پرنده ي من / فريبا وفي

راه رفتن خوب است.هميشه خوب بوده است. هميشه به درد مي خورد . وقتي كه فقيري و كرايه تاكسي گران تمام مي شود. وقتي كه ثروتمندي و چربي هاي بدنت با راه رفتن آب مي شود . اگر بخواهي فكر كني مي تواني راه بروي . اگر هم بخواهي از فكر خالي بشوي باز هم بايد راه بروي . براي احساس كردن زندگي در شلوغي خيابان ها بايد راه بروي و براي از ياد بردن آزارو بي مهري مردم باز هم بايد راه بروي . وقتي جواني . وقتي پيري . وقتي هنوز بچه اي . هر توقف يعني يك چيز خوشمزه . و براي توقف بعدي بايد راه رفت .
( پرنده ي من / فريبا وفي )

داستان نويسان زن

با فريبا وفي

برگرفته از: مجله زنان ش 107

نوشتن بدون اتاقي از ‌آنِ ‌خود

گفت‌وگو با فريبا وفي

مژده دقيقي

daghighi@zanan.co.ir

 

نامش بيشتر از ساير نويسنده‌ها در جوايز ادبي امسال تكرار شده؛ بعضي از رمانش، پرندة من، تقدير كرده‌اند و برخي چون بنيادگلشيري و جايزة ادبي يلدا آن را بهترين رمان سال 81 شناخته‌اند. پرندة من اولين رمان فريبا وفي است كه به چاپ سوم رسيده؛ نثري ساده و صميمي و در عين حال هوشمندانه، و طنزي ظريف و خودجوش دارد، و محور آن، مانند اغلب داستان‌هاي وفي، دنياي دروني زنان است. پيش از اين رمان، دو مجموعه داستان در عمق صحنه (1375) و حتي وقتي مي‌خنديم (1378) از او منتشر شده است.

 

خانم وفي، اول بگوييد جايزه گرفتن خوب است يا بد؟

وقتي جايزه گرفتم خيلي خوشحال شدم. انتظار نداشتم اين‌قدر خوشحال بشوم ولي ديدم خيلي خوشحالم. از همه مهم‌تر اين بود كه ارتباطم با خواننده‌هايم خيلي زياد شد؛ كتابم خيلي سريع به چاپ دوم و سوم رسيد. خيلي‌ها كتابم را ديده بودند يا آن را خريده بودند ولي نخوانده بودند. اين جايزه باعث شد همة آنها شروع كنند به خواندن كتاب و اظهارنظر.

 

اظهارنظرها چطور بود؟

همه‌جور اظهارنظري بود.

 

فكر مي‌كنم در دو جايزة ادبي از كتاب شما فقط تقدير شد ـ جايزة مهرگان و جايزة اصفهان. در بيانية داوران جايزة مهرگان به نقاط ضعف كتاب‌هاي تقديرشده هم اشاره شده بود. برخوردها با اين بيانيه چطور بود؟

كساني كه بعد از مراسم جايزة مهرگان با من تماس گرفتند خيلي از اين قضيه ناراضي بودند، به‌دليل اينكه فضاي خوبي به‌وجود نيامده بود. البته در آن بيانيه بيشتر از آنكه به ضعف‌هاي كتابم اشاره كنند از نقاط قوتش گفتند، ولي بيانيه با لحن خاصي قرائت شد. وقتي سكوت شد و قرار شد بروم بالا، نمي‌دانستم بايد خوشحال باشم يا نه، به اين قضيه افتخار كنم يا نه. گذشته از سكوت سنگيني كه بر فضا حاكم شد و ترديدي كه در من به‌وجود آمد، اين مسئله براي خودم خوب بود، به اين دليل كه به هر حال به كتابم توجه شده بود. نفس اين موضوع برايم مهم بود.

 

از بحث جوايز ادبي بگذريم و برويم سراغ داستان‌هايتان ـ در ضمن، همين‌جا بگويم كه شما از نويسنده‌هاي كم‌كار هستيد. تا به حال سه كتاب از شما چاپ شده: در عمق صحنه، حتي وقتي مي‌خنديم، و پرندة من كه دوتاي اول مجموعه‌ داستان‌اند و سومي رمان است، همين رماني كه امسال برندة چند جايزه‌ شد. تجربة نوشتن داستان كوتاه و رمان چه تفاوت‌هايي دارد؟

نوشتن رمان خيلي سخت است. فراغت بيشتري مي‌خواهد، تمركز زيادي مي‌خواهد. براي من كه هميشه داستان كوتاه مي‌نوشتم، كار سنگيني بود. حتي مي‌توانم بگويم يك‌جور آزمايش بود. مي‌خواستم ببينم از عهده‌اش برمي‌آيم يا نه. نوشتن رمان به كار مستمر احتياج دارد، درحالي‌كه داستان كوتاه بعد از يك يا دو هفته كار تمام مي‌شود. فراهم كردن شرايط نوشتن رمان براي من مشكل بود. به‌نظرم اين كار انرژي زيادي مي‌طلبد. در رمان تكليف نويسنده بايد با خيلي چيزها روشن شود. داستان كوتاه، بُرِش كوتاهي است؛ مي‌توان از كنار خيلي مسائل رد شد. ولي در رمان بايد تكليفت با دنيا و آدم‌ها روشن باشد.

 

منظورتان يك‌جور شناخت و ذهنيت روشن است؟ يك‌جور دانش خاص؟

ببينيد، در رمان نمي‌تواني دربارة كسي بنويسي كه نمي‌شناسي. شايد اين مسئله در داستان كوتاه زياد مشخص نشود، ولي در رمان نمي‌شود قسر در رفت. نوشتن رمان پشتوانة خيلي محكمي مي‌خواهد.

 

نوشتن داستان كوتاه به چنين دانش و شناختي نياز ندارد؟

چرا. اتفاقاً شايد نوشتن داستان كوتاه استعداد بيشتري هم مي‌خواهد. منظورم اين است كه در جريان نوشتن رمان، تازه متوجه مي‌شويم كار چقدر جدي است. من اولين بار موقع نوشتن پرندة من فهميدم نوشتن چقدر جدي است و من چقدر در اين كار بي‌تجربه‌ام و چه چيزهايي كم دارم؛ از جمله دانش زندگي، شناخت آدم‌ها، وصل كردن اينها به همديگر، و آن ديد يكپارچه‌اي كه بتوان همة اينها را كنار هم چيد. يك‌جور انسجام فكري، يك‌جور ذهن منظم. نوشتن رمان به چنين چيزهايي نياز دارد كه من قبلاً در نوشتن داستان كوتاه تجربه نكرده بودم.

 

ويرجينيا وولف در كتاب اتاقي از آن خود،كه در واقع متن دو سخنراني او دربارة داستان‌نويسي زنان است، مي‌گويد زن‌ها براي آنكه بتوانند داستان بنويسند ـ يا اصولاً بنويسند ـ احتياج به اتاقي از آن خودشان و سالي پانصد پوند پول دارند.

