نوشی

بدون جوجه هايش

 

برای نوشی که روزی هزار بار زن می شود

 

زن بودن را شايد اولين بار وقتی حس می کنيم که آن دو تا دايره قهوه ای
روی سينه مان نم نمک ورم می کنند يا آن زمانی که از ديدن لکه های
قرمز خون روی لباس زيرمان مبهوت و نگران می شويم ... زن شدن اما
ماجرايی ديگر دارد...
زن شدن بهت بعد از آن اولين ضربه محکم دست مردانه است بر انداممان.
زن شدن بوی بدنی است که تجاوز می کند به بدنمان. زن شدن آن حقی
است که جلوی چشمانمان زير چکمه له می شود، تفی که به صورتمان
انداخته می شود، نگاهی که تحقير و انکارمان می کند... و زن شدن برای
خيلی از زنان چه زودتر از زن بودن فرا می رسد ... می دانی، من فکر
می کنم دنيا خيلی جای بهتری بود اگر در آن زنان می توانستند با خيال
راحت فقط زن بودن را تجربه کنند، نه زن شدن را. 
زن شدن درد دارد و تو اين روزها هزار بار زن شده ای.
زن شدن درد دارد و ما اين روزها هزار بار پا به پای تو زن شده ایم ...

                                    ****
 تا به حال هيچ به شباهت زنان و طبيعت، و جوری که بر اين دو می رود
فکر کرده ای؟ اکو فمنيستها (
Ecofeminist) می گويند بين آن نيرويی که
 طی تاريخ بر زنان، کودکان و طبيعت به ناحق سلطه جسته ارتباطی
عميق و انکار ناپذير وجود دارد. آن تفکری که تو را از جوجه ها جدا کرده،
همان تفکری است که با اره هايی قدرتمند به جان جنگلها افتاده ... آن
که حق تو را پايمال کرده همان است که حق هر موجود زنده ديگری را
هم غير خودش، برای نفع خودش، زير پا پايمال خواهد کرد.حالا گوش
کن به اين قصه ... انفجار نيروگاه اتمی چرنوبيل در سال ۱۹۸۶‌که در اثر
سهل انگاری يک مشت آدم اتفاق افتاد، بدترين حادثه بود از نوع خودش
در تاريخ ... حادثه ای که آدمها و طبيعت قربانی اش بودند. حادثه ای در
اثر حماقت « آن نيروی سلطه جو» ... بعد از گذشت نزديک به بيست
سال، هنوز هم زندگی برای آدمها در آن منطقه امکان پذير نيست. اما
جالب است بدانی طبيعت در آن نقطه زندگی را از سر گرفته...درختان
حالا شاخه و برگ و شکوفه می دهند و به آدمها و حماقتشان زبان درازی
می کنند. و اين يعنی شکست نيروی سلطه جو و پيروزی آنچه به ظاهر
به زير سلطه کشيده شده ... دنيا قوانين خودش را دارد. سلطه دائمی
نيست و بازنده اصلی در آخر سلطه جوست، نه هيچ کس ديگر.
در چشم من حالا تو طبيعتی و مردی که جوجه هايت را برده چيزی مثل
انفجار يک نيروگاه اتمی. من را خوش بين و ساده لوح صدا بزن ... اما 
فاجعه هرچقدر هم که به ظاهر عميق، من باور دارم که تو پيروز خواهی
شد ... تو نه، ما پيروزخواهيم شد. همه ما که هزار و يک گوشه دنيا اين
لحظه های تلخ را با تو مزه می کنيم ... می دانی... من نمی گويم آرام
بگير، اتفاقا هر چقدر می خواهی اشک بريز ... اين حق تو است که
بی قراری کنی. اما اين واقعيت که «پيروز خواهی شد» جايی در دلت
 کاشته شده ... من می گويم کافی است بی آب نگذاری اش... من
نمی گويم بی قراری نکن ... فقط اميد داشته باش و شاخ و برگ دادنش
را نظاره کن. 
        
