پیچیده ای سر و کار داره، با نیروی رانش و انواع نیروها و بردارها و مزخرفات دیگه ای که پیچیده تر از اونند که براتون توضیح بدم. تونستم سقوطی شیک رو تجربه کنم و کف زمین هک بشم که بر اثر این سقوط هیکل قناسم از 13 نقطه ی مختلف آسیب جدّی دید. امّا قبل از اینکه به بد شانسیه من بخندید و اونو یکی از هزاران شوخی زندگی تلقّی کنید باید بگم وقتی کف زمین هک شدید اوضاع بدتر از اونه که فکر می کنید، فقط سعی کردم به سواحل هاوایی فکر کنم تا بالاخره یکی بیاد منو نجات بده !

روزها کسی نیو مد و آسیبهای من به مرور زمان التیام یافت و به زندگی روزمره بازگشتم !!! (آخر داستان رو به شیوه ی یکی از طرفندای کتاب" چگونه سر و ته قضیه رو یه جوری هم بیاریم" نوشتم !)

نتایج:

نتیجه ی منطقی: تواناییم تو خود کشی بوو جور (یعنی ماکزیمم) پایینه، باید یه دوره ی فشرده کلاس خودکشی برم.

 نتیجه ی مَتریالستی: همین روزا باید طناب لباسا رو آپ دِیت کنم.

 نتیجه ی سوسیالیستی: خود کشی در بین جوانان بی داد می کنه !.

 نتیجه ی فِیتالیستی: باید به مرگ طبیعی بمیرم.

 نتیجه ی لونیستی (مکتب خودمه) : می تونم رو مقام اوّل مسابقه ی "گند زدن به زندگی" حساب کنم.

 نتیجه ی رلیجِنیستی: قال ایکس (ع یا ص یا س یا ! یا ب <-- [بی خیال شو دیگه]) :"قبل از خود کشی از کامنت گذاران حلالیت بطلبید بعد اقدام کنید"... فکر کنم به همین خاطر موفّق نشدم !!.

 نتیجه ی گِی ایستی: باید دور جنس مخالف رو یه دایره ی قرمز بکشم و به جنس موافق بسنده کنم!!.

 نتیجه ی فمنیستی: خیلی دِلت بخواد.

 نتیجه ی لیبرالیستی: این چه مملکتیه ؟

 نتیجه ی سواِسایدستی: آبروی مکتب مارو که بردی با این تِر زدنت تو خودکشی.

 فاینال نتیجه : زندگی زیباست !! <-- شوخیت گرفته مرد؟

 

از دخترم بشنوين

- هاپو چی می گه ؟

- هاپ هاپ

- پيشی چی می گه ؟

- ميو ميو

- خروسه چی می گه ؟

- بوق

- ؟؟؟؟

 

توضيح : شخصيت خروس بيچاره رفت زير سوال

¤ نوشته شده در ساعت 12:29 توسط آسيا گوهري

فمينيست هاي جهان توبه كنيد!

http://hastia.org/issue.asp?contextid=3&id=142

انگلس د رمقدمه اي بر اولين چاپ کتاب " منشا خانواده، مالکيت خصوصي و دولت" مي نويسد،  در تحليل نهائي توليد و بازتوليد نيازهاي مادي انسان ها، عامل تعيين کننده در تاريخ بشر است. اين توليد داراي خصلت دوگانه است. از يک سو، توليد وسيله معيشت، فرآورده هاي غذائي و پوشاکي و سرپناه و ابزار ضروري براي اين توليد. از سوي ديگر، توليد نوع بشر و تکثير نسل. مختصات سازمان اجتماعي مردم در اين يا آن مقطع تاريخي توسط هر دوي اينها تعيين مي شود: توسط سطح تکامل کار از يک سو و خانواده از سوي ديگر.»

انگلس مي گويد تضادهاي طبقاتي و اجتماعي جامعه، در مناسبات ميان مرد و زن در سلول خانواده منعکس مي شود:

   « ظهور اولين اختلاف طبقاتي در تاريخ مصادف است با شکل گيري تخاصم ميان مرد و زن در ازدواج تک همسري؛ و اولين ستمگري طبقاتي مصادف است با ستم مرد بر زن. هر چند ظهور تک همسري به لحاظ تاريخي يک گام به پيش بود؛ اما همانند برده داري و ثروت خصوصي و همراه با آنها، عصري را در تاريخ بشر مي گشايد که هر يک گام به پيش آن بطور نسبي يک گام به عقب نيز هست زيرا  نيک بختي و پيشرفت براي برخي به بهاي فلاکت و استيصال ديگران کسب مي شود. ازدواج تک همسري شکل سلول وار جامعه متمدن است که ماهيت تقابلها و تضادهائي را که بطور تمام و کمال در سطح آن جامعه فعالند مي توان در درون آن بررسي کرد.  » (انگلس، 1884 – منشا خانواده، مالکيت خصوصي و دولت)

   انگلس موقعيت طبقاتي زن خانه دار را بصورت کارگر مقيد (سرف) تحليل مي کند و مي نويسد:

   « در جامعه کموني باستاني وظيفه اي که به زنان بعنوان مديريت خانوار (خانواري که از زوجهاي متعدد و فرزندان آنان تشکيل مي شد) داده مي شد به همان اندازه وظيفه مردان در تهيه آذوقه، خصلت يک صنعت همگاني و اجتماعا ضروري را داشت. با ظهور خانواده پاتريارکال (پدر سالار) و حتا پيشتر از آن با ظهور خانواده تک همسري، تغييري رخ داد. مديريت خانوار خصلت همگاني خود را از دست داد. ديگر ربطي به جامعه نداشت. بلکه  تبديل به يک خدمت خصوصي شد؛ زن سرخدمتکار شد........خانواده مدرن بر شالوده بردگي خانگي آشکار يا پنهان زن بنا شده است واين خانواده ها سلولهاي جامعه مدرن را تشکيل مي دهند.» (انگلس – منشا خانواده، مالکيت خصوصي و دولت)

http://www.sarbedaran.org/hagh/hagh17/dar%20bareh%20masaleh%20zan-h17.htm

یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی
نور
فریاد
می‌کشد...
(شاملو)

http://www.z8un.com/

 

 

 

تکه  بزرگتری از کيک را نميخواهيم

بلکه قنادی را!!!    

 رزا