اين حرف مهمي است. اينها از ضروريات نوشتن است. من «اتاقي از آن خود» را كمي عمومي‌تر مي‌گيرم؛ نويسنده براي نوشتن، يك خلوت خاص لازم دارد. من تقريباً چنين خلوتي نداشتم؛ الان هم كم دارم. فراهم كردن اين خلوت برايم سخت بود، بخصوص كه بچه هم دارم و نمي‌توانستم چنين ساعت‌هايي را براي خودم فراهم كنم. به‌نظرم حرف خيلي درستي است.

 

اين مسئله چقدر مخلِّ كار نويسنده‌هاي زنِ ماست؟

دوجور مي‌شود به آن نگاه كرد. از يك زاويه مي‌شود گفت خيلي مهم است چون نويسنده وقتي دوست دارد بنويسد نمي‌تواند. يادم مي‌آيد سال‌ها پيش كه بچه‌هايم هنوز كوچك بودند، همة كارهايم را مي‌كردم و بچه‌ها را هم زودتر مي‌خواباندم و، در واقع، آن وقتِ اضافي را براي نوشتن صرفه‌جويي مي‌كردم. ولي موقعي كه مي‌خواستم بنويسم، مي‌ديدم نمي‌توانم. مي‌نشستم گريه مي‌كردم. بعدها به‌تجربه فهميدم كه نوشتن، بخصوص براي ما كه حرفه‌اي كار نكرده‌ايم، چيزي نيست كه بشود مهارش كرد و در ساعت مشخصي به آن پرداخت؛ خيلي وحشي و رام‌نشدني است. بايد مرتب دنبالش رفت و پيدايش كرد، يا بايد ديد كِي به‌سراغ آدم مي‌آيد چون درست همان لحظه كه مي‌خواهي به‌سراغت نمي‌آيد. مدت‌ها طول كشيد تا فهميدم كه اين روش صرفه‌جويي وقت هم كارساز نيست. براي نوشتن، كل روش زندگي بايد يك مقدار متفاوت باشد.

از زاوية ديگر هم مثلاً من نتوانستم از تجربة مادر بودن صرف‌نظر كنم و هرگز هم اين قضيه در نظرم كم‌اهميت نبوده چون فكر مي‌كنم همة اينها به‌طور غيرمستقيم در نوشتن تأثير دارد و همه از تجربه‌هاي مهم بشري هستند. هميشه از خودم مي‌پرسم اگر در جاي ديگري زندگي مي‌كردم، بچه نداشتم و امكانات بهتري داشتم، آيا مي‌توانستم بهتر از اين بنويسم؟ اين سؤالي است كه البته نتوانسته‌ام جواب قاطعي برايش پيدا كنم.

 

نمي‌خواهم در اينجا نويسنده‌هاي مرد را از نويسنده‌هاي زن جدا كنم؛ مردهاي نويسندة ما هم مشكلات خودشان را دارند. در كشور ما تقريباً كسي نمي‌تواند از راه نوشتن يا ترجمه زندگي‌اش را بچرخاند و اين فراغت فكري براي مردهاي نويسندة ما هم به آن صورت فراهم نيست. ولي درگيري زن‌هاي نويسنده مضاعف است، چون تمام روزها و ساعت‌هايشان در اختيار مسائل ديگري است. شايد وضعيت زنان نويسندة ما تا حد زيادي با آنچه وولف توصيف مي‌كند مشابهت داشته باشد، با فضاي زندگي زنان نويسندة قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستمِ انگلستان. رمان‌نويساني مثل جين آستن با اينكه خوش درخشيدند، ولي در اتاق نشيمن خانه‌هايشان مي‌نوشتند و تجربه‌هايشان از زندگي تجربه‌هاي همان اتاق نشيمن بود. نمي‌توانستند مثل تولستوي جنگ و صلح بنويسند چون فراتر از آن اتاق نشيمن چيزي نديده بودند. با اين حال اين زنان، با وجود همة محدوديت‌ها، رمان‌هاي جذابي خلق كردند. شايد شرايط كنوني زنان نويسندة ما با آنها قابل مقايسه باشد.

من مي‌خواهم به دو موضوع اشاره كنم. يكي اينكه مهم‌ترين چيزي كه من از آن رنج برده‌ام و هنوز هم مي‌برم اين است كه نوشتن، مخصوصاً نوشتن زن‌ها، در كشور ما ناشناخته است، تعريف‌نشده است. هيچ‌كس نوشتن را به‌عنوان كار قبول ندارد. حتي دوستان تحصيل‌كرده‌ام از من مي‌پرسيدند تو چكار مي‌كني. نمي‌توانستم برايشان تشريح كنم كه مي‌نويسم و نوشتن چقدر كار و وقت مي‌طلبد، چقدر به مطالعه نياز دارد. اين درك نشدن يك‌جور نا‌همدلي دور و بر من ايجاد مي‌كرد. مثلاً حتي خواهر خودم همان شب جايزه كتابم را خريد، و البته اين برايم ارزش داشت. يعني بعد از اينكه ديگران كارم را تأييد مي‌كنند، نزديكانم هم مي‌پذيرند كه من نويسنده‌ام. گاهي اوقات احساس مي‌كنم ما هم بايد يك‌جوري خودمان را توضيح بدهيم. نويسنده‌هاي ما كمتر از نوشتن، از دشواري نوشتن، صحبت كرده‌اند. در نوشته‌هاي خارجي، بيشتر به اين موضوع برمي‌خوريم. مثلاً همين ويرجينيا وولف كه شما مثال زديد. آدم احساس مي‌كند دربارة خود ما نوشته است. ولي ما، علاوه بر اينها، مشكلات ديگري هم داريم كه ويرجينيا وولف نداشت. مي‌توانيم از اينها هم بنويسيم.

موضوع ديگري كه مي‌خواستم به آن اشاره كنم در مورد تجربه كردن است. من اين روزها مشغول خواندن خاطرات ماركز هستم. تكان‌دهنده است. گاهي كتاب را مي‌بندم و از خودم مي‌پرسم يعني من هم زندگي كرده‌ام؟ او تجربيات فراوان و عجيب و غريب و گوناگوني دارد كه بيشتر آنها حاصل زندگي مردانة اوست. من خاطرات سيلويا پلات را هم خوانده‌ام و اينها را با هم مقايسه كرده‌ام. گذشته از نبوغ اين دو آدم و نوع نوشتن و تفاوت‌هايشان، يك چيزهايي هم دقيقاً به جنسيتشان مربوط مي‌شد. اما هر دو اين نويسنده‌ها خارجي هستند. فرض كنيد من خيلي هم بااستعداد باشم، وقتي مي‌خواهم بنويسم چقدر تجربه دارم؟ چقدر اجازة تجربه كردن به من داده مي‌شود؟ من از اين موضوع هم رنج مي‌كشم كه نمي‌توانم از محدوده‌اي خارج شوم. من حتي نمي‌توانم از سرزمين خودم دورتر بروم؛ نمي‌توانم از اتاق خودم، از مشكلات دور و بر خودم دور شوم.