                                    ****
زن شدن درد دارد و تو اين روزها هزار بار زن شده ای.
زن شدن درد دارد و ما اين روزها هزار بار پا به پای تو زن شده ایم.
خشمت را در «سکوت» های بی قرارت فرياد بزن.
مشت هايت را بر ديوار سيمانی بکوب.
اشکهايت را در آغوش ما را بريز.
اما يادت نرود که دانه را آب بدهی ... 
مثل هميشه قوی باش و نترش.
پيروز تويی.

 

http://alice-in-wonderland.persianblog.com/

 

نوشی از همسرش جدا شده است و پسر و دخترش طبق قانون تا هفت سالگی تحت حضانت او هستند. نوشی در وبلاگش از زندگی روزمره اش و بیشتر از خوشی های کوچک زندگی با دو فرزندش می نویسد. روز جمعه پدر بچه ها با حکم دادگاه و مامور برای بردن بچه ها می آید. حکم این بوده که پدر هر هفته روز جمعه هشت ساعت بچه ها را پیش خود ببرد. اما تا این لحظه جوجه های نوشی پیش او برنگشته اند و خبری از آنها ندارد. این خلاصه ماجرا بود.

 

کوچک‌ترین این دو، دوسال و نیمه‌ست. بچه دوسال و نیمه تازه از شیر گرفته شده!

این آدم محکوم هست از دید من. نه به خاطر این‌که همسر بدی بوده (شاید هم به‌ترین همسر دنیا بوده) بلکه به خاطر این‌که بچه‌هاش و مادر بچه‌هاش رو در چنین شرایط ناگواری قرار داده. و برای این محکومیت نیاز به دانستن سوابق زناشوئی و دادگاه این دو انسان نیست. برای درک‌اش شاید ولی برای قضاوت نه!

پ.ن. ناشا سه سال و نیمه‌ست. ببخشید.

http://mithras.org/

 

موضوع به همين سادگيه، باباي جوجه ها، مي خواد حال نوشي رو بگيره و فرض کرده که يه مادر تنها، دستش به جايي بند نيست. به همين سادگي

 

http://ehsantarighat.persianblog.com/

گرفتن حضانت کودکان از مادران خبر تازه‌یی نيست هر کس گذارش به اين بی‌دادگاه‌ها که قوانين عصرحجری‌اش توسط قاضيان غارنشين اجرا می‌شود، افتاده باشد؛ ديده است که هر روز هزاران زن، کتک خورده و ستم ديده، با چشمان اشک‌بار، درمانده‌تر از زمانی که آن مجسمه‌ی زيبای فرشته‌ی کور عدالت سايه برسرشان انداخته باشند پا به خيابان می‌گذارند تا مغموم و بی‌پناه‌تر از پيش به جنگلی ره‌سپار شوند که هيچ حامی ندارند جز زانوان لرزان خودشان.

http://www.shabah.org/

وقتی تو مجله پرستو خبر رو بهم گفت يخ کردم...نميدونم شايد برای اينکه در يک برهه از زمان خيلی بهش نزديک بودم...شايد برای اينکه يه جورايی حس مادرانش رو درک ميکنم...شايد برای اينکه منم يه زنم توی اين جامعه که تمام قوانينش  بر ضد منه...

http://banoyeordibehesht.persianblog.com/1384_4_banoyeordibehesht_archive.html#3761614

من دیگه اینجا نمینویسم، تا وقتی که بچه ها برنگردن دیگه نمینویسم. مهم نیست تا کی. شاید فردا، شاید هم یک هفته دیگه. بچه ها که برگشتن، تازه جنگ من برای گرفتن طلاقی که چهار ساله بهم داده نمیشه شروع میشه، و برای گرفتن حضانت بچه هایی تمام سالهای عمرشون رو با هم گذروندیم.

نوشی اگه بچه هاش رو پیدا کرد برمیگرده، اما اگه برنگشت غمتون نباشه، هزاران نوشی فریاد میزنه، گوش کنین؟ هزاران نوشی فریاد میزنه

مصاديق خشونت عليه زنان :

·          بهانه‌گيري‌هاي پي در پي، داد و فرياد و بداخلاقي با زن 

·          قهر و صحبت نكردن شوهر با همسر و خودداري از ارائه بحث در مورد مسائل فيمابين

·          به كاربردن كلمات ركيك و صحبتهاي بيرون از نزاكت و دشنام

·         محكم كوبيدن به در

·          به هم زدن سفره، انداختن ميز ناهارخوري

·          سيلي زدن 

·          ايجاد فشارهاي روحي رواني با رفتار آمرانه و تحكم‌آميز

·         منت نهادن مداوم از بابت تامين معاش و عهده‌داري زندگي و سركوفتهاي رواني پي در پي

·          تحقير و خجالت زده كردن نظير بي‌احترامي، بي‌ارزش تلقي كردن و بردن آبرو پيش ديگران 

·          كشيدن و هل دادن

·         ممانعت از كاريابي و اشتغال در بيرون خانه و يا ادامه اشتغال 

·          ايجاد محدوديت در ارتباطات فاميلي 

·          ايجاد مداوم احساس درماندگي 

·          زدن با مشت و يا چيز ديگر

·          لگد زدن  ( همون جفتک انداختن خودمون !!!!!!! )

·         از بين بردن كرامت انساني و عزت نفس 

·          ايجاد محدوديت در ادامه تحصيل، مهارت‌آموزي و مشاركت در انجمنهاي اجتماعي

 

مرسی که حوصله کردين و اين بندها رو خوندين

آسيا

از وبلاگ نوشی : «من بارها اسیر خشم بی دلیل تو بودم. میدونی چیه؟ من از تنها موندن جوجه ها
با تو سخت میترسم.»

عقل پرسيد که دشوارتر از مردن چيست؟

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

 

نوشي رفت! به همين سادگي و به همين پيچيدگي! به قول خودش صداي هزاران نوشي داره مياد. اما ما يکيشون را ميشناسيم. براي يکيشون مي تونيم کاري کنيم. حداقل همدردي کنيم. من مادر نيستم. من زن نيستم. اما حس انتظار داره خفم ميکنه. بابا مادر نيستم اما آدم که هستم. آخه اين چه قانونيه که مادر و بچه را نميگذاره کنار هم باشن؟ اين چه قانونيه که يکي راست راست داره راه ميره و هرچي قانون هست زير پا ميگذاره هيچکس بهش نميگه خرت به چند من!!! 9 ماه تمام يه موجود زنده را با خودت جابه جا کن. از شيره وجودت تغذيه کنه! مهر مادري را براش از جون بگذار. وقتي بدنيا مياد صبح تا شب و شب تا صبح ازش مراقبت کن. ناراحتيشون به حالت مرگ بندازدت و از خوشحاليشون تمام وجودت خوشحال بشن. غمشون غم تو باشه و شاديشون شادي تو. آخرش يه روز .... تف به اين قوانين انساني! اگر اينها قوانين انساني باشه ببين غير انسانيش چي ميشه. 

 

 

نوشی و جوجه هاش

 

نوشی

بدون جوجه هايش

سکوت 9

 

آلوشا متولد چهارده مهر هفتاد و هشت و ناشا متولد پانزده آذر هشتاده . هر دو زیر هفت سال سن دارن و از روزی که به دنیا اومدن تا همون روزی که اونا رو به ناحق ازم جدا کردن حتی یه شب ازم دور نبودن. ما شریک خوشی و ناخوشی هم بودیم. من و جوجه هام.
قانون اصلاح ماده 1169 قانون مدنی میگه : برای حضانت و نگهداری طفلی که ابوین او جدا از یکدیگر زندگی میکنند، مادر تا سن هفت سالگی اولویت دارد و پس از آن با پدر است.
این ماده واحده تبصره هم داره: بعد از هفت سالگی در صورت حدوث اختلاف، حضانت طفل با رعایت مصلحت کودک به تشخیص دادگاه میباشد.