 

فكر نمي‌كنيد اين محدوديت‌ها در ذهنيت ما هم وجود دارد؟ مي‌خواهيم زنِ كامل باشيم، خانه و زندگي و خانواده را به بهترين نحو اداره كنيم، و در ضمن نويسندة خوبي هم باشيم. فكر مي‌كنيد همة اينها با هم جمع مي‌شود؟

من حتي مي‌توانم به‌جرئت بگويم كه محدوديت‌هايي كه در ذهن ما وجود دارد عميق‌تر و بيشتر از محدوديت‌هايي است كه در بيرون هست. به‌قدري در نوشتن با موانع ناديدني و ناشناختني روبه‌رو مي‌شويد كه گاهي حس مي‌كنيد بهتر است همه‌چيز را ببوسيد و بگذاريد كنار. چون نمي‌توانيد از اين موانع عبور كنيد. ذهنيت ما پر از چيزهايي است كه مانع مي‌شوند تخيل يك ذره رها شود، بال و پر بگيرد. به‌ جايي هم نمي‌رسند، خيلي زود در نقطه‌اي بسته مي‌شوند. اين قضيه گاهي وقت‌ها نااميدكننده است.

 

همة زن‌ها در مراحل مختلف زندگي به اندازه‌هاي مختلف با اين محدوديت‌ها مواجه مي‌شوند، ولي تحول ذهنيت سنتي در آثار زنان نويسندة ما خيلي بارز است. كاملاً مشخص است كه دارند اين پوستة سنتي را مي‌شكافند و بيرون مي‌آيند؛ اين مبارزه هم در درون ذهن خودشان جريان دارد هم در محيط. همين تحولي را كه در زندگي زنان در اجتماع مي‌بينيم، از طريق داستان‌هايشان در درون ذهن آنها هم مي‌بينيم. اين يك كشمكش دروني است؛ رها كردن آن نقش سنتي كار آساني نيست.

كاملاً درست است. همة ما ناچاريم براي همراه شدن با دنياي جديد اين سنت‌ها را بشكنيم. اين اتفاق افتاده، بايد هم بيفتد، حتي اگر برايمان به قيمت خيلي چيزها تمام شود، حتي اگر سخت باشد و نااميد شويم. حتي اگر خودمان به‌صورت فردي موفق نشويم، نسل بعدي حتماً موفق خواهد شد. اين هم از حرف‌هاي‌ اميدواركننده!

 

در خاطرات سيلويا پلات مي‌بينيم كه او هم با اينكه شاعر و نويسندة شناخته‌شده‌اي است، همچنان درگير مشكلات زندگي است. با اينكه نبوغش دارد فوران مي‌كند، بايد به فكر سير كردن شكم خانواده و مراقبت از دو بچة كوچك و سركردن با شوهري بي‌بندوبار باشد. فرصتِ مستقل بودن را ندارد.

من مي‌خواهم از مشكلات ديگري هم صحبت كنم كه حتي در مورد پلات هم صدق مي‌كند. گذشته از اينكه او يك‌جور اختلال ذهني هم داشت، ولي يكي از مشكلات عمده‌اش نداشتن اعتمادبه‌نفس بود. وقتي شعرش جايزه مي‌بَرَد، وقتي با كسي ازدواج مي‌كند كه خيلي دوستش دارد، وقتي بچه‌دار مي‌شود، وقتي چيزهايي را كه دوست دارد به‌ دست مي‌آورد، مجبور مي‌شود مدام اينها را با خودش تكرار كند چون باز هم احساس خوشبختي نمي‌كند. فكر مي‌كنم ما هم در چيزهايي با او مشترك هستيم. غير از مشكلاتي كه ديگران براي ما درست كرده‌اند و جديد هستند، مشكلات بزرگ‌تري هست، مشكلات ريشه‌دارتري كه به اعتمادبه‌نفس ما مربوط مي‌شود، به خودآزاري‌هاي ما و نداشتن خودباوري. مثلاً من حالت‌هايي داشتم كه الان مي‌فهمم چقدر براي نوشتن ضروري بوده‌اند، و آن موقع فكر مي‌كردم حالت‌هايي غيرطبيعي هستند كه بايد حذفشان كنم؛ حتي آنها را به ديگران نشان ندهم چون ممكن است به غيرعادي بودن تعبير شوند. در صورتي‌كه الان اين حالت‌ها را مي‌شناسم و از آنها بهره مي‌برم. مثلاً نيازم به تنهايي و دوري كردن از ديگران دقيقاً لازمة خلاقيت بود. هيچ‌كس اينها را به ما نگفته بود. متأسفانه خودمان بايد يك‌جوري اينها را به‌تجربه بفهميم. اگر قبلا ًبه‌نحوي بيان شده بودند و ما پشتوانه‌اي داشتيم و مي‌ديديم كه نويسنده‌هاي قبل از ما يك چنين دوره‌هايي را گذرانده‌اند، احتمالاً بهتر مي‌توانستيم با اين مسائل كنار بياييم.

 

متأسفانه نسل كنوني زنان نويسندة ما پشتوانة چندان دلگرم‌كننده‌اي ندارند. پيش از خود از چند نفر بيشتر نمي‌توانند اسم ببرند. شايد به همين دليل تا اين حد تحت فشارند. ولي چرا زن‌هاي نويسندة ما اعتمادبه‌نفس ندارند؟

فكر نمي‌كنم چندان ربطي به نويسنده بودن داشته باشد، زن‌ها كلاً اعتمادبه‌نفس ندارند. اين مشكل جديدي نيست. ما هميشه براي راه رفتن به تأييد ديگران احتياج داريم، و اين تأييد را نداريم. هميشه مجبوريم براي ادامة راه از مخزن خودمان تغذيه كنيم. تصور مي‌كنم اين مسئله به دوران كودكي مربوط مي‌شود. در كودكي همين تأييد ديگران را خيلي كم داشتيم و نتيجة همة اينها را الان در بزرگسالي مي‌بينيم. اين مشكل از نظر خانوادگي، از نظر شخصيتي، از نظر اجتماعي، از نظر سياسي وجود دارد. همة اينها وقتي جمع شود معجوني مي‌شود كه حاصلش ما هستيم.

 

شايد اين يكي از دلايلي باشد كه زن‌هاي نويسندة ما، و اصولاً زن‌هاي ما در همة عرصه‌ها، خيلي دير به ثمر مي‌رسند. وقتي به خودشان مي‌آيند كه ديگر فرصت زيادي ندارند.

من فكر مي‌كنم يك دليلش هم اين است كه ابزار شناختمان كم است. البته من هيچ پاسخ درست و كاملي براي پرسش‌هاي خودم پيدا نكرده‌ام، ولي از اين بابت مطمئنم كه شناخت در همه‌چيز نقش اساسي دارد. اول بايد اين مشكل را با جزئياتش بشناسيم؛ آن را در تجربة زندگي روزمرة خودمان شناسايي كنيم. نوشتن در اينجا نقش عمده‌اي دارد، در اين شناسايي خيلي سهم دارد.