مامور کلانتری روز جمعه رای دادگاه رو بهم ابلاغ کرد که در قسمتی از اون نوشته بود: ...دادگاه بدون تعیین وقت رسیدگی و دعوت از طرفین و پس از بررسی موضوع مقرر میدارد موقتا خانم.... فرزند ... اطفال یاد شده را برای هر هفته به مدت هشت ساعت روز جمعه جهت ملاقات در اختیار آقای .... قرار دهد. این قرار قطعی بوده و به محض ابلاغ قابل اجراست...

این حکم روز چهارشنبه صادر میشه. نه چهارشنبه، نه پنجشنبه، نه حتی روز جمعه، به من تلفنی نشد، آمادگی داده نشد که بچه ها این جمعه باید برن پیش پدرشون. رای رو هم که همون پیش از ظهر جمعه دم در ابلاغ کردن و با اشاره به جمله (به محض ابلاغ قابل اجراست) به من مجال فکر کردن ندادن.
یکی داشت تازه صبحونه میخورد، اون یکی تازه سی دی مورد علاقه شو گذاشته بود تو کامپیوتر تا بازی کنه. آروم آروم یه دست لباس راحتی واسه خونه، یه دونه لباس زیر براشون گذاشتم توی یه کیف دستی کوچیک، که باباشون زنگ در رو زد و گفت: «لباس بیشتر بذار. اسباب بازی هم بذار.»
یهو دلم شور زد. شدم عین گوسفندی که بهش آب میدن و میدونه میخوان سرش رو ببرن. گریه میکردم و لباس بیشتر گذاشتم، اسباب بازی هم گذاشتم. هی خودمو دلداری کردم که باباشونه... باباشونه...

پسرم که قیافه مو دید گفت: «مگه دیگه برنمیگردیم؟» بغضمو خوردم و گفتم: «نترس مادر، اگه بابا برت نگردوند، مامان که نمرده، خودم برت میگردونم.» و سبکبال فرستادمش پایین. دخترم اما محتاطتر بود. زیاد از من دور نشد و وقتی که میخواست بره، برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت: «دلت سوخته مامان؟» اشکم رو پاک کردم و گفتم: «آخه داداشی یادش رفت با من خداحافظی کنه.» گوشه مانتوم رو چسبید و گفت: «من خداحافظی میکنم. دلت نسوزه مامان...» بوسیدمش. رفت سوار ماشین شد. پسرم قبل از حرکت سرشو یه کمی بیرون آورد و داد زد: «هشت ساعت که تموم شد برمیگردم. بهت زنگ هم میزنم. مثل همیشه....» اما باباش بی اعتنا به اینکه دارم با بچه ها حرف میزنم، پاشو گذاشت روی گاز و رفت که رفت.
میگین باباشه، میگم هست. میگین جای بد نرفتن بچه ها. میگم خب. میگین برمیگردن. میگم دیگه آخه کی؟ میگین نگران نباش. میگم حتی نتونستم باهاشون تلفنی حرف بزنم.
مادرین؟ پدرین؟ تا حالا تو موقعیت من بودین؟ این آقا درست یا نادرست بچه های منو بدون مجوز قانونی تا این ساعت معلوم نیست کجا نگهداشته و اونا رو بر نگردونده. تنها غلطی که تا این لحظه تونستم بکنم ثبت این این جرم بوده. میگین جرم؟ اصلا میگم این مرد مالک بچه ها، اما حکم دادگاه میگه هشت ساعت. هشت ساااااعت. بعد از هشت ساعت میشه جرم.