  به‌نظر مي‌رسد هرچه مي‌گذرد طرح مسائل زنان، بخصوص مسائل دروني و ذهني و عاطفي‌شان، در آثار شما بيشتر و عميق‌تر مي‌شود. روزبه‌روز بيشتر و عميق‌تر به عوالم فكري زنان پرداخته‌ايد. اين كار خودآگاه بوده يا ناخودآگاه؟ يا مرحله‌اي بوده كه بايد پشت‌سر مي‌گذاشتيد؟

علتش خيلي ساده است، من زن‌ها را خيلي بيشتر مي‌شناسم. تا به حال جرئت نكرده‌ام وارد دنيايي بشوم كه نمي‌شناسم. براي همين بيشتر دربارة چيزهايي مي‌نويسم كه مي‌شناسم.

  نگفتيد اين كار به‌نظرتان خودآگاه است يا ناخودآگاه؟

هر دو. شايد بشود گفت بيشتر ناخودآگاه است چون نوشتن يك كار ارادي نيست. نمي‌شود تصميم گرفت كه مثلاً مي‌خواهم دربارة فلان موضوع بنويسم. يك چيزهايي هست كه بيشتر از درون مي‌آيد، و آنها به ما فرمان مي‌دهند كه نوشته شوند.

زن‌هاي داستان‌هاي شما از اين نقش سنتي كه به آنها تحميل شده راضي نيستند. مدام تقلا مي‌كنند از روزمرگي فرار كنند. حاضر نيستند تسليم شوند. ولي اين تقلا بيشتر دروني است؛ بيشتر با خودشان در كشمكش هستند تا با دنياي بيرون. مثلاً راوي‌ـ‌قهرمانِ پرندة من در سرتاسر رمان بيشتر تلاطم ذهني خودش را نشان مي‌دهد. بيشتر حس خودش را نسبت به اتفاقي كه دارد در زندگي‌اش مي‌افتد نشان مي‌دهد و اينكه چطور بايد با آن مواجه شود. به‌نظر شما اين بازتاب ذهنيت زن‌ها در جامعة امروز ماست؟

بعد از آنكه پرندة من منتشر شد، خيلي‌ها به من ايراد گرفتند كه چرا اين زن اعتراض بيشتري نمي‌كند. من خيلي در اين مورد فكر كردم. به‌نظر من، اول از همه يك چيزهايي بايد در فكر آدم عوض بشود. من زن‌هاي زيادي را در اجتماع ديده‌ام كه خيلي هم هاي‌وهوي مي‌كنند و معترض به‌نظر مي‌آيند ولي در ذهنشان چيزي تغيير نكرده. همان آدم‌ها هستند، فقط با سروصداي بيشتر. اين برايم مهم است كه خيلي چيزها بايد در ذهن عوض شود. در وهلة بعد، مطرح شدن اين سؤال در ذهن زن‌ها به‌نظر من خيلي اهميت دارد. زن ايراني الان دارد اين سؤال را از خودش مي‌كند. اين مهم‌ترين قسمت قضيه است.

حالا مي‌رسيم به تظاهرات بيروني. من هرگز نمي‌توانم ادعا كنم كه آنچه مي‌گويم تنها چيزي است كه وجود دارد يا مثلاً درست‌تر از بقيه است. من زن‌هايي را ديده‌ام كه اعتراض بيشتري كرده‌اند و خيلي جسارتشان را تحسين كرده‌ام. ولي انگار هنوز شيميِ اين موضوع را پيدا نكرده‌ام كه بتوانم درباره‌اش بنويسم. من چيزي را نوشتم كه برايم از همه طبيعي‌تر و قابل لمس‌تر بود. ديگران هم حق دارند بگويند كه اين شخصيت مي‌توانست اعتراض‌هاي ديگري هم بكند.

يكي از ايرادهايي كه به داستان‌هاي شما مي‌گيرند فقدان حادثه است. خودتان اين مسئله را احساس مي‌كنيد؟

بستگي دارد از حادثه چه تعريفي داشته باشيم. به‌نظر من، حادثه فقط آن نيست كه به چشم مي‌آيد. گاهي وقت‌ها حادثه در ذهن آدم اتفاق مي‌افتد. گاهي يك برخورد ساده باعث مي‌شود ذهن تكان بخورد و با ديد ديگري به زندگي نگاه كنيد. اين به‌نظر من اتفاق است. اينها باارزش‌اند. من حتي در آثار ديگران هم از كارهايي كه خيلي حادثه‌اي هستند خوشم نمي‌آيد. يادم مي‌آيد در باغ فين‌كاشان براي اولين بار آب‌هايي را ديدم كه پرهياهو و پرسروصدا نبودند. براي اولين بار آبي را مي‌ديدم كه موج‌هاي ريزي داشت ولي مشخص بود كه از داخل جريان دارد. ساعت‌ها به شكل زيباي اين آب نگاه ‌كردم. به‌نظر من، زندگي ما هم همين است. بيشتر از حادثه تشكيل نشده، بيشتر از چيزهايي تشكيل شده كه در ذهن ما اتفاق مي‌افتد و خيلي كوچك است. هيچ‌كدام ما قهرمان نيستيم. زن‌ها و مردهايي را مي‌بينيم كه سراسر زندگي‌شان هيچ‌چيز ويژه و چشمگيري ندارد ولي پر از اتفاق است، پر از تغيير دروني. اينها مهم است.

شما در داستان‌هايتان خيلي در روابط زن‌ها و مردها دقيق شده‌ايد، در نكات ريز اين روابط. اين موضوع در داستان‌نويسي ما كمتر باز شده؛ بيان اين روابط و دقيق شدن در آنها يك مقدار جسارت مي‌خواهد. اين كار چه بازتابي داشته؟

به‌نظر من، زندگي اصلاً از جزئيات تشكيل شده. جزئيات خيلي مهم‌اند. وقتي پرندة من چاپ شد، بيان همين جزئيات براي خواننده‌ها خيلي جالب بود.

مي‌خواهم به نكتة ديگري هم اشاره كنم. ببينيد، مثلاً هميشه مي‌گويند فوتبال كار مردانه‌اي است، همين‌طور سياست. ولي مثلاً خريد كردن از فروشگاه يك كار جزئي زنانه است. چه كسي تعيين كرده كه آن مهم است و اين مهم نيست. ويرجينيا وولف معتقد است نوشتن از جزئيات زندگيِ ما زن‌ها مقابله‌اي است با تاريخ مردانه. ما هم مي‌توانيم تعيين كنيم چه چيزهاي مهم‌اند و چه چيزهايي مهم نيستند. اين كار به‌هم زدن معيارهاي مسلط است؛ روشي است كه من خيلي مي‌پسندم. نوشتن از جزئيات سخت است. ما راحت دربارة كليات حرف مي‌زنيم، دربارة اجتماع، سياست، امريكا... ولي اگر دقت كنيد، كمتر كسي مي‌آيد از جزئيات زندگي خودش حرف بزند.