امروز یه شنبه س. تو ایران تعطیل رسمیه. واسه دادگاه ایران مورد مادری مثل من اونقدر احمقانه هست که نیازی به دادگاه کشیک نداشته باشه و تا روز دوشنبه من نمیدونم بچه هام چند کیلومتر از من دور شدن. یه بار باباشون تهدیدم کرده بود میبردشون یه جایی که تا آخر عمرم دستم بهشون نرسه. یادتونه فریاد کمکم کنید من توی وبلاگ بلند شده بود؟

من به دعا اعتقاد دارم. من به انرژی مثبت اعتقاد دارم. من به خدا اعتقاد دارم. کمک کنید. دعا کنید. اگه کسی میتونه کمک حقوقی بکنه، قدم جلو بذاره.
هیچ ابلاغی بجز اینکه براتون اون بالا نوشتم تا این لحظه به من نشده. حتی اگه فردا هم قانونا بگن و ابلاغ رسمی بکنن که خانوم از نظر قوانین شما یه مادر مرده محسوب میشی و هیچ حقی روی بچه هات نداری، بازم تمام این ساعتهای انتظار جرم این مرد محسوب میشه.

دختر من فقط سه سال و نیم سن داره. من میترسم. پسرم عاطفی تر از اونیه که شما فکر میکنین، من میترسم... من میترسم. من نمیدونم بچه ها تو چه شرایطی هستن. فقط میدونم امکان نداره دل کوچولوشون الان بدون غصه باشه. ما چهار سال و سه ماه با اضطراب روبرو شدن با این شرایط زندگی کردیم. میترسم بچه ها امیدشون رو از دست بدن. میترسم خودم امیدم رو از دست بدم. میترسم اضطراب همه زندگی ما سه تا، من و جوجه ها رو سیاه کنه... میترسم.

کمک کنید. همگی. خواهش میکنم. هر کاری که فکر میکنین میشه کرد.

http://www.nooshi.ir/archives/001456.html

 

http://nooshi.ir/

 

چند سال پيش بود؟ يك سال؟ دو سال؟ نه بين 3-4 سال از آن روز كه به دادگاه خانواده مي‌رفتم تا از حقي كه نداشتم استفاده كنم و درخواست طلاق بدهم؟

چندبار بي‌دليل مرا برگرداندند؟

چرا هنوز وقتي مي‌خواهم به بازار بروم، مورمورم مي‌شود و با وحشت به‌ياد مي‌آورم كه بايد از جلوي اين دادگاه لعنتي رد شوم؟

چرا هر بار كه از جلوي آن رد مي‌شوم، سعي مي‌كنم رويم را برگردانم اما موفق نمي‌شوم و تمام رفت و آمدها به ذهنم هجوم مي‌آورد؟

آنجا چند نفر را ديدم كه به دنبال بچه‌هايشان بودند؟

آن زني كه همسرش معتاد بود و دو سال مي‌آمد و مي‌رفت تا حق سرپرستي بچه‌ها را بگيرد و قاضي به‌او گفته بود كه مگر ترياك كشيدن جرمه؟ چه كار كرد؟

آن زني كه پس از 30 سال زندگي مشترك، همسرش با دختري به سن كوچكترين دخترش ازدوج كرده بود و خانه‌اي را كه با زحمت و بدبختي او به‌دست آمده بود را به‌نام آن زن جوان به سن دختر كرده بود، الان آيا سقفي بالاي سر دارد؟

*

دادگاه خانواده مكان مزخرفي است و پر از درد

از ديشب به اين فكر مي‌كنم در اين جاي مزخرف كه آبدارچي هم جواب سوالت را نمي‌دهد و به خصوص تو كه زني متقاضي طلاق يا مطلقه هستي، براي آنها ارزشي نداري، نوشي عزيز چند بار بايد برود تا بيايد تا بچه‌هايش، جوجه‌هايش، تكه‌هاي از وجودش را برگرداند؟

آلوشا و ناشا چند شب را بايد بي‌مادر بخوابند و در حسرت بوسه‌هاي مادر باشند؟

*

چگونه مي‌توان به نوشي كمك كرد؟ آيا آشنايي يافت مي‌شود؟ شايد اين بار هم دست به‌دست هم دهيم و نامه‌اي به دادگاه خانواده بنويسيم تا شايد سرعتي در اين سيستم مرده حاصل شود؟ تا جوجه‌ها از مادر دور نشوند

نمي‌دانم، بگوييد آيا مي‌توان با يك نامه دست‌جمعي به آقاي شاهرودي يا ديگران به نوشي كمك كرد؟

*

نوشي عزيزم، هر كاري كه خوب است، بگو تا برايت انجام دهيم

و حاضريم در دادگاه همراه تو باشيم تا محيط آنجا انرژي منفي بر تو نگذارد

*

راستي همگي باور كنيم كه جوجه‌هاي نوشي برميگردند و تمام انرژي‌مان را براي بارگشت آنها به‌كار بنديم

*

جوجه‌هاي نوشي برمي‌گردند

http://shistory.blogspot.com/2005_07_01_shistory_archive.html#112101250665177846

 

مخاطب پست امروز من فقط یک نفره : مردی به اسم سرجیو ، بابای جوجه های نوشی.

با کلی اميد و آرزو امروز رفتم روی وبلاگ نوشی. قبل از اينکه صفحه اش برام باز بشه، چشم هام و بستم...
تو دلم گفتم خدايا کاری کن که وقتی صفحه باز شد ، چيزی نبينم روی اين صفحه جز شادی نوشی و جوجوها
از دوباره پيدا کردن هم ..... اما دريغ.

نوشی گل من هنوز منتظره...جوجوها از اون منتظرتر.

چنگ ميزنم به ميز کامپيوترم...يه دردی از اون پايين پايينای وجودم ، تير کشيـــــــــــــــد و اومد رسيد به قلبم
و مثل بارون از چشمام سرازير شد.

من شايد نتونم درد نوشی رو اونطور که بايد لمس کنم اما درد جوجه ها رو با پوست و خون و استخوانم حس ميکنم.
منم به نوعی از همين جاهايی گذشتم که الان دارن بچه ها ميگذرن. من و برادرم.

یه روزی اون دوردورا یا شاید همین نزدیکیها (آخه میدونین دردش هنوز اینجاست.درست وسط قلبم) که پدر و مادر من
در تدارک جدا شدن از هم بودن و من و دادا و مامان به خونه بابا بزرگ و مامان بزرگ پناهنده شده بوديم برای بار
n ام !!
يه عصری بابا اومد و من و دادا رو که مشغول بازی کردن توی کوچه بوديم ،جلوی چشم مادر بزرگ ، برداشت و برد....

من نمی دونم مامانم چه حالی داشت...(مامان بزرگم بعدها وقتی بزرگتر شدم برام تعريف کرد که وقتی مامان از سرکار
برگشت و ديد ماها نيستيم، به حال مرگ افتاد...) ولی من و دادا وحشتی رو در قلبمون تجربه کرديم که با هيچ زبانی
نميشه توضيحش بدم.

وحشت ديگه مامان و نديدن...آغوش گرم و پر از عشق و امنيتش رو نداشتن...وحشت گير افتادن تا ابد توی دستای بابا..
وحشت ديگه مامان و نديدن...آخ که اين از همه دردناکتر بود.

خدا ميدونه که چه شبهايی رو تا صبح نخوابيديم...من ودادا به اون کوچولويي (هم سن گلهای شما بوديم البته من۷ سالم بود)
هر شب گریه ، هر روز گریه.چشممون و از روی در برنميداشتيم فقط به اين اميد که مامان در و باز کنه و تو بياد و ما رو بغل کنه
تا ديگه انقــــــــــــدر نترسيم.