در ابتداي يكي از داستان‌هاي مجموعة حتي وقتي مي‌خنديم اين موضوع را خيلي روشن بيان كرده‌ايد. گفته‌ايد: «زن‌ها با جزئيات است كه به شناخت مي‌رسند، به شناخت چيزي در عمق زندگي. بيشتر آنها از كليات چيزي نمي‌دانند ولي جزئيات مثل دانه‌هاي مرواريد در صدف ذهنشان پنهان است تا در صورت پيدا شدن نخي گردنبندي از آن درست كنند.» مي‌خواهيد با بيان جزئيات به خواننده فرصت بدهيد كه خودش به نتيجه برسد؟

توصيف جزئيات يك‌جور ابزار است، يك‌جور رسيدن به شناخت. شايد يك دليلش اين باشد كه من فرصت تحصيل به آن شكل نداشتم كه مثلاً فلسفه بخوانم و از بيرون به زندگي نگاه كنم. من زندگي را با همين جزئيات مي‌شناسم. از همين جزئيات چيزهاي كلي را مي‌شناسم.

منظورم اين است كه شما بدون اينكه حادثه را مستقيم بيان كنيد، آن را لا‌به‌لاي اين جزئيات به خواننده مي‌فهمانيد. اين كار براي شما روشي براي بيان داستان است؟

اميدوارم اين‌طور باشد. دوست دارم واقعاً اين مهارت را پيدا كنم كه جزئياتي كه مي‌نويسم جزئيات ساده و سطحي و معمولي نباشد. جزئياتي باشد كه معنايي پشتش نهفته است؛ نوري به زندگي بتاباند تا ما زندگي را بيشتر بشناسيم.

  فكر مي‌كنيد زماني بتوانيد آن‌طور كه به شخصيت زن مي‌پردازيد به شخصيت مرد هم بپردازيد؟

نمي‌دانم، بايد امتحان كنم. اين برمي‌گردد به شناخت نويسنده، به تخيل و استعداد او. هنوز اين كار را آزمايش نكرده‌ام.

فكر مي‌كنيد در تجربة اجتماعي خودتان به اين شناخت رسيده‌ايد؟

تجربة اجتماعي يك چيز است، نوشتن يك چيز ديگر؛ يعني تجربه روي كاغذ چيز ديگري است. ممكن است در واقعيت به چيزهايي برسم ولي نتوانم آنها را در نوشته‌ام منتقل كنم. من هيچ اطميناني در اين مورد ندارم. اين احتمالاً برمي‌گردد به همان نداشتن اعتمادبه‌نفس. به‌علاوه، شناخت ما از جنس مقابل معمولاً مستقيم و رودررو نبوده. من بيشتر از طريق ميان‌برهاي كوچك مردها را شناخته‌ام. از نزديك با مردهاي فراوان برخورد نداشته‌ام. آنها را بيشتر از زاوية ديد زن‌ها مي‌شناسم.

  خواننده‌هاي زن بيشتر با داستان‌هاي شما ارتباط برقرار مي‌كنند يا خواننده‌هاي مرد؟

خواننده‌هاي زنِ كتاب‌هايم خيلي بيشتر بوده‌اند.

  مردها چه واكنشي نسبت به كتاب‌هايتان نشان داده‌اند؟

خيلي‌هايشان خوشحال بودند كه توانسته‌اند از طريق جزئياتي كه من طرح كرده‌ام بيشتر به‌ دنياي زن‌ها وارد شوند و اين موضوع برايشان جالب بود. چون معمولاً تصويري كه از زن‌ها ارائه مي‌شود بسيار كلي است.

بسياري از نويسندگان و خوانندگان مرد ما معتقدند داستان‌هاي زنان نويسنده خسته‌كننده‌اند؛ به اين معنا كه يك‌سري مسائل روزمره را به‌صورت شكايت و ناله مطرح مي‌كنند و اين مسائل از نظر مردان جذاب و مهم نيست.

من هم در داستان‌هايم گاهي ناله كرده‌ام ولي اصلاً دوست ندارم ناله كنم و ناله و شكايت را از كار خلاق جدا مي‌دانم. انتقاد و ناله و شكايت مربوط به عرصة ديگري است. البته از اين نظر تا حدي به نويسندگان و خوانندگان مرد حق مي‌دهم چون نوشتنِ تروتازه، نوشتني كه خسته‌كننده نباشد كار سختي است. ماركز مي‌گويد اولين چيزي كه من از كتاب انتظار دارم اين است كه مرا هيپنوتيسم كند. آرزوي من هم اين است كه بتوانم چنين اثري بنويسم. تمام ايرادهايي را هم كه در اين زمينه از من گرفته‌اند، مخصوصاً در مجموعة اولم، با جان و دل پذيرفته‌ام چون دوست دارم كارم تحول پيدا كند.

به‌نظر مي‌رسد هرچه مي‌گذرد تمايل شما به موجز‌نويسي بيشتر و بيشتر مي‌شود. فكر نمي‌كنيد اين كار كم‌كم برايتان به‌صورت يك وسواس درمي‌آيد؟

موجز نوشتن هميشه براي من ارزش بوده. هميشه از زياده‌گويي دوري كرده‌ام، حتي در صحبت كردن. فكر مي‌كنم بيشترين معني را بايد با كمترين كلمات بيان كرد. همين وسواس را حالا هم دارم، هرچند كه در كار جديدم ناچار شدم آن را يك مقدار كنار بگذارم. رمان ايجاز زياد را نمي‌طلبد. بايد مخاطب‌ها را در نظر گرفت. البته در اين مورد به نتيجة قطعي نرسيده‌ام ولي ايجاز را خيلي دوست دارم و در آثار ديگران هم كساني كه موجز مي‌نويسند برايم فوق‌العاده جذاب‌اند.

اين جذابيت در نظر شما بيشتر در زبان اثر نهفته است يا يك موضوع ذهني است؟ فكر مي‌كنيد پرگويي فكر را خسته مي‌كند يا موجز نوشتن برايتان يك‌جور بازي زباني است و ترجيح مي‌دهيد زبان اثر شسته‌رفته باشد؟

نه، بازي زباني نيست. فكر مي‌كنم در واقع در فكر نويسنده است. زياد حرف زدن هميشه حقيقتي را براي ما روشن نمي‌كند. مي‌خواهيم بيشتر حرف بزنيم كه مخاطب را بيشتر اقناع كنيم، ولي عملاً نتيجة عكس مي‌گيريم. در تاريخ ادبيات ما هم هميشه ايجاز را تحسين كرده‌اند. من هم هميشه موجز نوشتن را تحسين كرده‌ام، مخصوصاً در داستان كوتاه كه باعث درخشندگي داستان مي‌شود. داستان‌هاي ما خيلي از پرگويي آسيب ديده‌اند.

  شايد اين ايجاز فرصتي هم به خواننده مي‌دهد براي فكر كردن و خواندن سطرهاي نانوشتة داستان. اجازه مي‌دهد ذهنش پروبال بگيرد و تخيلش به كار بيفتد.

ايجاز به‌خودي‌خود و به‌تنهايي چنين كاري نمي‌كند. با عناصر ديگري جمع مي‌شود و اين كار را مي‌كند، ولي حتماً اين نقش را دارد. خيلي كارهاي ديگر هم مي‌كند: متن را زيبا مي‌كند، خواننده را خسته نمي‌كند، سطح كار را بالا مي‌آورد.

  كتاب بعدي‌تان رمان است يا مجموعه‌داستان؟

رمان است.

الان در چه مرحله‌اي است؟

قراردادش را بسته‌ام و فكر مي‌كنم ديگر آن را براي گرفتن مجوز چاپ به وزارت ارشاد فرستاده باشند. البته شخصيت‌هاي اين رمان هم بيشتر زن هستند و در عمل به ‌دنياي زن‌ها پرداخته‌ام، ولي طرح مسائل اجتماعي در آن بيشتر است و فكر مي‌كنم وارد مرحلة ديگري از كارم شده‌ام. البته ردپاي مرا از همان اولين مجموعه، يعني در عمق صحنه، تا اينجا مي‌توانيد دنبال كنيد. كسي كه مستمر مي‌نويسد، هميشه مراحلي را طي نوشتن و در طول كار تجربه مي‌كند.

  به اين ترتيب، دو اثر اخير شما رمان بوده‌اند. روي هركدام چقدر كار كرده‌ايد؟

فكر مي‌كنم نوشتن رمان صرفاً عمل نوشتن نيست، پروسه‌اي است كه در ذهن طي مي‌شود. گاهي حتي بخش‌هايي از رمان را مي‌نوشتم و مي‌گذاشتم كنار و از آن فاصله مي‌گرفتم تا چيزهايي در ذهنم ساخته مي‌شد. وقتي قسمتي را زودتر از موقع مي‌نوشتم، مي‌ديدم درست از كار درنمي‌آيد. در واقع، يك چيزهايي است كه از مدت‌ها پيش در ذهنم بوده و با آنها زندگي كرده‌ام. ولي مثلاً نوشتن پرندة من تقريباً يك‌سال ‌و ‌نيم طول كشيد.

مي‌توانيد بگوييد چه مقدار از خودتان و شخصيت خودتان در داستان‌هايتان هست؟

خيلي زياد. اين اتفاق ناخواسته پيش مي‌آيد و من اغلب اوقات مانعش نمي‌شوم. يكي از معيارهاي كار براي من صداقت اثر است؛ معتقدم اگر صادق نباشي، خواننده اولين كسي است كه متوجه مي‌شود. همچنان كه ما در كارهاي ديگران متوجه اين فقدان صداقت مي‌شويم. صداقت و صميميت براي من از مهم‌ترين اصول نوشتن است. در واقع، هنر غير از اين را برنمي‌تابد.

چقدر ذهن خودتان را سانسور مي‌كنيد؟ غير از سانسورهاي اجتماعي و سانسورهايي كه مربوط به ضوابط نشر است.

گاهي پيش مي‌آيد كه براي نوشتن يك جملة ساده موانع زيادي را پشت‌سر مي‌گذارم. گاهي اصلاً جسارتش را ندارم كه كار را به ثمر برسانم. در واقع، با سانسورهاي بي‌نهايتي مواجهم؛ از بعضي از اين موانع گذشته‌ام، و از بعضي هنوز هم نتوانسته‌ام بگذرم.

  اين سانسورها دروني و ذهني است يا بيروني و اجتماعي؟

فكر مي‌كنم بيشتر انعكاس بيرون هستند. مثلاً يكي از سانسورهاي من اين است كه اين را كه فرضاً مي‌نويسم نكند زندگي شخصي‌ام آسيب ببيند، نكند مردم درباره‌ام طور ديگري قضاوت كنند. البته قضيه برايم به اين شكل حاد نيست، ولي اين ترس‌ها و دغدغه‌ها در ذهنم وجود دارد. هنوز به جسارت واقعي دست پيدا نكرده‌ام كه بگويم قضاوت ديگران برايم مهم نيست و هرچه به ذهنم آمد بنويسم.

  جاي چه چيزي را در داستان‌هاي زن‌هاي ما و در كار خودتان خالي مي‌بينيد؟

تخيل. فكر مي‌كنم جايش خيلي خالي است. نه تخيلِ مصنوعي واردشده از بيرون، تخيلي كه به‌ كار جان بدهد، تخيلي كه با رئاليسم آميخته باشد. نوشته‌هاي ما يا گزارش صرف از واقعيت است، يا به خيالاتي پناه مي‌بريم كه هيچ ربطي به زندگي‌مان ندارد. به‌نظر من، اگر بتوانيم هم از تخيلمان استفاده كنيم و هم از يك‌بارمصرفيِ آن گزارش بكاهيم و اين دو را با ارتباط خلاقانه‌اي به هم وصل كنيم، آن موقع مي‌توانيم موفق شويم.

 

فكر مي‌كنيد افق‌هاي فكري نويسنده‌هاي ما، چه زن و چه مرد، اين اجازه را به آنها مي‌دهد كه تجربة نوشتن در سطح جهاني داشته باشند و اثري هم‌تراز آثار جهاني خلق كنند؟

نمي‌دانم مي‌توانيم اثري در سطح جهاني خلق كنيم يا نه. پاسخ دادن به اين سؤال سخت است و من هم در اين زمينه صاحب‌نظر نيستم. ولي در مورد افق‌هاي فكري... ببينيد، براي پيدا كردن افق‌هاي فكري چه چيزهايي لازم است؟ دانش زياد لازم است، سواد زياد، سفر زياد، تجربة زياد، تخيل قوي. همة اينها افق‌هاي ديد نويسنده را گسترش مي‌دهند. ولي چطور بايد اينها را به‌دست بياوريم؟ فكر مي‌كنم اين بحث جداگانه‌اي است.

 

بعد از تمام اين حرف‌ها، چرا نويسنده‌هاي زنِ ما اين‌قدر كم‌كارند؟

چون كارهاي خيلي زياد ديگري هم دارند. مثلاً من شوهرداري مي‌كنم، بچه‌داري مي‌كنم. من هنوز هم به‌قول ويرجينيا وولف اتاقي از آنِ خود ندارم، هنوز هم ساعت‌هاي مشخص كاري براي خودم ندارم. حالا بگذريم از اين جايزه‌ها...

 

در حال حاضر زنان نويسندة ما در سطح جهان خيلي مطرح و مورد توجه‌اند. شايد به اين دليل كه بخشي از اجتماع ما را كه سخت دستخوش تحول است براي جهانيان بازتاب مي‌دهند. ولي انگار نويسنده‌هاي زنِ ما هنوز خيلي درگيرند، داخل گودند، نمي‌توانند ارزش كار خودشان را خوب درك كنند.