بارها بارها و بارها ...(حسابش از دستم در رفته) ما رو از مادرمون گرفت...حتی اجازه دیدن مارو هم ماهها و ماهها بهش
نمیداد.من ودادا این شبها و روزهای وحشت و بی امنیتی رو بارها و بارها با خون دل زندگی کردیم.

آقای سرجیو ، من یه شاهد زنده و حاضر این قبیل کشمکش های خانوادگیم...نمیدونم آیا آگاهید به کاری که کردید؟ آیا واقفید
که دارین سرنوشت بچه هاتون و به بدترین شکل ممکن رقم میزنید؟نمیدونم میدونید که دارید ترس ، بی امنیتی ، وحشت ،
کینه و بغض رو در قلب بچه هاتون پرورش میدید؟میدونین که جوجه هاتون باید بهترین سالهای عمرشون و به بدترین شکل ممکن
از دست بدن تا بتون با رد پاهای ناهنجاری که دارین همین الان در وجودشون به یادگار میذارین کنار بیان؟؟فقط کنار بیان چون پاک
شدنی نیست.
آقای سرجیو من نمیدونم قصدتون از این که اینطور بی رحمانه بچه ها رو از مادرشون جدا کردین چیه؟ اما بهتون با جرات قول میدم
که دارین تخم نفرت رو در قلب فرزندانتون میکارین.فکر میکنید تا چند وقت ادامه خواهید داد؟ ۱ سال ۲ سال ۵ سال ۲۰ سال​ ؟

بچه ها بزرگ میشن...یادشون نخواهد رفت ولی به شما حقیقت قلبشون رو نشون نخواهند داد...آره به شما کلک خواهند زد...
مگر نه این که خودتون یادشون دادید؟ به دنبال مادرشون میرن و ماه از زیر ابر در میاد...و دیگر هرگز سراغ شما را نخواهند گرفت.


چی بر جا خواهد ماند برای شما ؟ هیچ. واقعا هیچ. آنچه که با زور و فریب بدست آوردید را درست در سالهایی که بهشون احتیاج
دارید از دست خواهید داد...چیزی نمی ماند جز نفرت و تنهایی. نگویید نه !! منکرش نشوید..به شما گفتم :من شاهد حی و حاضرم.
و این درست بلایی است که هم اکنون پدر من زندگیش میکند.

حیف ... لحظه ها و سالهایی که میشود به عشق و امنیت و دلخوشی بگذرد...به بغض و کینه و وحشت سپری خواهد شد.
شما اگر عشق و حضور همیشگی بچه هایتان را میخواهید...این روشش نیست...

کاش چهره ای زیباتر از خود در قلب و ذهن جوجه هایتان به جا میگذاشتید.

هنوزم دیر نشده...

http://www.ma-vie-en-or.persianblog.com/1384_4_ma-vie-en-or_archive.html#3759509

 

از وبلاگ نوشی و جوجه هاش

دیروز که داشتم پله های دادگاه رو پائین می اومدم با خودم زمزمه میکردم جنگ جهانی دوم چهار سال طول کشید، من از هفده

فروردین هشتاد تا حالا درگیر جریانی شدم که روند فرسایشیش اول منو داغون کرده بعد بچه هام رو. انگار نه انگار که بدترین جنگا هم با یه قطعنامه صلح تموم شدن

آدما گذشته رو فراموش میکنن. فقط میخوان برنده باشن

من هم مثل بقیه نگران نوشی‌ام. خودم و خواهرانم را جای او می‌گذارم و دلم به شدت برایش می‌گیرد. مطمئن نیستم قانون بتواند به او کمکی بکند. اگر هم بکند کوتاه مدت خواهد بود و به‌زودی همین قانون حضانت را از او می‌گیرد، آن‌هم در بهترین دوران بچه‌ها. شاید بیشترین کمک را خود بچه‌ها بتوانند بکنند و خواست شدیدشان برای ماندن نزد مادر. نمی دانم ..گاهی خدا را شکر می‌کنم که مادر نیستم.

 

حق هميشه گرفتنی ست

تا کی بايد تحمل کنيم .تا کی بايد رفتار های زشت آدمها رو توی خيا بون و هزار جای ديگه بايد تحمل کنيم .تا کی بايد متلک بشنويم متلکهايی که به جای گوينده ما خجالت ميکشيم و افسوس می خوريم تا کی بايد توی تاکسی کنار آدمايی بشينيم که هيچ کنترلی روی دستا شون ندارن و هی با خودشوی ور می رن و به حقوق شما تجاوز می کنن ؟ آخه تا کی بايد به خاطر جنسيتم هزار جور ظلم و توهين رو تحمل کنم ؟ تا کی بايد صبر کنم ؟ آخه تا کی بايد چشم پوشی کرد. هر متلکی که ميشنوم يه بخشی از وجودم داغون ميشه. هر محدوديتی که تحمل ميکنم و هر فريادی که برای گرفتن حقم می زنم احساس می کنم که دارم روز به روز بيشتر و بيشتر خورد ميشم .هم جنسايی که اطرافم می بينم که حتی يک بار به شيوه ی زنديگيشون فکر نکردن و حتی يک بار نگفتن که اين حق منه که زندگی کنم اونجوری که می خوام نه اون جوری که مادرم ، پدرم، برادرم، همسرم ، دوست پسرم ، همسايه ام ، مردم ، جامعه ام می گن. فکر نکردن که هيچ جا هيچ حقی ندارن چو ن زنن و فقط زنن نه انسان . من از زنايی که توی چنان محيط سنتی ای زندگی می کنن که اجازه ی تحصيل هم ندارن ، از زنايی که هيچ حقی برای حرف زدن ندارن، از زنايی که همسرشون رو پدرشون انتخاب می کنه ، از زنايی که تارهای محدوديت اونها رو در هم تنيده ،از زنايی که کارشون خدمت توی خونه است واگر اعتراضی کنن چنان کتکی ميخورن که ديگه اعتراض از يادشون ميره، از زنايی که قربانيه ستم جنسيه فاميلی هستن که از نظام قبيله ای هم محدودتر ِ و پدرشون از رئيس قبيله ستمگر تر ِ انتظار ِ زيادی ندارم. من از امثال خودم انتظار دارم ، از کسايی مثه من که می تونن تحصيل کنن ، از زنايی که فضای زندگيشون بازتر ِ و ميتونن حداقل اگر کاری هم نمی کنن فکر کنن. به تمام آنچه گفتم فکر کنن .اگر توی جامعه کاری نميکنن توی محيط زندگی خودشون دست به کاری بزنن . از ديدن زنايی که ميگن" اگر همسرم به من ميگه اينجوری لباس بپوش برو بيرون، خير و صلاح من رو ميخواد و من حتی فکر نمی کنم" احساس بدبختی می کنم . احساس ميکنم که حتی اگر ما هم کاری کنيم تا وقتی خود اون زن نخواد فکر کنه و نخواد که تغييری ايجاد کنه ، تمام زحماتمون بر باد ميره. خيلی از زنايی که با تمام اتفاقايی که در اطرافشون می افته يه ذره به خودشون نمی يان و آگاه نمی شن . چيزی که روز تجمع زنان مقابل دانشگاه تهران توجه ام را جلب کرد اين بود که خيلی از زنها که از انقلاب رد می شدن و اين شعر ها رو می شنيدن باورشون نمی شد که ميشه به اين نظام مردسالار اعتراض کرد و اونها که خودشون ستم رو بيشتر ا ز کسايی که در اين زمينه آگاه و فعال هستن درک کردن بيشتر فرياد ميزدن و چقدر اين صحنه جالب بود . فکر می کنم که لازم ِ زنها خيلی بيشتر از اين آگاه بشن وبدونند که ميشه اعتراض کرد و "حق هميشه گرفتنی ست. پنجشنبه، 26 خرداد، 1384 - خورجين باد

 

Rosa