من در مورد كار خودم صحبت مي‌كنم. من اصلاً در مورد كار خودم دچار توهم نيستم. كم و بيش مي‌دانم كه فعلاً با اين وضعيت كاري‌ام در چه جايي قرار دارم. حتي جرئت نمي‌كنم خودم را با نويسنده‌هاي خارجي مقايسه كنم. شايد هم اين از فقدان جاه‌طلبي باشد، يا هر اسم ديگري كه شما روي آن مي‌گذاريد. من فقط مي‌خواهم در اين مسيري كه در مملكت هست ـ از تاريخ ما تا اينجا ـ از ناگفته‌هايي بگويم كه قبلاً گفته نشده، از چيزهايي كه قبلاً نوشته نشده. همين مسئوليت را احساس مي‌كنم.

 

صحبتمان را با جوايز ادبي شروع كرديم و بد نيست آن را با جوايز ادبي تمام كنيم. به‌نظر شما، داوري شدن سخت نيست؟ اگر برنده نبوديد، چه احساسي داشتيد؟

ببينيد، اصل براي من كار كردن است. نمي‌دانم اگر برنده نمي‌شدم چه عكس‌العملي نشان مي‌دادم. ولي مطمئنم كه در يك چيز تغييري ايجاد نمي‌شد‌ـ همچنان‌كه با گرفتن جايزه هم هيچ تغييري در آن به‌وجود نمي‌آيد‌ـ و آن هم كار كردن است. نيازي كه من به ‌كار كردن دارم ربطي به جايزه گرفتن ندارد. مهم‌ترين چيز برايم همين استمرار در كار است، كاري كه از دستم برمي‌آيد و آن را دوست دارم و علاقه دارم ادامه‌اش بدهم. حالا امروز تشويق مي‌كنند، ممكن است زماني هم نكنند.

 

حدود چهار سال از رواج اين جوايز مي‌گذرد. به‌نظر شما جايزه‌هاي ادبي چه اثري مي‌توانند در ادبيات ما داشته باشند؟

از مسائل حاشيه‌اي كه بگذريم، نفس كار خيلي خوب است، تأثير تشويق‌آميزش بسيار خوب است. مهم‌ترين تأثيرش، همان‌طور كه قبلاً گفتم، ايجاد ارتباط است؛ تبليغ كتاب، فروش كتاب، قرار گرفتن آن در دسترس خواننده‌ها و نقد از طرف خواننده‌ها. مثلاً اگر قبلاً ده نفر كتاب مرا مي‌خواندند، حالا بيست نفر مي‌خوانند و من نظر بيست نفر را دارم و اين براي رشد كارم بسيار اساسي است. جايزة نقدي‌اش هم مهم است، ممكن است بالاخره اتاقي را فراهم كند.

 

http://www.persian-language.org/Group/Talk.asp?ID=398&P=11

 

 

ضيافت ايجاز در رياضت نوشتن

نگاهی به داستان های «فريبا وفي» در مجموعه « حتی وقتی می خنديم»

• حتی وقتی می خنديم مجموعه ايست از داستان های «کف دستي» که عموما از سه صفحه تجاوز نمی کنند، اما اين بدان معنی نيست که اين داستان های بسيار کوتاه در عمق طولانی نيستند.

• ايجاز هنرمندانه در ساخت و پرورش شخصيت، خلق فضا و آفرينش ساختاری در خدمت اثر، کار ساده و آسانی در داستان نويسی نيست و فريبا وفی توانسته است لااقل در بيشتر داستان ها ی خود از عهده اين مهم برآيد.

عـلی صـديقی

 

جمعه ٢۴ تير ١٣٨۴ – ١۵ ژوئيه ٢٠٠۵

فريبا وفی هرچند پيش از مجموعه داستان حتی وقتی می خنديم تعدادی داستان در مجلات ادبی و نيز در ماهنامه زنان به چاپ رساند اما، انتشار همين مجموعه داستان در سال ۱۳۷۸ بود که او را به عنوان نويسنده ای جدّي، مورد توجه محافل ادبی و مطبوعاتی قرار داد. سه سال بعد کتاب دوم وفی نيز از سوی انتشارات « مرکز» از چاپ در آمد: «پرنده من». رمان کم حجمی که اين بار با کسب جوايز ادبی ، بيش از کتاب اول ، نويسنده اش را ميان اهل فن و خوانندگان مطرح ساخت.

 حتی وقتی می خنديم مجموعه ايست از داستان های « کف دستي» که عموما از سه صفحه تجاوز نمی کنند، اما اين بدان معنی نيست که اين داستان های بسيار کوتاه در عمق طولانی نيستند . اين مجموعه سرشار است از لحظات داستاني. يعنی نفس کلمه در آن بدون حشو در خدمت آرايه داستان قرار دارد و ايجاز به عنوان عنصری  برجسته تنها معطوف به واژگان نيست بلکه در همه ابعاد داستان خود را به رخ می کشد. و اين خود يعنی داستانی کردن وسواس گونه لحظات و برگزيده گی و حذف هوشمندانه و هنرمندانه عناصر غير داستاني. به همين اعتبار ، نويسنده حتی وقتی می خنديم از تمهيداتی چون طرح و حادثه اجتناب می ورزد و خود را درگير ساخت دراماتيزه اثر نمی کند . موضوع اين است که وفی با همين حجم مختصر خوب می نويسد و در اغلب داستان هايش « تجربه ای از معنا» را پيش روی خواننده قرار می دهد. « کوتاه نوشتن به معنای کم و اندک بودن نيست ، داستان کوتاه بايد در عمق طولانی باشد و به ما تجربه ای از معنا عرضه کند.» (۱) اين سخن  « فلانری اوکانر» در بيان داستان کوتاه حرف جاودانه ای است که با قرائت مينی ماليستی می توان بيشتر به آن نزديک شد. از اين رو ناگزيريم از مينی ـ ماليسم در معرفی و توضيح نوشته های داستانی وفی کمک گيريم . در آثار او آموزه های چخوف ، اندکی همينگوی و بعضاً نويسندگان مينی ماليست، از برجستگی خاصی برخوردار است. ساختار موجز، که گاه باجزءنگاری ـ های فوق العاده، کوچکترين چيز ها و حالات در پرتو کلمات می درخشند. وقايع رعد آسا ، قالب مينی مال و دستمايه هايی که از تبعات بحران اجتماعی ناشی می شوند، هر چه بيشتر داستان های مجموعه حتی وقتی می خنديم را به مينی ماليسم نزديک می کند. ولی درهمه داستان ها نويسنده ازارزش های زيباشناختی اين نحله داستانی به خوبی بهره نمی برد. به طور مثال داستان « دختر» به رغم دستمايه زيبايش، تلاشی موفق در راستای ژانر مورد علاقه نويسنده نيست . کلمات در اين اثر سعی می کنند توضيح دهند و همين توضيحات مطول ( در مقايسه با داستان های ديگر کتاب) و لحن گزارشی آن که گاه به مقاله پهلو می زند، اين داستان را از مقام داستان های مورد نظر دور می کند. فضا، آدم ها و حس و حال حاکم بر مجموعه داستان حتی وقتی می خنديم بر ـ آمده از وضعت روز جامعه و نزديک ترين تصوير از شرايط اجتماعی و خانوادگی ايران کنونی است . ناگفته روشن است که اين امتياز ارزشمندی برای يک خواننده فعال محسوب می شود که در اثری داستانی ، روحيات و لحظات امروزی مردم ايران را بيابد. در داستان اول که عنوان کتاب از آن اخذ شده چهارزن از خيانت های خود نسبت به شوهرانشان می گويند:

  « ما چهار زنيم. وقتی دور هم جمع می شويم می توانيم بخننديم حتی اگر غمگين باشيم . ما رژلب و پودرصورتمان را به يکديگر تعارف می کنيم و در آيينه کوچکی که دست به دست می گردد به خودمان نگاه می کنيم. حرف ـ های ما از بچه هايمان شروع و به مرد هايمان ختم می شود. همين است که صدايمان اول نرم و لطيف است و آرام آرام خشن و خشن تر می شود. ما با لذت زياد از خيانت هايمان می گوييم. حالا ما يکدگر را به خوبی می شناسيم و می دانيم که هر کدام چگونه خيانت می کنيم.» چيزی که هست در اين آغاز درخشان از داستان حتی وقتی می خنديم در می يابيم که ان زنان مرد ستيزند اما با کمی دقت و پيشرفت در داستان مشخص می شود که اين چهار زن اکنون تپيک درايران، در تقدير محيطی آلوده و آغشته به پلشتي، خود ويرانگرند ( هر چند صدايشان وقتی حرف به شوهرانشان می رسد خشن می شود.» تا مرد ستيز يا ديگر ستيز.

سه زن از اينان از خيانت به همسرانشان می گويند و تعريف خيانت هايشان آميزه ـ ای است از لذت ساديستی و بيانی که از هنجار خارج است، ولی اين لايه ای از شخصيت فرافکنانه آنان است. نوع خيانت هايی که بيان می شود جملگی از بی توجه ای و بی علاقه گی آنان نسبت به همسرانشان است. اما شخص چهارم از خيانت به خود می گويد:

 « من هم ... من هم خيانت کرده ام.»

 « به او نه. به خودم.»

 « در تمام اين سال ها هيچوقت طوری که دلم می خواست زندگی نکرده ام.»

 و آنگاه داستان با اين کلمات پايان می يابد:

 « همه ساکتيم. يکی از ما سرخابش را از کيفش در می آورد وبه همه تعا رف می کند. همه ما بی آنکه به آيينه نگاه کنيم گونه و لب هايمان را پر رنگ تر می کنيم و به خانه هايمان بر می گرديم.»

  ايجاز هنرمندانه در ساخت و پرورش شخصيت، خلق فضا و آفرينش ساختاری در خدمت اثر، کار ساده و آسانی در داستان نويسی نيست و فريبا وفی توانسته است لااقل در بيشتر داستان ها ی خود از عهده اين مهم برآيد.

 در کنار نوشته های او همواره اين احساس با ما همراه می شود که با فردی روبروايم که انگيزه نوشتن دارد. او با کمترين کلمات ، يک احساس و يک اتفاق را داستانی می کند و طبعاً کلمات فراوانی را با برگزيده گی و خست سخت گيرانه ، حذف ی کند. دست يابی به اين شيوه به يقين از رياضت در نوشتن ساخته است و او بی گمان اين راه را ( حتی اگر پيش از اين کتابی منشر نکرده باشد.) تجربه کرده است.

 در داستان « دو روز» که از بهترين نمونه های کتاب است همه اين ظرايف به چشم می خورد. زنی منتظر شوهرش است تا پس از ماه ها از سفر برگردد . مرد در مکانی دور از خانواده اش کار می کند. مرد به خانه باز می گردد. موهايش سفيد ، صورتش سياه و اندامش لاغر شده است. « پسرم انگشتان کوچکش را لای مو های وز وزی او کرد:

 ـ چقدر سفيد شده.

 دخترم گفت: چقدر سياه شده ای بابا. نگفتم لاغر شده اي. فقط خنديدم.»

  در حتی وقتی می خنديم زاويه نگاه ظريف و سرشاراز دقت های خاص زنانه به اجتماع و آدم ها از ويژه گی و برجستگی جالب توجه ای برخوردار است:

 « بعد از دو روز بايد برمی گشت. دستم را توی دستش گرفت وبه زخم سوخته آن نگاه کرد.

 ـ چی شده؟

 خنديدم. خيلی بلند. زخم مال وقتی بود که دوازده ساله بودم و شوهرم آن را پس  از سيزده سال می ديد. آنقدر خنديدم که اشک از چشمانم سرا زير شد. حالا ديگر داشتم گريه می کردم . از خوشحالي. شوهرم مرا می ديد. ميخچهٌ کف پايم را و خالی که پشت گردنم بود.» و نيز به اين بخش از داستان که با اندک کلمات روحيات انسان های فرودست در جامعه ای بی ثبات دقيق و هنرمندانه باز آفرينی می شود دقت کنيم:

  « اصرار کرد. پيراهن آبی بلندی را نشان دادم. تو رفتيم. پيراهن گران بود.

 آهسته گفتم:

 ـ برويم.

 ولی شوهرم دسته اسکناسی از جيبش در آورد و شمرد. رويم را برگرداندم و نيمرخ او را توی آيينه ديدم که پول را برای بار دوم می شمرد.»

 در خلوت شب دوم، مرد و زن در رختخواب( بی آنکه گفته شود) در حال صحبتند. اين لحظات نيز دقيق و موجز پرداخت شده است . هراس زن از بيکاری احتمالی شوهرش تکان دهنده است و اين همان تجربه ای از معناستکه به داستان عمق می بخشد و اثر آن در ما ادامه می يابد. مرد اگر دلخوش ماندن شود ، بيکاری ،فاجعه زندگی آنان را رقم خواهد زد. ذات اين واهمه ها ما را به ياد نوع هراس آدم های سينمای نئو رئاليسم می اندازد؛ مردمانی با توقعات اندک از زندگی ، بخاطر شرايط خاص اجتماعی و اقتصادی در  تمنای آن می سوزند و می سازند و فاجعه زندگی آنان در همين آرزوهای کوچک انسانی است که جامعه وشرايط ، از آنان دريغ می ورزد نهفته است:

 « شب شوهرم اسمم را صدا کرد. با آهنگی نرم.

 ـ می توانم بمانم.

 داشت به سقف اتاق نگاه می کرد.

 ـ اگر... اگر تو بخواهي.

 من هم به سقف نگاه کردم. گچ هايش طبله کرده و آماده ريختن بود.

 ـ اينجا کار پيدا می کنم، با اين دستها...دستهايش انگشتانی کوتاه داشت و ناخن هايی پهن.

 ـ تو هم خيلی سختی کشيدي، اين را می فهمم.

 می خواستم باز هم بشنوم.

 ـ کارت آنجا خوب است . نمی شود ولش کني.

 قلبم تند و تند می زد.

 ـ ولش می کنم... ولش می کنم. اينجا کار گير می آورم.

 ـ برای چی آخر؟